X
تبلیغات
مسجد سلیمان

مسجد سلیمان

به پایتخت نفتی ایران خوش آمدید(مسجدسلیمان)

کتاب صدسالگی نفت مسجد سلیمان رو نمایی شد

کتاب صدسالگی نفت مسجد سلیمان رو نمایی شد


کتاب صدسالگی نفت مسجد سلیمان که شامل قدیمی ترین گزارش های جامع مربوط به حفاری، تکمیل چاهها و استخراج نفت در حوزه جغرافیایی مسجدسلیمان است در حاشیه برگزاری کنگره ملی توسعه مخازن شکافدار رونمایی شد.

مهندس سیف اله جشن ساز، مدیر عامل شرکت ملی نفت ایران در مراسم رونمایی کتاب صدسالگی نفت مسجد سلیمان گفت: این کتاب ارزشمند به عنوان سند افتخار یکصد سال تلاش ایرانیان برای توسعه صنعت نفت و آبادانی میهن خود میراث گرانبهایی است و به دلیل ارزش فرهنگی آن در شرکت ملی مناطق نفت خیز جنوب به معرض دید عموم قرار می گیرد.

این کتاب شامل گزارش های قدیمی تکمیل چاه هایی است که تا اواسط سال 1337 ( ابتدای1927 میلادی) در حوزه عملیاتی مسجد سلیمان حفر شده و شامل اطلاعات حفاری و مشکلات ایجاد شده در حین انجام کار، مشخصات لایه های مختلف و مخزن و میزان بهره برداری از منابع هیدورکربوری است.

اطلاعات کامل حفاری، تکمیل و استخراج نفت و میزان تولید مربوط به نخستین چاه نفتی ایران (چاه شماره یک) از جمله اطلاعاتی است که بر اهمیت بیشتر این مجموعه نفیس می افزاید.

در نگاه نخست به این مجموعه گران بها، جلد این کتاب قدیمی، بیننده را مجذوب می کند به گونه ای که فلز، الیاف نخ، چوب و مهمتر وجود پیچ و مهره و لولا با تناسب عجیبی با هم ترکیب شده و شکل و تصویر زیبایی از صحافی منحصر به فردی مشاهده می شود.

اهمیت دیگر این کتاب وجود نقشه هایی است که به طور دست نویس از مشخصات و شکل چاه طراحی شده است؛ مهمتر از همه اما اطلاعاتی است که به وسیله جورج رینولدز، رئیس گروه حفاری ویلیام ناکس دارسی به عنوان کاشف نفت در ایران در این کتاب به زبان و خط انگلیسی آورده شده است.

کنگره ملی توسعه مخازن شکافدار؛ چالش های پیش رو با نگاه ویژه به مخازن بزرگ کشور دو روز گذشته (13 و 14 آذر) با حضور مهندس سیف الله جشن ساز، مدیر عامل شرکت ملی ایران و بسیاری از مدیران ارشد صنعت نفت در محل باشگاه فرهنگی – ورزش امام رضا (ع ) شهرک نفت اهواز برگزار شد.

در این کنگره اعضای کمیسیون انرژی مجلس شورای اسلامی، مدیر برنامه ریزی تلفیقی شرکت ملی نفت ایران، قائم مقام معاون وزیر در امور بین الملل و بازاریابی، مدیران عامل و معاونان شرکت های اصلی تابعه شرکت ملی نفت ایران، مدیران و روسای شرکت های بهره بردار، روسای پژوهشگاه، دانشگاه و دانشکده های صنعت نفت و برخی کارشناسان صنعت نفت کشور، در قالب میزگردهای مختلف، مباحث مهم و دیدگاههای شخصی خود در مورد توسعه مخازن شکافدار کشور را مطرح کردند.

 
منبع : شبکه اطلاع رسانى نفت و انرژى (شانا)

 www.icmim.ir

ارسال نظر
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیکی
نظر
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 17:21  توسط احسان کریمی  | 

موسیقی با طعم مسجدسلیمان

موسیقی با طعم مسجدسلیمان

 

گروه مسجدسلیمانی پسران نفت به خوانندگی یونس مولایی چند وقتی است در مسجدسلیمان سر گرم کار بر روی چند آهنگ جدید هستند .یکی از آهنگ های این مجموعه به نام تیرک شب  به آهنگ سازی دانیال پنجعلی زاده را برای دوستان در سایت قرار دادیم. مجموعه کامل آهنگ های این گروه را وقتی به صورت کامل آماده گردید بر روی سایت قرار خواهیم داد.

دانلود آهنگ تیرک شب با تشکر از:http://www.mismycity.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 18:51  توسط احسان کریمی  | 

انسان شناسان متخصص ایران(38): اصغر کریمی(سید حسین میررضی)

انسان شناسان متخصص ایران(38): اصغر کریمی(سید حسین میررضی)

tarikh-karimi.jpg

اصغر کریمی از انسان شناسان متخصص در زمینه فرهنگ ایرانی به خصوص ایل بختیاری است. وی در سال 1319 در زنجان دیده به جهان گشود. در دوران کودکی به تهران آمد و تحصیلات ابتدایی و متوسطه (در رشته ریاضی) را در این شهر در  سال های ۱۳۲۶ تا ۱۳۳۸  گذراند. کریمى بعد از پایان تحصیلات دوره متوسطه از طرف اداره فرهنگ عامه سازمان هنرهاى زیباى کشور به عنوان گردآورنده فولکلور (فرهنگ عامه) در شهرها و روستاها و عشایر ایران ،مشغول به کار شد، او در طى این سال ها عضو گروه هاى پژوهشى در پژوهش هاى میدانى مردم شناسى در نقاط مختلف کشور بوده؛ نیز همراه با هوشنگ پورکریم (مردم شناس) عضو گروه مشترک پژوهشهاى مردم شناسى در ترکمن صحرا بوده است.

کریمی در طی سال های 1338 تا 1354 به تحقیق و پژوهش میدانی در نقاط مختلف ایران پرداخته و با بسیاری از مردم شناسان متخصص در زمینه ایران همکاری مستمر داشته و با گروه های مرتبط در این زمینه، به اکثر مناطق ایران سفرهای پژوهشی کرده است. وی بعد از سال ها فعالیت مستمر در حوزه فولکلور (فرهنگ عامه) تصمیم به ادامه تحصیل در رشته مورد علاقه اش( جامعه شناسی و انسان شناسی) گرفت و برای دسترسی به این مهم راهی فرانسه شد. او در فرانسه موفق به اخذ درجه لیسانس در رشته های جامعه شناسی و مردم شناسی از دانشگاه «اکس مارسی» شهر «اکس-آن-پروانس» در سال های ۱۳۵۴ تا ۱۳۶1 گردید. او  دوره ی فوق لیسانس خود را نیز در رشته ی مردم شناسی در همین دانشگاه  در سال های۱۳۵۴ تا ۱۳۵۷ به پایان رساند. کریمی در سال ۱۳۵۷ در دانشگاه «رنه دکارت سوربن» شهر پاریس به ادامه تحصیل در مقطع دکترا در رشته مردم شناسی پرداخت اما وی تحقیق و نگارش رساله ی دکترایش  با عنوان « درباره نظام مالکیت ارضی در ایل بختیاری بر اساس بنچاق های موجود» به دلایلی، نیمه تمام رها کرد و به ایران بازگشت. پس از بازگشت به ایران، او در خلال سال های ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۱ سرپرستی بخش تحقیقات ایلات و عشایر  مرکز مردم شناسى ایران، زیر نظر وزارت علوم و آموزش عالی را عهده دار گردید. وی از سال1361 تا 1365 با پیوستن به سازمان میراث فرهنگی کشور به عنوان کارشناس  بخش تحقیقات مردم شناسی ایلی و عشایری و روستایی مشغول به کار گردید. وی  در یک دوره زمانی نیز مدیر برنامه ریزی موزه ها و نمایشگاه های سازمان میراث فرهنگی کشور شد و طرح تشکیل موزه های جدید در کشور و اجرای آنها را طی سه سال یعنی از سال 1370 تا 1373 پی گرفت. او در خلال این سال ها، مشاور علمی برنامه های مردم شناسی سازمان میراث فرهنگی و به مدت پنج سال نیز دبیر اجرایی کمیته ملی ایکوموس ایران، شورای بین المللی بناهها و محوطه های تاریخی بود.
اصغر کریمی از سال 1379 به بنیاد دایرة المعارف بزرگ اسلامی پیوست و به عنوان عضو هیأت علمی در این نهاد مشغول به فعالیت شد. کریمی از سال 1381 مدیر گروه جغرافیا در بنیاد دایرة المعارف اسلامی بوده است. مسؤلیتی که تا امروز ادامه دارد. اصغر کریمی در کنار مسؤلیت های اجرایی که تا کنون بر عهده داشته دو حوزه را توأمان دنبال کرده است، یکی ترجمه آثاری مرجع در زمینه کاری خویش و دیگری پژوهش های مردم نگاری. کریمی از سال 1351 عضو علمی مرکز ملی تحقیقات علمی فرانسه بوده و به عضویت جامعه مردم شناسان کشور فرانسه نیز در آمده است. او تحقیقات خود را در قالب مقالات ارزشمندی در نشریات تخصصی حوزه ی مردم شناسی به چاپ رسانده و همچنین در دانشنامه کاشان مدخل هایی نگاشته است.
وی همچنین عضو گروه مشترک پژوهش هاى مردم شناسى ایران و ایالات متحده آمریکا در ترکمن صحرا همراه با هوشنگ پورکریم و ویلیام آیرونز (مردم شناس آمریکایى) در سال ۱۳۴۷ ‎؛ عضو گروه مشترک پژوهش هاى مردم شناسى و موزه شناسى ایران و فرانسه در شهرستان هاى یزد و کرمان همراه با خانم دکتر ترزا باتستى، مردم شناس فرانسوى و رئیس دپارتمان ایران شناسى موزه انسان پاریس در سال ۱۳۴۸؛ کارشناس تحقیقات ایلى و عشایرى در مرکز مردم شناسى و فرهنگ عامه ایران (وزارت فرهنگ و هنر) در سال های ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۰؛ عضو گروه مشترک پژوهش هاى مردم شناسى ایران و اتریش در ایلات کهکیلویه و بویراحمد همراه با دکتر لفلر مردم شناس اتریشى در سال ۱۳۴۹؛ عضو گروه مشترک پژوهش هاى مردم شناسى ایران و فرانسه در ایل بختیارى همراه با دکتر ژان پیر دیگار (مردم شناس فرانسوى) در سال۱۳۵۰؛ عضو گروه مشترک پژوهش هاى مردم شناسى ایران و فرانسه در گیلان و آذربایجان شرقى همراه با دکتر برومبرژه (مردم شناس فرانسوى)، دکتر بازن (جغرافیدان فرانسوى) و دکتر عسکرى ( انسان شناس ایرانى) در سال  ۱۳۵۰؛ عضو علمى مرکز ملى تحقیقات علمى فرانسه از سال  ۱۳۵۱؛ عضو جامعه مردم شناسان کشور فرانسه از سال  ۱۳۵۲ ؛ سرپرست بخش تحقیقات ایلى و عشایرى مرکز مردم شناسى ایران( وزارت علوم و آموزش عالى) در سال های ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۱؛ کارشناس مسئول تحقیقات ایلى و عشایرى (وزارت علوم و آموزش عالى) در سال های ۱۳۶۱تا ۱۳۶۵ ‎؛ پژوهشگر و مسئول تحقیقات مردم شناسى ایلى و عشایرى و روستایى (سازمان میراث فرهنگى کشور) در سال های ۱۳۶۵ تا ۱۳۷۰؛ مدیر برنامه ریزى موزه ها و نمایشگاه هاى سازمان میراث فرهنگى کشور؛ تهیه طرح تشکیل موزه هاى جدید در کشور و اجراى آنها در سال های ۱۳۷۰تا ۱۳۷۳ ؛ مشاور علمى برنامه هاى مردم شناسى در سال های ۱۳۷۳تا ۱۳۷۵ ؛ دبیر اجرایى کمیته ملى ایکوموس ایران ( شوراى بین المللى بناها و محوطه هاى تاریخى) در سال های ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۱؛ عضو هیأت علمى بنیاد دایرة المعارف اسلامى از سال ۱۳۷۹تاکنون و مدیر گروه جغرافیا در بنیاد دایرة المعارف اسلامى از سال ۱۳۸۱تا کنون بوده است.

آثار وی درباره ایران :
کتاب )
کریمی‌، ‌اصغر، سفر به‌ دیار بختیار‌ی‌، تهر‌ان‌، فر‌هنگسر‌ا، ۱۳۶۸، [۲۲۸, ۱۶] ص‌
م‍ارس‍ل‌ ب‍ازن‌، ک‍ری‍س‍ت‍ی‍ان‌ ب‍رم‍ب‍رژه‌، ب‍ا ه‍م‍ک‍اری‌ اص‍غ‍ر ع‍س‍ک‍ری‌ و اص‍غ‍ر ک‍ری‍م‍ی، گ‍ی‍لان‌ و آذرب‍ای‍ج‍ان‌ ش‍رق‍ی‌: ن‍ق‍ش‍ه‌ه‍ا و اس‍ن‍اد م‍ردم‍ش‍ن‍اس‍ی‌،  ‏ترجمه مظفرالدین فرشچیان، تهران، توس، 1365،  220 ص + 42 ص
مقاله )
صدیق‌، مصطفو‌ی‌؛ کریمی‌، ‌اصغر، سفالگر‌ی‌ در لالجین،‌ نشریه‌ ‌هنر و مردم، س‌ جدید،ش ۳۰، فروردین‌ ۱۳۴۴، ص ۱۰-۱۶   
کریمی‌، ‌اصغر، د‌امد‌ار‌ی‌ در ‌ایل‌ بختیار‌ی‌، نشریه ‌هنر و مردم، دوره‌ و شماره‌: ۱۲۹ و ۱۳۰، تیر- مرد‌اد ۱۳۵۲ ، ص ۴۲-۵۵   
کریمی‌، ‌اصغر، کهنک‌، نشریه‌ ‌هنر و مردم‌، دوره‌ و شماره ۸۵ ، ‌آبان‌ ۱۳۴۸، ص ۳۵-۴۴   
کریمی‌، ‌اصغر، بازیها‌ی‌ کودکان‌ در روستا‌ی‌ کهنک، نشریه‌ ‌هنر و مردم‌، دوره‌ دو‌ازد‌هم‌،ش ۱۳۸، فروردین‌ ۱۳۵۳، ص۵۱-۵۶   
کریمی‌، ‌اصغر، سی‌سخت‌ (ده‌ بزرگ‌)، نشریه‌ ‌هنر و مردم‌ ، ش 121 ، ‌آبان‌ ۱۳۵۱، ص ۷۹-۹۲   
کریمی‌، ‌اصغر،  "حساب‌ سیاق‌" یا "حساب‌ دینار‌ی‌"، نشریه‌ مردم‌شناسی‌ و فر‌هنگ‌ ‌عامه‌ ‌ایر‌ان‌، ش  ۳ ، زمستان‌ ۱۳۵۶، ص ۹۱-۱۰۰   
کریمی‌، ‌اصغر، و‌احد‌ها‌ی‌ ‌اند‌ازه‌گیر‌ی‌ در ‌ایل‌ بختیار‌ی‌ و حساب‌ سیاق، نشریه‌ مردم‌شناسی‌ و فر‌هنگ‌ ‌عامه‌ ‌ایر‌ان، ش ۱، تابستان‌ ۱۳۵۳، ص ۴۷-۵۷   
پیر دیگار، ژ‌ان‌؛ کریمی‌، ‌اصغر، بررسی‌ توزیع‌ چند پدیده‌ فر‌هنگی‌ در منطقه‌ بختیار‌ی‌ (ز‌اگرس‌ مرکز‌ی‌)، ترجمه‌ ‌هوشنگ‌ پورکریم‌، ‌ نشریه‌ مردم‌شناسی‌ و فر‌هنگ‌ ‌عامه‌ ‌ایر‌ان‌، ش ۱، تابستان‌ ۱۳۵۳، ص ۱۰۲-۱۰۷   
کریمی‌، ‌اصغر، نظام‌ مالکیت‌ ‌ارضی‌ در ‌ایل‌ بختیار‌ی، نشریه‌ ‌هنر و مردم‌، س‌ شانزد‌هم‌،ش ۱۸۹ و ۱۹۰،  تیر - مرد‌اد ۱۳۵۷، ۶۷-۸۳   
کریمی‌، ‌اصغر، نگا‌هی‌ به‌ زندگی‌ و ‌آد‌اب‌ و سنن‌ در ‌ایلات‌ ‌هفت‌ لنگ‌ و چهار لنگ‌، ‌نشریه‌ ‌هنر و مردم‌، دوره‌ جدید، ش۱۱۱، د‌ی‌ ۱۳۵۰، ص ۳۴-۴۷   
کریمی‌، ‌اصغر، بختیار‌ی‌، د‌ایره‌‌المعارف‌ بزرگ‌ ‌اسلامی‌، ج‌ ۱۱، ص‌ ۴۸۷-۴۹۶   
‏‏ ‏ ‏ک‍ری‍م‍ی‌، اص‍غ‍ر، ‏اک‍و م‍وزه‌ (م‍وزه‌ ان‍س‍ان‌ و ب‍وم‌)‏، م‍وزه‌ه‍ا، ش‌ ۱۵، ب‍ه‍ار ۱۳۷۴، ص‌ ۳۹ ـ ۴۷
‏ ‏ک‍ری‍م‍ی‌، اص‍غ‍ر، نظام مالکیت ارضی در ایل بختیاری، هنر و مردم، سال شانزدهم، ش 189-190 ، تیر و مرداد 1357،  ص 67-83
ترجمه )
دیگار، ژ‌ان‌پیر، بختیار‌ی‌‌ها، زیر نفوذ ‌غرب‌، پذیرش‌ فر‌هنگ‌ ‌غرب‌ و فر‌هنگ‌زد‌ایی‌، ترجمه‌ ‌اصغر کریمی، ‌ایر‌ان‌ و ‌اقتباس‌‌ها‌ی‌ فر‌هنگی‌ شرق‌ ‌از مغرب‌ زمین‌، زیرنظر یان‌ ریشار، ترجمه‌ ‌ابو‌الحسن‌ سروقد مقدم‌. مشهد: ‌آستان‌ قدس‌ رضو‌ی‌، معاونت‌ فر‌هنگی‌، ۱۳۶۹: ۱۳۳-۱۴۹
د‌انجلیس، جانمایه‌ معمار‌ی‌ ‌هخامنشی‌ و یونانی‌ (در قرن‌‌ها‌ی‌ ششم‌ و پنجم‌ ق‌.م‌)، ترجمه‌ ‌اصغر کریمی‌، نشریه‌ ‌اثر، ش ۲۲ و ۲۳، ص ۱۳-۲۴   
کالی‌ یر‌ی‌، پیر فر‌انسیسکو، سنگ‌ مسافت‌نما‌ی‌ یونانی‌ ‌از ناحیه‌ تخت‌ جمشید، ترجمه‌ ‌اصغر کریمی‌، نشریه‌ اثر، ش ۸ ۲، ۱۳۷۶، ص  ۹۶-۱۲۲ 
ر. گیرشمن‌، چغاز نبیل‌ (دور - ‌اونتاش‌)، ترجمه‌ ‌اصغر کریمی‌، تهر‌ان‌، سازمان‌ میر‌اث‌ فر‌هنگی‌ کشور، ۱۳۷۳ – ۱۳۷۵، (4 جلد)
فونتن‌، پاتریس، قالی‌ ‌ایر‌ان‌، یا، با‌غ‌ ‌همیشه‌ بهار، ترجمه‌ ‌اصغر کریمی‌، تهر‌ان‌، معین، ۱۳۷۵، ۱۸۴ ص‌
‌هانگلوین‌، ‌آرمن‌، قالیها‌ی‌ ‌ایر‌انی‌: مو‌اد و ‌ابز‌ار، سو‌ابق‌ نقوش‌، شیوه‌‌ها‌ی‌ بافت، ترجمه‌ ‌اصغر کریمی‌، تهر‌ان، فر‌هنگسر‌ا‌ی‌ (یساولی‌)، ۱۳۷۵، ۱۰۴ ص‌
‌این‌ کتاب‌ ترجمه‌ بخشی‌ ‌از کتابیست‌ تحت‌ ‌عنو‌ان‌ ‎"Les tapis de l’Orient"‬   
دسمه‌ گرگو‌ار، هلن؛ ‌ فونتن، پاتریس، ‌ار‌اک‌ و ‌همد‌ان‌: نقشه‌‌ها و ‌اسناد مردم‌ نگار‌ی، ترجمه‌ ‌اصغر کریمی‌، با ‌همکار‌ی‌ محمد ‌علی‌ ‌احمدیان ‌و ‌ابو‌القاسم‌ طا‌هر‌ی‌، مشهد، باز، ۱۳۷۰،  ۱۱۷ص‌
 گیرشمن‌، رومن‌،  "سی‌یلک‌" کاشان‌ (کهنترین‌ زیستگاه‌ ‌انسان‌ در فلات‌ ‌ایر‌ان‌)، ترجمه‌ ‌اصغر کریمی‌، تهر‌ان‌، سازمان‌ میر‌اث‌ فر‌هنگی‌ کشور (پژو‌هشگاه‌)، ۱۳۷۸
دیگار، ژ‌ان‌ پیر، فنون‌ کوچ‌نشینان‌ بختیار‌ی‌، ترجمه‌ ‌اصغر کریمی‌، با ‌همکار‌ی‌ گروه‌ جغر‌افیا‌ی‌ بنیاد پژو‌هشها‌ی‌ ‌اسلامی، مشهد، آستان‌ قدس‌ رضو‌ی‌، 1366 ، ۳۱۰ ص‌
پاپلی‌ یزد‌ی‌، محمدحسین‌، کوچ‌نشینی‌ در شمال‌ خر‌اسان‌، مترجم‌ ‌اصغر کریمی، مشهد، ‌آستان‌ قدس‌ رضو‌ی‌، ۱۳۷۱، ۶۳۸ ص‌
فیلبرگ‌، کارل‌ گونار، ‌ایل‌ پاپی‌: کوچ‌نشینان‌ شمال‌ ‌غرب‌ ‌ایر‌ان‌، ترجمه‌ ‌اصغر کریمی‌، تهر‌ان، فر‌هنگسر‌ا، ۱۳۶۹، ۳۰۴ ص‌
گیرشمن‌، رومن‌، بیشاپور، ترجمه‌ ‌اصغر کریمی‌؛ تهر‌ان‌، سازمان‌ میر‌اث‌ فر‌هنگی‌ کشور (پژو‌هشگاه‌)، ۱۳۷۸(2 جلد)
گیرشمن‌، رومن‌، "سیلک‌" کاشان، ترجمه‌ ‌اصغر کریمی‌، تهر‌ان‌، سازمان‌ میر‌اث‌ فر‌هنگی‌ کشور (پژو‌هشگاه‌)، ۱۳۷۹
فونتن، پاتریس‌،‌ قالی‌ ‌ایر‌ان‌ یا با‌غ‌ ‌همیشه‌ بهار، ترجمه‌ ‌اصغر کریمی‌، نشریه‌ کتاب‌ ماه‌- ‌هنر، ش ۵۳ و ۵۴، بهمن‌ و ‌اسفند ۸۱، ص ۹   
پ‍اپ‍ل‍ی‌ ی‍زدی‌، م‍ح‍م‍دح‍س‍ی‍ن‌، ‏ک‍وچ‌ن‍ش‍ی‍ن‍ی‌ در ش‍م‍ال‌ خ‍راس‍ان‌، ت‍رج‍مه‌ اص‍غ‍ر ک‍ری‍م‍ی‌، ‏م‍ش‍ه‍د، آس‍ت‍ان‌ ق‍دس‌ رض‍وی‌، ۱۳۷۱، ۶۳۸ ص‌
‏‏ دی‍گ‍ار، ژان‌ پ‍ی‌ی‍ر، ف‍ن‍ون‌ ک‍وچ‌ن‍ش‍ی‍ن‍ان‌ ب‍خ‍ت‍ی‍اری‌، ت‍رج‍م‍ه‌ اص‍غ‍ر ک‍ری‍م‍ی‌ ب‍ا ه‍م‍ک‍اری‌ گ‍روه‌ ج‍غ‍راف‍ی‍ای‌ ب‍ن‍ی‍اد پ‍ژوه‍ش‍ه‍ای‌ اس‍لام‍ی، م‍ش‍ه‍د،  آس‍ت‍ان‌ ق‍دس‌ رض‍وی‌، ۱۳۶۶، ۳۱۰ ص‌
‏ ‏ ف‍ون‍ت‍ن ، پ‍ات‍ری‍س،  ق‍ال‍ی‌ ای‍ران‌، ی‍ا، ب‍اغ‌ ه‍م‍ی‍ش‍ه‌ ب‍ه‍ار، ت‍رج‍م‍ه‌ اص‍غ‍ر ک‍ری‍م‍ی‌، ‏ت‍ه‍ران‌، م‍ع‍ی‍ن‌ان‍ج‍م‍ن‌ ای‍ران‍ش‍ن‍اس‍ی‌ ف‍ران‍س‍ه‌ در ای‍ران‌، ۱۳۷۵، ‏۱۸۴ ص‌
‏‏ س‌. ج‌. ف‍ی‍ل‍ب‍رگ‌، س‍ی‍اه‌ چ‍ادر: م‍س‍ک‍ن‌ ک‍وچ‌ن‍ش‍ی‍ن‍ان‌ و ن‍ی‍م‍ه‌ک‍وچ‌ن‍ش‍ی‍ن‍ان‌ ج‍ه‍ان‌ در پ‍وی‍ه‌ ت‍اری‍خ‌، ت‍رج‍م‍ه‌ اص‍غ‍ر ک‍ری‍م‍ی، ‏م‍ش‍ه‍د، آس‍ت‍ان‌ ق‍دس‌ رض‍وی‌، ۱۳۷۲، ‏۴۳۸ ص‌
ه‍ان‍گ‍ل‍دل‍ی‍ن‌، آرم‍ن‌، ‏ق‍ال‍ی‌ ج‍وش‍ق‍ان‌، اص‍غ‍ر ک‍ری‍م‍ی‌، ق‍ال‍ی‌ ای‍ران‌، ش‌ ۵۱، م‍ه‍ر و آب‍ان‌ ۱۳۸۲، ص‌ ۳۶ - ۳۷
ه‍ان‍گ‍ل‍دی‍ن‌، آرم‍ن‌، ‏ق‍ال‍ی‌ف‍ارس‌: ش‍ی‍راز ـ خ‍م‍س‍ه‌ ـ ق‍ش‍ق‍ای‍ی‌ ـ اف‍ش‍اری‌ ـ آب‍اده،  اص‍غ‍ر ک‍ری‍م‍ی‌، ‏ق‍ال‍ی‌ ای‍ران‌، ش‌ ۵۲، آذر و دی‌ ۱۳۸۲، ص‌ ۲۵ ـ ۲۷
‏ه‍ان‍گ‍ل‍دی‍ن‌، آرم‍ن، ‏ق‍ال‍ی‌ ه‍ری‍س‌، گ‍راوان‌ و س‍راب،  اص‍غ‍ر ک‍ری‍م‍ی‌، ‏ق‍ال‍ی‌ ای‍ران‌، ش‌ ۵۲، آذر و دی‌ ۱۳۸۲، ص‌ ۲۳ ـ ۲۴
‏ه‍ان‍گ‍ل‍دی‍ن‌، آرم‍ن، ق‍ال‍ی‍ه‍ای‌ ای‍ران‍ی‌: م‍واد و اب‍زار، س‍واب‍ق‌ ن‍ق‍وش‌، ش‍ی‍وه‌ه‍ای‌ ب‍اف‍ت‌، ت‍رج‍م‍ه‌ اص‍غ‍ر ک‍ری‍م‍ی‌، ت‍ه‍ران‌، ف‍ره‍ن‍گ‍س‍رای‌ (ی‍س‍اول‍ی‌)، ۱۳۷۵، ۱۰۴ ص


منبع زندگی نامه : در میان مردم : درباره اصغر کریمی، ‏ایران ، ۳۰ بهمن ۱۳۸۵،ص

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:20  توسط احسان کریمی  | 

ساختار و نظام ايل بختياري

ساختار و نظام  ايلي
 
تقسيمات ايل بختياري:

ايل بختياري از دو گروه (شاخه) يادشده«هفت لنگ و چهارلنگ» تشكيل مي شود:

ايل هفت لنگ: خود به چند باب و طايفه تقسيم مي شوند و هر طايفه و باب به چند تَش «تيره» و هر تيره از چند اولاد و هر اولاد از چند «مال» تشكيل مي يابند.

ايل چهارلنگ: در شاخه ي چهارلنگ برخلاف هفت لنگ باب وجود ندارد. به جاي آن بزرگ و سپس طايفه است و تقسيمات بعدي آن مانند شاخه ي هفت لنگ مي باشد.

سازمان اجتماعي ايل بختياري:

يكي از ويژگي هاي سازمان اجتماعي ايل بختياري وجود واحدهاي متعدد اجتماعي درهم تنيده درداخل ايل است كه درجه بسيار بالايي ازگروه بندي عمودي درسطوح مختلف درآن جلوه گر است. هر چادر مأواي يك خانواده است.

مال:  مشتمل بر سه تا دوازده چادر خانوادگي است كه تش يا اولاد خوانده مي شود. در كوچ ها مال هايي كه با هم خويشاوندند به صورت واحدهاي كوچنده مي باشند.

تيره: تيره واحدي از طايفه مي باشد كه بالغ بر يكصد نفر كمتر و يا بيشتر گرد هم مي آيند.

طايفه: چند تيره كه گرد هم مي آيند تشكيل يك طايفه را مي دهند.

ايل بختياري
 
چهارلنگ
 هفت لنگ
 
? باب
طايفه طايفه
تيره تيره
تش تش
اولاد اولاد
کروبر کروبر
مال مال
بهون بهون
پيا- زينه]نفر[ پيا- زينه]نفر[
 

 .................................................................................

تقسيمات ايل بختياري
 
ايل بختياري به هفت لنگ و چهار لنگ تقسيم مي شود .

1  - ايل هفت لنگ بختياري مشتمل بر 4 طايفه بزرگ از قرار ذيل تقسيم مي شوند.

 
دوركي
 
اسيوند (بردين،پل،خواجه،گاو دوش ،شهماروند)- زراسوند(ايهاوند،كوركور،احمدخسروي،توشمالا ،سهو،مير،زنبور، خدر سرخ،گرگه،خدري،پاپيز،سيف الدين)- موري (بابايي ،علي جان وند، بوري،بوري)- قند علي (خليل وند،ورناصري،صالح باوري)- بابا احمدي (كشكي ،سراج الدين وند،درويش آدينه)- عرب (كنگرپز، اولاد علي بيك) آستركي (چاربزي،گائيوند)
 
ديناراني
 
اورك (خواجه،زنگي،قلعه سروي،غلام ،موزرمويي،كشي خالي ،اولاد حاج علي ،غريبي ،جلالي،ممسني فچهار بتي )نوروزي ،بريري، سر قلي ،سعيد ،لجمير اورك ،گوروني ،شيخ عالي وند ،شالومال ،اميري ،كوركور ،عالي محمودي،علي محمد خاني ، عالي محمودي،علي مران خاني، بندوني،شالوساكن گدار بلوتك.
 
بابادي
 
راكي (كلاوند –قاسم وند –ارزوني وند –مد مليل )عالي انور (تقي عبداله –عاليور –آرپناهي-مير كائد-رهزا)ململي(سله چين - فكوراوند- ليموچي – حلوائي- شهني- نصير،گمار-كله (گله -بيذني - احمد محمودي -) عكاشه(مراد – عالوني – چري – شهروئي –كلامويي – كله سن –سله چين )
 
بهداروند
 
بختياريوند-(منجزي – علائالدين وند-بَليوند-دهناشي-استكي-سرو-لرزَوني-مشهدي مرادسي)عالي جمالي(تردي-برام عالي )جانكي(جليلي- محمودي- ريگي- مارزي-بُروبُر-هَلوسَعد-شياسي-سُوتك-بُوگر)
 
ايل چهار لنگ مشتمل بر 5 طايفه بزرگ منقسم از قرار ذيل
 
 
محمود صالح 8تيره
 
اَورش-ممُ جلالي-كاقلي-عادكار-آ ل داود-قُلي(16 تيره)(خليل-تساروند-دويروند-فرخ وند- جمال وند-خون باوا-آرپناهي چهارپَرَه-دريالائي-بَدرده-گوروئي-موزَرميني-اورك-باوا-ممزايي هارويي-گشول-دونگه)
 
كُنرسي24 تيره
 
محمد جعفري-پايا جعفري- غريب وند-هَركل-گشتيل-سُندلي-گريجه-سيلان-جانكي گرمسير-پوستين بكول-استرين-بوربورون-ور محميد-استكي-عاشوروند-عالي وند – برون-تِمبي-شيخ سهوني-زنگنه-گل گيري.

سهوني(باور صاد-حموله-گِهيش- متروك-سُنگي-ساد)جانكي(مكوندي-زنگنه-بلواسي-آلخورشيد-مُم بيني)

 
موگوئي 6تيره
 
1- مهدور 2-شيخ -3سعيد4-خوي گوئي5-ديويستي6-شياش
 
 
زَلقي 4تيره
 
1-دوغ زني 2-جاوند 3-ميمون جاني4 -سادات احمد فداله
 
ممي وند 5تيره
 
بُسحاق(بُري-گي گيوند-جليل وند-خانه قائد شهر وسوند-ملك محمودي-آدينه وند-شهر وسوند-خانه صلاتين-ميزه وند-اتابك-صوفي)

پولادوند(هيودي- سالاروند- خانه جمالي-خانه قائد-گراوند)

عبدال وند(گوشارري-بيران وند-درويش-زر چقائي- توئي – ماهروئي-چگال ده قاهي)

حاجي وند(قالبي-زيو قائد-هيل هيل- الياسي)

عيسي وند(خانه قائد-گيروئي- وركي- زيبائي- آولوي-گوروئي- جعفر وند)

 

.................................................................................

 

سران،خوانين طايفه محمود صالح(چهار لنگ)

از بدو نگارش تاريخ بختياري در نوشتار هاي تاريخ معاصر ايران ابتداي قوم بختياري راطايفه محمود صالح از زمان صفويان مي داننددر سنه 829 هجري صالحي خان، يكي از سر دودمان هاي طايفه چهار لنگ بختياري سمت صدارات دولتي زمان شاه اسماعيل صفوي را به عهده داشته و در جنگ كرنال مقابل عثماني يه رياست اقوام بختياري منصوب بوده است.

در سنه 1594 محمود خان پسر صالح خان  بعد از پدر در دربار شاه عباس كبير به رياست و فرماندهي اقوام بختياري رسيد. پس از آن حيدر خان پسرمحمود صالح خان رياست قوم را به عهده دار شد. وي همچنين رياست قشون اقوامي از بختياري ها نادر شاه را براي دفع افغان ها عهده دار بود و فتوحات  نادرشاه در هندوستان شركت داشت.

در اواخر سلطنت نادر شاه علي مردان خان اول (اول)پسر حيدر خان محمود صالح خان  به رياست و فرماندهي ايل چهار لنگ محمود صالح خان منصوب وبه صدرات مشغول گرديد.

 

 

 

 

محمود خان صالح خان
 حيدر خان-
 علي مردان خان اول-حيدر فقا(همراه پدر در قشون كشي كشته گرديد
 
 

 

      ابدال خان
 محمد تقي خان(حين نبردي با پدرش آقا محمد خان قاجار كشته شد
 
 

 

 

محمد حسين خان
 

خداكرم خان
 عباسقلي خان
 
فتح خان
 
 

اله كرم خان
 محمد عليخان-علي قلي خان
 
علي مردان خان(دوم)
 
 

 

 

محمد حسن خان
 سهراب خان
 
محمد مهدي خان
 
 

الله يار خان
 چراغعلي خان
 
مرادخان-فتح
 
اله خان- فتاح خان
 
مرتضي خان
 
لطفعلي خان
 
اسكندر خان
 
صيدال خان
 
زيلاب خان
 
 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:15  توسط احسان کریمی  | 

اولين ايراني که در امريکا پزشکي خواند يک بختياري بود !


اولين ايراني که در امريکا پزشکي خواند يک بختياري بود !
نويسنده:احسان کريمي
يکشنبه

مفاخر سرزمين

اولين ايراني که در امريکا پزشکي خواند يک بختياري بود !


جناب آقاي دکتر محمد حسين عزيزي متخصص و جراح گوش ، گلو و بيني و پژوهشگر موزه ملي تاريخ علوم پزشکي ايران در صفحه پزشکي شماره ??? روزنامه شرق به معرفي کتابي در زمينه تاريخ پزشکي ايران پرداخته که در آن يادي شده از مرحوم دکتر ابوالقاسم بختيار اولين ايراني که در امريکا درس پزشکي خواند و عمر خود را در خدمت به علم گذاشت


عليرغم انتشار کشوري مطلب ارائه شده به نظر مي رسد که باز خواني آن در ويژه نامه محلي مسجد سليمان خالي از لطف نباشد


دکتر عزيزي مطلب خود را تحت عنوان از کوههاي بختياري تا نيويورک ارائه داده و طي آن به معرفي کتابي به زبان انگليسي پرداخته که فرزندان مرحوم بختيار ، خانم ها لاله و ليلي و آقاي جمشيد بختيار به ياد پدر تاليف نموده اند


در معرفي نامه منتشر شده آمده است که ابوالقاسم بختياري سال ???? هجري شمسي در بروجن چهار محال بختياري به دنيا آمد و در ابتدا به سختي زندگي گذراند و به مشاغل گوناگوني از جمله فروشندگي کفاشي ، مغازه داري و معلمي روي آورد . مدتي در اصفهان بود و در سال ???? هجري شمسي در سي و نه سالگي دانش آموز دبيرستان امريکايي تهران ( دبيرستان البرز بعدي ) شد مرحوم بختيار پس از دريافت ديپلم به قصد ادامه تحصيل راهي امريکا شد نخست در دانشگاه کلمبيا و سپس در دانشگاههاي ايووا و داکوتاي جنوبي به تحصيل پرداخت و سرانجام در پنجاه و پنج سالگي آموزش پزشکي خود را به اتمام رساند


در نامه اي که سالها بعد مرحوم بختيار براي فرزندش نوشت شرح دشواري هاي خود را تشريح نموده او براي پسرش نوشته بود : سن ?? سالگي من فروشنده دوره گردي در کوههاي بخياري بودم که هزاران رويا در سر داشتم زماني که به امريکا رسيدم من فقط مدرک ديپلم دبيرستان امريکايي تهران را داشتم بدون پول ، بدون آشنا و هيچ کس نبود که از من حمايت کند اما بر آن بودم که پزشکي را بياموزم و هيچ کس در اين کره خاکي نمي توانست مرا از راهي که در پيش گرفته بودم منحرف سازد !


مرحوم دکتر بختيار پس از پايان تحصيلات ازدواج کرد مدتي در امريکا ماند اما در سال ???? هجري شمسي به ايران بازگشت تا دين خود را به سرزمين ادا کند او در ايران بيمارستاني خصوصي داير کرد و به انجام جراحي بيماران پرداخت سه سال پس از ورود او دانشکده پزشکي تهران تاسيسن شد و او به معاونت دانشکده پزشکي برگزيده شد در سال ???? شمسي دکتر بختيار بعنوان جراح ارشد شرکت نفت ايران و انگليس به خوزستان آمد ابتدا در آبادان بود و از سال ???? شمسي در بيمارستان شرکت نفت مسجد سليمان به خدمت پرداخت مرحوم دکتر بختيار تا سن نود سالگي در خوزستان و مسجد سليمان ماند و در سال ???? شمسي به تهران بازگشت در اسفند سال ???? طي مراسمي از خدمات دکتر بختيار در دانشگاه تهران تقدير بعمل آمد و سالن آناتومي دانشکده پزشکي بنام ايشان نامگذاري شد دکتر ابوالقاسم بختيار سرانجام در سن نود و نه سالگي در سال ???? شمسي درگذشت او به مانند تمام بخيتاري هاي ديگر به فردوسي و شاهنامه عشق مي ورزيد و بنا به وصيت او فرزندانش مرحوم بختيار را در جوار تربت حکيم ابوالقاسم فردوسي به خاک سپردند


کتابي که آقاي دکتر عزيزي به توصيف آن پرداخته اند البته هنوز به فارسي ترجمه نشده است اميد است که محقق و مترجمي توانمند و دلسوز به ترجمه آن اهتمام ورزد اما آقاي دکتر عزيزي مزاياي کتاب را مروري بر تاريخ معاصر ايران با تاکيد بر رويدادهاي قوم بختياري در کنار مرور زندگي نامه مرحوم بختيار مي داند که تصاوير جالبي نيز در خود دارد مي داند.


فرزندان مرحوم بختيار که به تاليف يادنامه پدر خود همت گماشته اند نيز خود پزشکان چيره دستي هستند . خانم دکتر لاله بختيار متخصص روان درماني و نويسنده کتابهاي متعدد درباره تصوف و خانم دکتر ليلي بختيار پزشک متخصص بيماريهاي گوارش و مقيم امريکا هستند فرزند پسر مرحوم دکتر بختيار نيز آقاي دکتر جمشيد بختيار روانپزشک هستند که در تاليف کتاب خواهران خود را ياري کرده اند


بدون شک زندگي و تلاش بي وقفه مرحوم بختيار براي دستيابي به مشعل پر فروغ دانش و مقاومت کم نظير ايشان در مسيري که طي کردند مي تواند براي نسل جوان ايراني سر مشق مناسبي باشد


ديگر اينکه افتخاري که ايشان در پيشگامي آموزش پزشکي در امريکا داشتند نيز مي تواند باعث مباهات و خود باوري هم تباران بختياري ايشان باشد

اگر به پابوس امام رضا و زيارت حکيم ابوالقاسم فردوسي در طوس نايل شديد در کنار آن آرامگاه پر ابهت علاوه بر مهدي اخوان ثالث آرامگاه ديگري را نيز براي فاتحه بجوئيد آرامگاه دکتر ابوالقاسم بختيار اولين ايراني که در امريکا آموزش پزشکي را طي کرد و سالها به وطن خدمت نمود .


ياد تمامي مفاخر ايران زمين گرامي باد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:13  توسط احسان کریمی  | 

شعر بختیاری

همواره دلت براي ايـــل مي تـپـيد و با نفس و نام بختيـــاري زنده بودي و آرمونت عزت و سربلندي ايــــل

 پس باز هم بخوان اي آوازه خوان هميشه تهناي ايـــل :

 

بار الا سي كي بـــهارونت ايــــاهه                              اي گلا بـــاوينه ســي كــي ايــدر راهه

ندونم سي چه منه اي همه مردم                              بخت مـو چـي شــــو گاره چينو سياهه

ري دلم سنگينه غم ، دل بي قراره                             روز و شـــو تيــام ايـــگوي ، اور بـــهاره

آخــه تا كي چينو وا تــهنا بـــــمهنم                            حرف مردم سي دلم ، چي نيشت خاره

بــــــهار   اوي  با   گــــل    گنــــــدم                           مــــو     تــــهنا    با   درد  دل     منـــدم

شــــو و رو دل چــــي نـــي اينــــاله                          تـــــــا كـــه چـي لالــــه ، داغ  دل دارم

گــــل بوستــــون تـــي مو چي خـاره                         مــــه و آستــــاره نـــي به شـو گــــارم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:11  توسط احسان کریمی  | 

زند گينمامه داراب افسر

زند گينمامه داراب افسر
   طلايه دار بومي سرود بختياري

داراب افسر فرزند آقا اصلان از طايفه احمد خسروي بختياري مي باشد که مادر آقا اصلان خواهر حسينقلي خان ايلخاني و مادر داراب بي بي گوهر دختر حسينقلي خان مي باشد. وي در سال 1279 شمسي در چقاخور در دامنه کوه کلار متولد گرديد که دشتي زيبا و با صفاست و هم اکنون درياچه سد آنرا در بر گرفته و باغهاي سر سبز آوارگان قسمتي از اين دشت را پوشانده، چشمه تنگ صياد از کنار روستاهاي آن مي گذرد و وارد درياچه سد مي گردد. 

وي داراي تحصيلات قديمه و مردي پر تلاش و جستجوگر بوده که علوم زمان خود را فرا گرفته و از سال 1320 شمسي مقيم اصفهان گرديد.  از دوران جواني سرودن شعر را آغاز نموده و شعر گويشي را با نام رستاخيز مسجد سليمان سروده که تئاتر گونه است؛ از نابسامانيهاي کارشناسان نفت در منطقه مسجد سليمان سخن مي گويد که بارها بصورت تئاتر بروي صحنه آمده است و حاکي از افکار وطن پرستانه و احساسات حق طلبانه او است.  زيباترين شعر او منظومه هميلا و عمرويه است.  شادروان داراب افسر از طلايه داران بومي سرود به لهجه بختياري است که اگر پيش از او افراد ديگري آغازگر اين شيوه بوده اند ولي افسر آنرا در حد کمال خود سروده و بيش از نيم قرن است که اشعار گويشي او زبان به زبان نقل   مي گردد و آن لطافت و حلاوتي که در شعر گويشي او وجود دارد در شعر فارسي او وجود ندارد.  شادروان افسر در سالهاي آخر عمر خود يعني در سال 1337 شمسي به علت عارضه سکته نيمي از بدنش فلج گرديد و خانه نشين شد و طولي نکشيد که چشم از جهان فروبست و در تکيه مير تخت پولاد اصفهان بخاک سپرده شد؛ ولي آثار جاوداني او سينه به سينه در دل کوهستانهاي بختياري جاري گرديد و به ابديت پيوست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:8  توسط احسان کریمی  | 

گويش بختياري

گويش بختياري و

تاثير پذيري از شاهنامه فردوسي

 

      ديوارهاي بلند کوهستانهاي زاگرس همواره مانع از هجوم اقوام مهاجم بدرون اين منطقه بوده و بويژه سرزمين زرخيز بختياري توانسته با اين موهبت ، نهادهاي تباري را درمردم سلحشورش حفظ نمايد.از جمله اين نهادها ارگانهاي زبان و لهجه و آداب ورسوم توانسته ويژگيهاي نخستين خودرا حفظ نمايد.ما امروزه شاهد رايج بودن بسياري از واژه هاي پارسي باستان و عناصر اوستائي در گويش مردم هستيم ، شک نيست که گويش بختياري در مثلي قرار گرفته که يک سمت زبان فارسي باستان و يک سمت ديگر فارسي دري معاصر وسمت ديگر واژه هاي باز مانده از اوستا ميباشد که براساس رويدادهاي تاريخي بيش از سه هزار سال با گويش اوستائي ميزيسته و اگر مجموع سالهاي عمر منطقه آنزان و انشان را که بيش از شش هزاراست ،بقيه سالها را با فارسي پهلوي و قسمتي هم با بيان ايلامي روزگار گذرانده که آن قسمت تاريخ براي ما روشن نيستم و سنگ نوشته هاي بدست آمده اغلب با سه زبان ايلامي ،فارسي باستان وفارسي قديم و تشريفاتي است که خاص درباريان بوده است.تنها واژه هائي مثل چوقا  و معبد چغازنبيل که برگرفته از زبان ايلامي بوده است.

     و با قاطعيت بگوئيم آنستکه اقوام محصور در کوهستانها کمتر در برخورد با ساير گويشها بوده اند و اگر ما منطقه آنزان و آنشان را از ايذه تا بهبهان و مسجدسليمان ، شوشترو دزفول بحساب بياوريم ف در قسمتهاي دشت تغييراتي درگويشها پديد آمده که در قسمت کوهستان اين تغييرات روي نداده است مثلا قسمتي از حوزه بختياري سابق که عقيلي ، گتوند در محدودهء شوشتر و دزفول ورامهرمز و هفتکل که ما به آنها بختياريهاي جنوبي اطلاق مي کنيم در گويشها تغييري رويداده چرا که در تماس با ساير گويشها بوده اند و درهمه جا

" س" به ش تبديل شده و همينطور درنهادسايرواژه ها تغييراتي با همين کيفيت پذيرفته است مثلا "دوما نشس ور بي بي " يعني داماد کنار خانم نشست اين گويش منطقه صحرائي و دشت ميباشددرحاليکه در کوهستان مي گويند "دوانشس کل بي وي" در اين جمله در سه رکن اصلي تغييراتي روي داده است که ما به جمله دوم کوهستاني ميگوئيم "جمله مادر" يعني بازمانده تباري ، يا اين جمله صحرائي"زاوراوابيدم" يعني زهره ترک شدم درحاليکه در جمله کوهستاني ميگويد "اورائيم رهد"يعني همان زهره ترک شدم يا ترسيدم که اين قبيل واژه ها اوستائي است از جمله اريمن واريمک که بدوشکل خود در چهارلنگ و هفت لنگ جاري است که تطور يافته واژه اهريمن ميباشد، تغييرات سطحي در گويش بختياري روي داده که به تعداد کمي تازي ، ترکي مغولي که از هفتصدسال پيش وارد گويش گرديده که ميتوان از واژه هاي قيقاج ،قاطر،ونظاير ان نام بردآنچه که مسلم است پيش از آنکه اتابکان لرستان پايشان به بختياري باز شود گويش ها منحصر به ريشه هاي پارسي باستان که همان پهلوي باشد وفارسي دري و اوستائي بوده که با ورود اتابکان لرستان واژه هاي ترکي و بدنبال آن واژه هاي تازي بتعداد کمي وسيله آنان در منطقه ترويج يافته است.

     اما از آنجا که خوي وخصلت تباري بختياريها جز سنت خود رکن ديگري را نمي پذيرفته اند پس از سالياني که گذشت اين واژه ها را درخود پذيرفت و بتدريج بدفع آنان پرداخت و امروزه بصورت کمرنگي واژه ها برحسب ضرورت بجا آوردن اعمال مذهبي در منطقه باقي مانده است، حتي لهجه بختياري واژه هاي ترکي را نيز دفع نمود زيرا در خصلت گويش جايگزيني وجود دارد، ميدانيم کتو (کتاب) يک واژه اوستائي است و هنوز پس از گذشت هزاران سال تغييري در آن داده نشده است ،واژه ابا که در چهارلنگ جريان دارد و بصورتهاي با در طوايف ديگر جاري است معني همراهي را ميدهد مثلا مواباتونم يعني من با توام و واژه هاي ديگري نظير اوينک (آئينه)، بيبي آريس( بي بي عروس)،پسين(بعدازظهر)، خذمت ،زين، دوسکه، ميش، هي، اوست ،مثلا نافرهنگ يعني بي ادب وهزاران واژه ديگر .........

     در نخستين برخورد با واژه شناسي در بختياري مي بينم در اسامي برخي از طوايف و تيرها نامهاي شاهنامه اي بنحو بارزي بچشم ميخورد مانند تيره هاي کي شمس الدين، کي باندري، کي منصوري وکي مقصودي که واژه هاي کمي مربوط به تاثيرپذيري از کيان ميباشد طايفه بزرگ کيشخالي که ناميل بيشترشان کيوان، کيواني، کياني،و کيانپور انتخاب گرديده از همين جريان تاثير پذيري دارد، مثلا طايفه سعيد يا سهيد که بش از پنجاه هزار نفر جمعيت رادربر ميگيرد اغلب تيره ها و نامهاي فاميل باکي، کيان، و کيانپور شروع ميشود .

 

 گويش بختياري تاليف : عبدالعلي خسروي

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:5  توسط احسان کریمی  | 

شعر بختیاری


                     .:: city my mis ::.
                            www. 0681mis.blogfa.com
                                احسان کريمي بختياري
                             >>   شهرمن مسجد سليمان  <<
                             
                         ehsan karimi bakhtiyari

***************************************************************************
                                        ((شعر هاي بختياري ))
 بار اله سي کي باهارونه تياهت
اي گلا باوينه سي کي ايدراهه
ندونم سي چه منه اي همه مردم
بخت مو چي شوگاره چينو سياهِ
ري دلم سنگينه غم دل بي قراره
روز و شو تيام ايگوي اور بهاره
آخه تا کي چينو وا تهنا بمهنم
حرف مردم سي دلم چي نيشت خاره
بهار اِوي با گل گندم
مو تهنا با درد دل مندم
شو و رو دل چينو ايناله
تا که چي لاله داغ دل دارم
گل بوستون تِي مو دي خارِ
مه و استاره ني به شوگارم


                                I.R.Iran / 0681mis bakhtiyari
**************************************************************************
                                                       ((شعر هاي بختياري ))
         گل نازدارُم مه شوگارُم
بيو بيو که دلم سيت تنگه
ندونم تا کي دلت چي سنگه
بهار اُوَي با گل گندم
مو تهنا با درد تو مندم
ولم کردي با دل پر دردم
دلم خينه دي ز حرفا مردم
گودي که با بهار اييام سي چه پَ ني يويي
حالا ديه باور ايکنم که تو بي بفايي
ز ديرت رَدم مکن تو چينو گل نازدارم
بيو که بي تو ديه مه رده ز اي شوگارم
 
**************************************************************************

     E-Mail: karimi_ehsan@yahoo.com
                  www.0681mis.blogfa.com                                           www.0681.blogfa.com                            www.ehsan1367mis.blogfa.com                                                         www.citymymis.blogfa.com
*************************************************************************                                                              ((شعر هاي بختياري ))
                اي خدا به کي بگم  درد دلم  يکي يا دو تا ني
درد خوم کم غم نبي درد توهم سردل بي
من چه کردم به دنيا  چونو باموايجنگه؟
مني ي تفنگ پر دلس زمن پره فشنگه؟ازنه تيري به قلبم شب وروز دلم به خينه
هرکوي که ايکنم تيام ديه ياري  نبينه
من که هر طرف ايرم يار بگرم دشمن تراشم
هر که گل به کسي بدم ي خار ايبو دلي خراشم
تا ايخوم  بگم که روز چه روشنه 
ايگون سياهه
 به هر کي خوي کنم بازم ايگن اينم گناهه
من چه کردم
 به دنيا چونو باموايجنگه؟
مني ي تفنگ پر دلس زمن پره فشنگه؟ .....
چوکناري حشک بي بر سر کور راه به مندم
واي تو بگو با غم عالم من دلم سي چه بخندم؟
مر ايبو کسي بميره؟از خوشي نه ولا
عمرسه تموم کنه با دل خوشي؟ نه ولا
    من چه کردم به دنيا چونو باموايجنگه؟مني ي تفنگ پر دلس زمن پره فشنگه ازنه تيري به قلبم شب وروز دلم به   خينه هرکوي که تيام ديه ياري  نبينه اي خدا به کي بگم که درد دل من يکي يا دو تا ني درد خوم کم غم نبي درد توهم سردل بي .اي خدا به کي بگم که درد دل من يکي يا دو تا ني .درد خوم کم غم نبي درد توهم سردل بي.....

 

*************************************************************************

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 21:57  توسط احسان کریمی  | 

لباس بختياري


لباس بختياري)
لچــك

زنان بختياري كلاهي بر سر دارند كه آن را لچك مي گويند( در برخي گويش ها مانند گويش ميوندي آن كلچه ناميده مي شود ) . روي لچك منجوق دوزي شده است و دو بند از كنار گوش ها وجود دارد كه براي ثابت نگه داشتن لچك روي سر كاربرد دارد . در قديم زناني كه از خانواده هاي غني تر بودند جلوي كلچه را سكه دوزي مي كردند كه جلوه زيبايي به لچك مي داد و اين نوع ، به لچك ريالي معروف بود.

روي لچك مينا انداخته مي شود كه روي شانه ها و سرتاسر پشت را مي پوشاند و دو گوشه آن زير گلو سنجاق مي شود . البته قسمتي از لچك كه منجوق دوزي شده از زير مينا مشخص است . مينا غالبا از جنس توري است و حدود سه تا چهار متر مي باشد.معمولا در هنگام كار و يا عزا دستمالي چهار گوش تيره رنگ به نام كلوت روي مينا مي بندند. نحوه بستن كلوت به اين نحو است كه دو گوشه آن را تا مي كنند تا به صورت نواري پهن در آيد . قسمت پهن نوار را روي پيشاني مي بندند و دو گوشه آن را در پشت سر گره مي زنند و آويزان مي كنند.

آرايش موها در زير لچك و بستن مينا به نحوي خاص صورت مي گيرد . براي اين كار ابتدا موها را از وسط فرق باز مي كنند و يك فرق ديگر نيز از روي يك گوش تا گوش ديگر يعني موهاي سر عملا چهار قسمت مي شود . دو قسمت پشت سر را جدا گانه مي بافند و تبديل به دو گيسو مي كنند . بعضي از زنها به ابتكار خود در انها اين گيسوها را به هم وصل مي كنند.

پس از بافت گيسوهاي لچك را روي سر مي گذارند و دو بند آن را زير گلو گره مي زنند. دو قسمتي از موها كه در جلوي سر قار مي گيرد از زير لچگ بيرون مي آيد به اين موها ترنه مي گويند ، هر كدام از ترنه ها را به تنهايي مي تابند و نوك آن را زير بند لچك قرار مي دهند بعد از اين كار نوبت به بستن مينا مي رسد.

يك گوشه مينا را درست روي لچك ، بالاي گوش راست قرار مي دهند و سنجاق مي كنند. ادامه مينا را يك دور و نيم دور گردي صورت مي چرخانند يعني از روي سر رد كرده و زير چانه و باز رد مي كنند تا به گوش چپ برسد و بالاي گوش چپ سنجاق مي كنند. دو مرتبه آن را در جهت عكس چرخانده و رها مي كنند. قسمت الاس نماي لچك از زير مينا بيرون مي ماند. پس از بستن مينا دو قسمتاز گيسوي ترنه در دو طرف صورت روي گونه هاي نمايان است .

معمولا يكي از زيورآلتي كه به لچك و مينا افزوده مي شود سيزن بن مي باشد سيزن بن زنجيري نقره اي است كه به آن سكه هايي وصل كرده اند و جلوه اي زيبا دارد . دو سر سيزن بن را به بالاي دو گوش روي مينا و لچك نصب مي كنند و از پشت سر مي آويزند .

 

در عكس زير سيزن بن هايي را كه دو فرد كناري دخترك پشت ميناي خود آويزان كرده اند به خوبي مشاهده مي شود ( البته سيزن بني نيز به مينا دخترك آويزان است كه اشتباها در جلوي مينا قرار گرفته است )

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 21:47  توسط احسان کریمی  | 

حضور بختياريها

حضور بختياريها

 

اگر سنگ نبشته يافت شده از عقيلي نزديک شوشتر درست باشد که دکتر گيرشمن آنرا ترحمه کرده : از قول آنتاشکال چنين مينويسد"من آنتاشکال فرمانرواي سرزمينهاي آنزان آنشان وکوههاي بختياري هستم"آنتاشکال که يکي از پادشاهان ايلام بوده دوران فرمانروائيش مورد تائيد باستان شناسان قرارگرفته از جمله در کتاب ايلام نوشته دکترعزت اله نگهبان باستان شناس ايراني که در هفت تپه به کاوش پرداخته به روشني سلسله پادشاهان ايلام را يادآوري کرده است اما سخن بر سر واژه بختياري است اگر چنين باشد که به اين روشني نام بختياري در سنگ نوشته ذکر شده باشد طبيعي است که ديگر ما بدنبال حلقه مفقوده

نخواهيم بود و يقين خواهيم داشت که نسل بختياريها در سلسله پادشاهان ايلام ميچرخدو آنان نيز مهاجرتشان از آنسوي درياي خزر روشن است ، و آريائي بودنشان نيز جامي افتدوطي تحقيقات بعمل آمده نشان ميدهد که کهن ترين طايفه اي که در بختياري ميتوان روي آن پافشرد آسترکي و بابادي است وقدمت آسترکي بدوران آشتروک ناحونته ميرسداگر آشتروک را ياء نسبت به آن داده باشند ميشود آشتروکي واز آنجا که در گويش بختياري همواره ش به س تبديل ميشود قطعي است که آستروکي بازمانده دوران ايلام ميباشد که دربخش طايفه ها ووجه تسميه آسترکي همين نظريه قيد شده باشد.

     هنگامي که کورش منطقه را ازمادها تحويل ميگيرد در اين منطقه ظاهر ميشود و آئين زرتشت را مبناي پرستش ايزد قرار ميدهد واين آئين تا قرن سوم هجري ادامه داشته که درآتشکده هاي آنزمان را درحال اشتعال ديده اند بخوبي روشن است ،واز اين دوره به بعد دوره سوم دگرگوني گويش بختياي بر اساس اوستا دستخوش حوادث ميشود، سخن بر سرگويش بخيتراي بر بنياد واژه هاي اوستائي بود. در تحقيقات به عمل آمده مشخص شده که سه گونه عنصر،گويش بختياري را تشکيل ميدهد اول ريشه اوستائي ،دوم پارسي باستان و سوم فارسي دري ،

1-  درريشه اوستائي که ما گويش بختياري رو بر بنياد واژه هاي اوستائي قرار داده ايم وتنها واژه هائي را برگزيديم که درگويش بخيتاري عينا" مورد استفاده قراردارد.ولذا واژه هائي که ريشه بختياري دارد که احيانا" با کمي تغيير جاري است ودربعضي از واژه ها هيچوگونه تغييري صورت نگرفته آورده ايم مثلا" چند مورد زير را مثال ميزنيم:

 

·         هوشک  : همان هوشک است که معني خشک را ميدهد   hoshk

·         هرد      :  همان خرداست که معني خورد راميدهد            hard 

·         خوت     :  همان خوت است که معني خودت راميدهد         khot

·         همث    :  همان همس است که معني همه اش را ميدهد  hamas

      با اين ترتيب مي بينيم که در قلمرو گويش جاي پاي هيچ اختلاط و امتزاجي ديده نميشود وآنهم به سبب کوهستاني بودن منطقه وراه نيافتن مهاجمين بيگانه در آن است .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 21:45  توسط احسان کریمی  | 

چوقا

چوقا
چوقا بالاپوشي است سفيد رنگ ، با خطوط راه راه سياه ،  بدون آستين و جلو باز كه مردان بختياري بر تن مي كنند. قد آن تا بالاي زانو مي رسد و معمولا در زير آن پيراهن آستين دار مي پوشند. در مورد خطوط چوقا گفته مي شود كه از روي مقبر كورش تقليد شده است . خطوط چوقا به طوري است كه خط هاي سفيد نماد سپنتا مينو ( فرشته نيك ) از پايين به بالا مي آيند و خطوط سياه نماد انگره مينو ( اهريمن ) از بالا به پايين مي آيند و بيانگر پيروزي هاي نهايي خوبي ها بر بدي هاست.

در شمال شرقي دزفول دهي به نام ليوس وجود دارد كه سابقا در آنجا چوقايي بافته مي شد كه به چوقاي ليوسي معروف بود و نمونه پنبه اي آن را برزگرها و كارگرهاي بختياري بر تن مي كردند. در حدود هشتاد سال پيش يك نمونه خوب و ريز بافت پشمي از چوقا را زني از اهالي ليوس براي سالار شجاع كه ايلخان چهارلنگ و از خوانين محمد صالح و پسر عموي عليمردان خان بوده است مي بافد و هديه مي فرستد كه از آن پس به چوقاي سالاري شهرت يافت و ساير خوانين و اعيان بختياري نيز بر تن كردند . در حال حاضر نيز چوقاي كيارثي بفت ( بافت طايفه كيان ارثي ) به دليل زيبايي ، كيفيت بالا و وزن بسيار سبك ( وزن آن كمتر از يك و نيم كياو گرم مي باشد ) مقبوليت خوبي دارد و در بين بختياري ها معروف است.

ريسيدن پشمي كه مي خواهند از آن چوقا درست كنند بسيار مشكل است. از بين كلي پشم اعلاء ترين ، نرم ترين و لطيف ترين الياف آن را انتخاب مي كنند و به دقت با صابون مي شويند . زناني كه قصد ريسيدن الياف چوقا را دارند ، ناخن شصت دست چپشان را مدتي بلند مي كذارند . سوراخ كوچكي در ناخن بلند شده ايجاد كرده و پشم را از آن عبور مي دهند و به شكاف يك دوك كوچك متصل مي كنند . پشم در حد سوراخ ناخن از آن عبور كرده و با حركت دوراني دوك تبديل به نخ نازك و يكنواختي مي گردد. براي پود چوقا هميشه از اين نوع خامه استفاده مي كنند. و در بعضي موارد تار آن را از پنبه مي گيرند.

چوقا نوعي ساده بفت است و براي بافت آن از دار خوابيده استفاده مي كنند . تكنيك بافت آن نيز همان تكنيك گليم بافي است منتها خيلي ريز بافت است و تار و پود نازك دارد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 21:41  توسط احسان کریمی  | 

بررسي تاريخ تشيع ايل بختياري

بررسي تاريخ تشيع ايل بختياري

چکيده

از آنجا که ايل بختياري يکي از ايلات بزرگ کشور است که نقش مهمي را خصوصا در تحولات سياسي اجتماعي دوران معاصر داشته است، به همين لحاظ مورد توجه ويژه پژوهشگران داخلي و خارجي قرار گرفته است به گونه اي که در سالهاي اخير مطالعات گوناگوني در مورد اين ايل صورت گرفته که بيشتر اين مطالعات در زمينه تاريخ سياسي و اجتماعي ايل بختياري بوده است .اما عليرغم کثرت مطالعات انجام شده پيرامون ايل بختياري همچنان ناگفته هاي زيادي در مورد اين ايل وجود دارد که به آنها پرداخته نشده است .از جمله اين موارد موضوع دين و چگونگي آن وتاريخ گرايش ايل بختياري به مذهب تشيع مي باشد .در اين زمينه به غير از اينکه در منابعي مانند سفرنامه هاي اروپاييان اشاراتي کوتاه به آداب وعادات مذهبي بختياري ها شده مطالعه يا تحقيقي که به صورت اختصاصي به موضوع تشيع در ايل بختياري پرداخته باشد تا کنون انجام نگرفته است.از اين رو موضوع اين پژوهش تازگي دارد.

روش انجام اين پژوهش با استفاده از روش هاي توصيفي و تحليلي و استفاده از منابع کتابخانه اي واسنادي و در مواردي با استفاده از روش هاي ميداني بوده است.

اين پژوهش پس از مروري بر پيشينه تاريخي سرزمين و جامعه بختياري به بررسي چگونگي ورود اسلام به آن سرزمين، عوامل نفوذ وگسترش تشيع وهمچنين مراحل تاريخي انتشار و انسجام آن در سرزمين بختياري، نقش امامزادگان در تبليغ و ترويج عقايد مذهبي، پراکند گي بقاع متبرکه ومشاهد و مقابر امامزادگان در سرزمين بختياري سادات و چگونگي ورود و کارکرد آنها در بين بختياري ها و تحليل جامعه شناختي مذهب در جامعه بختياري مي پردازد.

کليدواژه: ايل، ايل بختياري، فرهنگ، تشيع، امامزاده، سادات

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 21:51  توسط احسان کریمی  | 

شعر بختیاری

من که از شهر پرآوازه خودم بدورم اي خدا
در اين غربت شکسته شدم کو غرورم اي خدا
آسمان مسجدسليمان پر از ستاره بود شبهايش
آسمان اين غريبي ما را کرده بي حواس!
بخدا هيچ جا نداره هواي بهاره تنبي( منطقه اي زيبا در شهر مسجدسليمان)
گلهاي سرخ و شقايق همه جا بود همه جا بود
ياد انروزها بخير که بچه هاي کوچکي بوديم
و با بهاران و عيد نوروز چه صفايي ميکرديم
من از ذوق داشتن کفشهاي قرمزم شب عيد خوابم نميبرد و پيرهن تنم حرير بود و گلهاي آن به ترتيب يک راه و دو را ه بود و بازي ميکريم در گندمزارها و کوهها
شادي وخنده ميکرديم
دسته دسته گلها را ميچيديم و رو به آسمان پرت ميکرديم
سازو دهل زنها مينواختند و ما ميرقصيديم
اي خدا چرا مارا از همديگر جدا کردي؟
جان ما را ميگيري و ميکشي يک به يک؟
توي يک چرخ وفلک گذاشتي و ميچرخاني؟
سر يک رودخانه مانده ايم وراه نجاتي نيست کي ميخواي برامون بفرستي يک کلک( وسيله اي که با چوب وپوست گوسفندان درست کرده و از آن براي عبور از رودخانه ها استفاده ميشود)
آرزو دارم فقط يک بار ديگر مسجدسليمان را ببينم ببوسم و آنوقت بميرم...........


 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 21:41  توسط احسان کریمی  | 

آ بهــمن...

 آ بهــمن...
 

     دلم براي تو تنگ است

     و از دريچه هنوز به راه آمدنت

      با اميد مي نگرم

      تو اي سخاوت لبريز ابرهاي بهار

      و تو اي نهايت خوبي

      چگونه با تو بگويم:

                               دلم براي تو تنگ است؟

 

  چه زود يك سال بي تو گذشت و چه زود به نداشتن تو عادت كرديم

  اما

  اي كوگ جاودان ايل هميشه جاودان بختياري:

                                  نامت ، صدايت و يادت هميشه جاودان خواهد ماند.

 

  كوگ رشت خوشخونِ ولا دنگي به گليتِ

  تاراز زيرِ پاتِ ولا زرده ري بريتِ

  كوگ رشت خوشخونِ بگو بند ِ كي به پاتِ

  دست كافر كي بگو خفت دور ناتِ

  كوگ رشت خوشخون كاشكي هي بخوني

  بُنگ قهقهاتُ جون ايده به زوني

  كوگ رشت خوشخون مو دلم واباتِ

  هر بهار اياهم ولا به اشنوم صداته

  كوگ رشت خوشخون هم زنو بِكَش بال

  در بده صداته از او مال به اي مال

  كوگ رشت خوشخون ري بكن به كينو

  برسون صداته ولا از او كُه به اي كُه

  كوگ رشت خوشخون ولا دردم تو دوني

  هم ز نو اُويدُم ولا تا كه سيم بخوني

 

  آ بهمن:

               بهترين هاي زمين و آسمان تقديم تو باد

 

   روحت شاد و يادت گرامي


 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 21:39  توسط احسان کریمی  | 

شرحي بر زندگي ،آثار و درگذشت استاد بهمن علاءالدين (مسعود بختياري)

شرحي بر زندگي ،آثار و درگذشت


 

استاد بهمن علاءالدين (مسعود بختياري)


خواننده،ترانه سرا و آهنگساز فقيد موسيقي بختياري

 

  نويسنده:احسان کريمي

بهمن علاءالدين (متخلص به مسعود بختياري) خواننده ، ترانه سرا و آهنگسازمشهور بختياري روز"بيستم مهرماه سال 1319 " در شهرستان" مسجدسليمان" و در خانواده اي پرجمعيت، سنتي و با فرهنگ از تيره " زيلايي" درطايفه"بهداروند" از ايل" هفت لنگ " بختياري متولد شد.

    پدر وي "ميرزا محمد کريم" ،مردي صاحب سواد وفرهنگ، مومن و متدين، روشن ضمير و نيکو سرشت بود که به ادامه تحصيل و آموزش فرزندان خود بسيار علاقمند بود و مادرش "حاجيه ليمو خانم" زني پاکدامن و مادري مهربان بود که از صدايي خوب و سيرتي نيکو برخوردار و در تاديب و تربيت فرزندان خود بسيار کوشا و مراقب بود.

     بهمن علاءالدين در سال 1324بعلت تغيير محل خدمت پدرخود که در آنزمان در شرکت نفت مسجد سليمان مشغول خدمت بود، به همراه خانواده   به" لالي" نقل مکان نمود و در سال1328  که اولين مدرسه ابتدايي بنام" دبستان فردوسي" در اين شهر راه اندازي شد؛شروع به تحصيل نمود و سپس سالهاي اول و دوم  دبير ستان را در "اَمبَل" و در "دبيرستان هنر" به پايان رساند و در سال 1336  و به دنبال باز نشسته شدن پدر از خدمت شرکت نفت ؛مجددا به مسجد سليمان بازگشت و تا سال 1340در "دبيرستان امير کبير" اين شهر دوره تحصيلات دبيرستاني خود را به پايان رساند.

     علاءالدين در مهر ماه سال1341 در" سپاه دانش"  به خدمت نظام وظيفه درآمد ودر ديماه همين سال پس از پايان دوره آموزش اوليه خدمت، به "دهستان قيدار" از بخش سلطانيه شهرستان زنجان اعزام و اقدام به تاسيس اولين مدرسه ابتدايي در آنجا نمود.

    وي در تابستان 1342و در ادامه خدمت سپاه دانش به" دهستان تِمبي" از بخش " قلعه تُل" منتقل و تا پايان خدمت سربازي و بعد از آن که بلافاصله به استخدام آموزش و پرورش در آمده بود، تا سال 1348 در آموزش و پرورش شهرستان هاي " ايذه" و "باغملک" به خدمت خود ادامه داد.در سال 1348 به آموزش و پرورش " اهواز" ودانشسراي مقدماتي اين شهر منتقل و ضمن انجام ادامه خدمت،موفق به اخذ مدرک فوق ديپلم ادبيات گرديده و سپس در  مدرسه "ماندانا" ( شهيد شجرات) بعنوان دبير و ناظم به ادامه خدمت مشغول گشت و سرانجام در سال 1373 نيز به افتخار بازنشستگي نايل گرديد.(1)

    بهمن  علاءالدين در سال 1379 به شهرستان" کرج" نقل مکان نمود و پس از طي يک دوره بيماري کليوي وعمل جراحي مثانه  در "صبحگاه روز جمعه،دوازدهم آبانماه 1385 "،در سن 66 سالگي،به علت نارسايي قلبي در بيمارستان" کسري" جهانشهر اين شهر دار فاني را وداع گفت.

   پيکر بهمن علا الدين عليرغم ميل دروني خانواده ، بستگان و طايفه اش و با وجود درخواست هاي گسترده و اصرارهاي فراوان همتباران و علاقمندانش، بنا به برخي دلايل و از جمله ضرورت انجام مشورت و بررسي هاي لازم به منظور انتخاب يک مکان مناسب در ديار پهناور ايل و تبار خود ، طي يک مراسم با شکوه،با حضور جمع کثيري از دوستان ،هوادارن،هنرمندان ملي و محلي و همتبارانش

که سراسيمه از سراسر کشور خود را به کرج رسانده بودند و با اجراي برنامه هاي مختلف توسط فرهيختگان و هنرمندان کشور و بختياري تبار و با بدرقه نواي ساز چپي محلي بختياري به رسم بزرگان قوم خود،تشييع و درجوار تربت برخي از هنرمندان و فرهيختگان برجسته کشور نظير استاد غلامحسين بنان ، حبيب اله بديعي،مرتضي حنانه ،هوشنگ گلشيري ، احمد شاملو ، دلکش ،احمد عبادي،تقي ظهوري، پوران ،آغاسي ، قوامي ،احمد محمود(اعطاء)، وزيري،محمود مشرف(م .آزاد) و.... "بطور امانت" در "بقعه متبرکه امامزاده طاهر(ع) کرج" به خاک سپرده شد.

 

   بهمن علاءالدين خواندن آواز و سرودن ترانه  را از همان سالهاي دوران تحصيلات ابتدايي در "لالي" و به صورت غيرحرفه اي آغاز کرد و از سال 1350 با ارايه نخستين و جاودانه ترين اثر خود" دختر لچک ريالي"،  دوره اول فعاليت

 حرفه اي خود را بطور رسمي با همکاري راديو و تلويزيون اهواز ونفت ملي آبادان  و اجراي کنسرت هايي در هفت تپه ،کرمان و ماهشهرآغاز کرد و با ورود خود به عرصه موسيقي، موسيقي بختياري را وارد فاز جديدي از تجربه خود نمود.(2)

   وي در اين دوره با همراهي استاد"منصور قناد پور"، نوازنده برجسته سنتور و رهبر وقت ارکستر اهواز و تنظيم کننده توانمند اکثر آثار خود و همچنين استاد "محمد موسوي" نوازنده ممتاز و مشهور ني کشور و برخي ديگر از هنرمندان و شاعراني مانند "سيروس احمدي فر" ،"جمشيد احمدي"،"حبيب اله ريخته گر"،"بهمن فردوسي"،"رسول ايزد يار"و"عبد العلي خسروي" علاوه بر ارايه چند اثرديگر به گويش بختياري نظير" گل ناز"،"تنگ بلور"،"بهار"،"گل باوينه" و .... چند ترانه ديگر به زبان فارسي نظير" گلهاي کاغذي"،" باغ آباد"،"دلتنگي"،" قاصد خوش خبر"،"باغ ستاره ها"،"بايد فراموشت کنم" و....را از طريق راديو وتلويزيون سراسري و محلي اهواز و آبادان نيز به علاقمندان ارايه کرد که تمام اين آثار نه تنها در دوره خود بلکه هنوز هم به عنوان آثاري ماندگار و ممتاز مطرح  هستند.(3)

   علاءالدين پس از انقلاب اسلامي سال 1357 ،اگرچه متاثر از  شرايط سياسي و اجتماعي و تعطيلي نسبي فعاليت هاي هنري در سطح کشور و با وجود فراهم بودن شرايط و امکان ادامه فعاليت در خارج از کشور، از ادامه  رسمي فعا ليت هاي هنري اش  باز ماند،ليکن درکنار ادامه شغل معلمي،با اختيار کردن گوشه گيري ، خلوت و خاموشي، به سرودن شعر،ترانه و ساختن آهنگ وتحقيق و مطالعه در زمينه شعروموسيقي بختياري و فارسي ادامه داد، تا اينکه پس از سپري شدن سالها، در سال 1365 نخستين کاست خود را به نام "مال کنون "  با آهنگسازي و تنظيم ماهرانه استاد " عطاء جنگوک" ، آهنگساز برجسته کشور و با الهام و استفاده از برخي ترانه ها و اشعار فولکلور و بعضي سرود ه هاي " عبد العلي خسروي" و نوازندگي جمعي از هنرمندان و نوازندگان  مشهور و حرفه اي کشور نظير"مسعود شناسا"، "مهدي آذرسينا"،"علينقي افشارنيا"،"حسين بهروزي نيا"،"مرتضي اعيان"و...ارايه کرد و بدين ترتيب دوره دوم فعاليت رسمي هنري خود را آغاز نمود .

   مال کنون با معرفي قطعات بي کلام وبي نظيري مانند" سحرگاه کوچ" به شکل استادانه اي بامدادان" مال کنون" ونواي دلنشين ني چوپانان و طنين زنگ "زنگُل"صبحگاهان گله را  مجسم ميکند و يا با اجراي بي نظيرآواز "شُليل" به زيبايي و هنرمندي هرچه تمامتر غم "ديري" و "سُحده دلي" ايلياتي و به ميان افتادن "کوه" بين عاشق و معشوق  را تصوير و عاشق دردمند را به "کُنار سر رهي" که "پکَدِس نَمَنده" تشبيه و يا تجسم آرزوي ديدن و وصال يار را که به

 

"مُرغ مِنِه حَوش" ودر حال" چيدن دانه از زير کوش" يار و يا همچون" کوگي بر چشمه سارون"  و يا به" گلي زير اَور بهارون" مجسم ميکند و يا با آواز "نامدار خان" يکي از وقايع مهم حماسي _تاريخي ايل را به تصوير مي کشد ؛ به عنوان اثري بي نظير ،فاخر و غني از موسيقي و شعر بختياري از يک سو و ممتاز در موسيقي نواحي ايران از سوي ديگر مطرح و نه تنها باعث تحولي شگرف در موسيقي بختياري گرديد ،بلکه بهمن علاالدين را در نقطه اوج و دست نيافتني اين عرصه قرار داد.

   بهمن علاءالدين  که هيچ علاقه اي به کسب شهرت براي خود نداشت وآشکارا مي کوشيد ناشناس باقي بماند، در دوره جديد فعاليت رسمي خود، هرگزعلاقه اي به حضور در رسانه ها ومجامع عمومي نشان نداد و براي آنکه ناشناخته باقي بماند، آثار خود را با نام مستعار و هنري" مسعود بختياري" منتشر نمود.وي با وجود اينکه تا اين زمان اولين و تنها خواننده محبوب و مشهور بختياري به شمار ميرفت،ليکن بدليل شان والا و وارستگي و فرهيختگي خاص خود و همچنين طبع شهرت گريز و خلوت گزين خود، تا سالهاي طولاني ،بسياري از طرفداران و همتباران وي نام واقعي و چهره ايشان را نمي شناختند.حتي شاگردان وي در مدارس ايذه و اهواز نمي دانستند که مسعود بختياري همان معلم آنها يعني بهمن علاءالدين است.(4)

 علاء الدين با ايمان به غنا و اصالت و خصوصيت هويت بخشي موسيقي بختياري،از نوازندگان محلي آن ،يعني" ميشکال ها" يا " توشمال ها " به عنوان مهمترين منبع و سرچشمه هاي موسيقي ايل خود ياد ميکرد و از آنجا که همواره براي آنها ارزش و احترام خاصي قايل بود، نه تنها اولين و شاخص ترين کاست وي يعني" مال کنون" به آنها هديه شد ، بلکه هميشه از اينکه موسيقي محلي ايل خود و توشمال ها بعنوان ميراث داران آن،همواره و بويژه در سالهاي اخيرو از جمله در مراسم هاو آيين هاي ايلي مورد بي مهري  قرار ميگرفتند ،اظهار تاسف ميکرد.

 

   بهمن علاءالدين با اعتقاد راسخ به توليد و ارايه آثار اصيل و مبتني بر فرهنگ،گويش و هويت ايلي و عشايري خود و به علت علاقه شديدي که به موسيقي اصيل و خالص عشايري داشت ،اغلب در فصول پاييز و زمستان که عشاير بختياري  در کوچ گرمسيري خود به مناطق اطراف لالي و مسجد سليمان و شوشتر نقل مکان مي کردند،به ميان آنها ميرفت و به صورت ناشناس ، براي آنها آوازهاي محلي ميخواند،به آوازهاي آنها گوش ميداد و يا نواهاي آنان را ضبط مي کرد و از آنها براي ساختن آهنگهاي خود ايده مي گرفت. (?)

   علاءالدين سرانجام پس از سالها ممارست،در سال 1371،يعني 6 سال پس از ارايه اولين اثرخود و با تحمل بسياري از مشکلات ، اثر شاخص ديگري را به نام" هي جار" با تنظيم و آهنگ سازي "عطاء جنگوک" و با استفاده از اشعار و ملودي هاي ساخته شده توسط خود و برخي اشعار و ترانه هاي  فولکلوريک،با همراهي  استادانه ني" علي حافظي"  نوازنده برجسته ني بختياري و جمع ديگري از بهترين نوازندگان کشور مانند" رضا شفعيان" ،"منصور سينکي"،"افشار نيا"،"اردشير و بيژن کامکار"،"بهروزي نيا"،"محمود فرهمند"در قالب گروه "شهرآشوب" به دوستدارا ن موسيقي بختياري ارايه کرد.

   دکتر" اردشير صالحپور"،شرح نويس هميشگي آثار بهمن علاالدين و ديگر آثار بختياري، در شرحي که بر روي جلد اين اثر نوشت ، آورده است علا الدين در"هي جار" با اجراي ماهرانه تصنيف "مي نا بنوش" که از اصيل ترين و قديمي ترين آواهاي بختياري است و بعنوان اثري با ابعاد عاشقانه و تغزلي که از يک سو از عشق هاي پاک و بي آلايش عشايري سخن ميگويد و از سوي ديگر انعکاسي از جغرافياي منطقه اي سرزمين بختياري نظير "کوهرنگ" ، "ديمه"،"لَلَر" ، "کُتُک"،و....و موقعيت هاي مکاني اين سرزمين مانند "پاچشمه" ،  "دِر"،"برافتو" و...يا تصوير کوچ بهاره ايل در "کوگ خواني" و با بکارگيري استادانه عبارات و اصطلاحات فراموش شده گويش بختياري نظير" همدرنگ" ،  "تش و تنگ" ، "دنگل" و...در سروده هاي خود که درترکيبي تازه و درعين وفاداري به اصالت هاي موسيقي بختياري ساخته شده اند(6) ، موج ديگري را در موسيقي بختياري ايجاد کرد.

   بهمن  علاءالدين دو سال بعد ،يعني در سال 1373 سومين کاست خود را مزين به نام" تاراز"که خود نام کوهي پر رمز و راز و خاطره انگيز در مسير کوچ ايل خود ومعروف به داشتن  کبک هاي خوش آواز بود را با استفاده از اشعار وملودي هاي ساخته شده توسط خود و تک نوازي ماهرانه ني "حافظي"و همراهي ضرب" محمود فرهمند "و تنظيم استادانه استاد "قنادپور" به دوستداران خود هديه کرد. وي در اين اثر نيز براساس ملودي ها ،مقام ها و اشعار و ترانه ها وقطعاتي نظير" چوب بازي" ، "شباش" ،  "گله داري" بخش ديگري از فرهنگ، آداب و رسوم ايلي بختياري را ترسيم کرده است.در مجموع اين اثر که در آن با تصنيف ها و آوازهايي مانند "کوگ تاراز "که در آن ضمن معرفي" کوگ "بعنوان پرنده مورد علاقه در ايل ،شادي حزن انگيزي را که مخصوص همتباران خود است و "بي قرار" که به لحاظ ادبي از طنزهاي ظريف روستايي برخوردار است و يا "آخي واي" که تجسم حسرت ها و دلتنگيهاي" وارگه نشينان" گرمسيري است و يا" ستين دل" و" هياري" که وقايع مهمي نظير همبستگي و سلحشوري مردان و زنان ايل را با رمزي و اعجازي که باب تازه اي به لحاظ مضمون و گام جديدي در ادبيات آهنگين و حماسي ايل است و... بعنوان اثري ممتاز که جداي ازتازگي و تنوع شعر و موسيقي و اجرا ،به لحاظ کاربرد مفاهيم فرهنگي و غناي فولکلوريک و بدليل استفاده از اصطلاحات بکر و اصيل و نيز صراحت و صحت و سلامت دقيق گويش بعنوان منبع ومرجعي براي زبانشناسان معرفي شده است(7).

   بهمن علاءالدين در سال 1375 چهارمين کاست خود را با نام "بر افتو " اين بار هم با تنظيم "استاد منصور قناد پور" و نوازندگي" شهريار فريوسفي"،"جمال جهانشاد"،"حسن ناهيد" ،"اردشير ،اردوان وارژنگ کامکار" و تک نوازي ني "استاد حافظي" و به اهتمام استاد"فريدون شهبازيان" منتشر کرد. بنا به اظهار دکتر صالح پور وي در اين اثر نيز بخش ديگري از زندگي و فرهنگ ايل بختياري بويژه توقف و ماندن جوانان و مردان را در گرمسير براي "دِرو" ، بهنگام کوچ ايل به "سردسير" و حديث حسرت، دلتنگي،هجران ودوري از ديار ويار و گرما وکار طاقت فرسا و نفس گير "دِ رو" در "آواهاي برزيگري" يا" گرمسيري" را روايت کرد. علاوه براين "براَفتو" در مجموعه خود تنوع و گوناگوني موسيقي ايل بختياري را در بر داشته ،همچنانکه در تصنيف زيباي "بهار" با مضموني اجتماعي و پويا و با بدعتي تازه انسان را چون چشمه اي جوشان   نه چون مردابي ايستا به جنبش و حرکتي زلال و براي همبستگي بيشتر و تاراندن دشمن نويد داده و جانفشانيها و از خود گذشتگي ها را يادآوري ميکند و يا تصنيف "بهار" که حکايت قول و قرار و بهار به عاشقان ساده دل ايل است و يا" گُلِ ناز" که دلخونيهاي پر رنج و بيوفايي هاست که گويي شبهاي بي مهتاب کوچ را تصوير مي سازد و يا در تصنيف" برافتو" ناپايداريهاي بهار زود گذر عشق و جواني را اشارت مي کند.همچنين در قطعه بي کلام "چهار دستمالي "چوپي رقص بختياري به شکلي زيبا احساس مي شود و يا آواز" شَووخي" که ديگر بار حکايت شرف و خون و حماسه هاي ايل را به قالبي بياد ماندني روايت ميکند و در نهايت "دي بلال" که شناخته شده ترين ملودي تغزلي بختياري چونان حديث عشق گويي،کز هر زبان که مي شنوي نا مکرر است.(8)

   علاءالدين در تداوم و استمرار تلاشهاي خود و با وجود گلايه هاي بسيا ر از وضعيت حاکم بر شعر وموسيقي اصيل وسنتي و فولکلوريک ، بخش ديگري از سروده ها و ساخته هاي خود را در سال 1377  در کاست ديگري با نام"آستاره" با تنظيم ماهرانه و قطعات بدون کلام "استاد قنادپور "و همراهي برخي ديگر از نوازندگان برجسته کشوراز جمله" حسن ناهيد" ، "شهريار فريوسفي"،" جمال جهانشاد"، "مجيد اخشابي" ، "محمود فرهمند"،"رسول بهبهاني" ،"سهيل ايواني" و...طراحي جلد "بهروز غريب پور" منتشر کرد .

   صالح پور در شرح  خود بر روي جلد اين کاست نيز  از " آستاره"،بعنوان مجالي ويژه براي بازپردازي به اصالتها و ارزشهاي ايل ياد کرد که در آشفته بازار چند ساله موسيقي بختياري ، فارغ از دغدغه هاي سوداگرانه روزگار تنها و تنها به حفظ اصالتها مي انديشيد و همچنان پاسدار ارزشهاي غني و ادبي موسيقي بختياري به شمار ميرفت.به اعتقاد وي کاست "آستاره"  در نقش "بهار دلتنگي ها" و "صداي راستين ايل" است که از حنجره صميمي و بي آلايش بهمن علاء الدين در دغدغه غربت دلتنگيها مترنم گرديد.آوايي برگرفته از چشمه سارهاي زلال کهسار بختياري همراه با بغض هاي جاري کارون و عطش حسرتنا ک کوچي خاموش به" وارگه هاي فراموشي"...در ادامه نوشته وي آمده است: در آوانگاره هاي قومي،"آستاره" و ماندگاري تصاويرش از حداکثر ظرفيت ها و قابليت هاي گويشي و موسيقايي بختياري مدد بسيار گرفته و علاءالدين بعنوان خواننده آن با توان والاي نغمه سرايي اش و اشراف به چم وخم هاي زندگي کوچ زيستي، مضاميني بکر و مباني فرهنگ اصيل عشايري را به حنجره تغزل کشانده،بي آنکه از مردم فاصله گرفته باشد، با استعانت از واژگان از ياد و "وير" رفته و زبان محاوره برگرفته از زندگي عشاير،آينه دار تمام نماي مظاهر مختلف زندگي آنان گرديده است.

   ترانه "کاشکي" نيز سروده اي آرماني است که از اعماق حسرتها و دلتنگي هاي هميشگي ايل برخاسته است که تغزلي سرشار از تصاوير شفاف و زلال که هر بختياري روح و جان اصيل خود را در انعکاس چشمه هاي جوشان پر مهر و محبت و لبريز هميشگي اش باز مي يابد و همنوا ميگردد...بي گمان در کاشکي" طنين صداي ايل "خلاصه مي شود.همچنانکه در ترانه  "کَوگِ نازنين" به سبب برخورداري و ديرينگي اسطوره ها و همزيستي انسان وطبيعت ،خواننده در توالي و تناوب تنهايي و دلتنگي هايش  با کبکي خوشخوان به همدلي و همنوايي  نشسته است و از بخت و رنج روزگار و"رشته شدن دل" و "ليشي تنهايي"خويش به صورت حزين شکواييه سر مي دهد که :مرا ديگر تاب و تواني نمانده است... و..." بيو برس به دادم" . در تصنيف"گِردِواري " نيز سوزو بريزهاي انساني را در مي يابيم که چشم انتظار ره مي پايد و شب هنگام که سياه چادرها به سياهي شب پيوند مي خورند در آستانه " بُهون"آستاره اي با تيغِشت تابناکش "تَش به کار به شوگار" مي نهد . (9)

   اما، دوره سوم فعاليت هنري بهمن علاءالدين با کوچ وي از اهواز به "کرج"درسال 1379 شروع و تا پايان حيات پربارش ادامه پيدا ميکند.در واقع وي عليرغم درخواستهاي مکرر هواداران و دوستان و دوستداران خود جهت سکونت يا سفر به خارج از کشور،نه تنها به ديدار از مناطق روستايي و عشايري علاقه بيشتري نشان مي داد بلکه با وجود دوري از ديار خود ، همچنان ارتباط خود را با عشاير و مناطق عشايري و روستايي حفظ کرده و اين بار که علاوه بر " سرگروني روزگار" و  " تهينايي و سنگيني دل " مجبور به تحمل غم" دِيري" و فاصله از ديار و سرزمين نياکان خود نيز شده بود ، با احساسي حسرت برانگيزتر و علاقه اي تازه تر و جديتي بيشتر به سرودن شعر و ترانه و ساختن و خواندن آهنگ پرداخت و در حاليکه در "تنهايي غريبانه" و" خلوت محجوبانه" خود ترانه ها و ملوديها و اشعار بي نظيري مانند"چَو" ، "بِندار"  ،"کُنار"،"مالِ زير"و...را ساخته و در تدارک انتشار رسمي برخي از آنها در قالب دو کاست جديد خود بنامهاي" بهيگ "و "گرفگار" بود و در حاليکه هنوز نغمه ها و نواهاي دل انگيز و ناگفته هاي بسيار در دل آيينه اي و حنجره بلورين خود داشت،"خسته"  از"رسم زمونه " و" دَنگ و فَنگ روزگار"و با "دل چي آسمون پاک" و همواره "تهينا" و "عاشق" خود،"گرفگار نيرنگ زمونه شده "و با دل ِ"هميشه بيقرار" و" ِ دردمند " خويش با ايل و ديار و تبار و همتباران و دوستداران خود بدرود گفت و همچون  "کوگ تاراز" ، با "دو بال اِسبيد ي" که هميشه از خدا طلب ميکرد ،"بال اَوشنون" به "آسمون"،همانجايي که به گفته خود هيچ" غم نيِد" پرکشيد وبراي ابد خاموش شد وغم عميقي را بر پيکر ايل و ديار خود نهاد.بهمن علاالدين،اگرچه خيلي زود و از همان ايَام کودکي به رسم و جبر زمانه مجبور شده بود به خاطر ادامه تحصيل و کار از شيوه زندگي ايلياتي وعشايري نياکان خود دوري گزيند،اما وي که همانند ساير همتباران اصيل خود از روحيه اي "آزاد منش "و "ايلياتي" و از بسياري ديگر صفات و خصلت هاي انساني و نيکوي" عشايري "برخوردار بود ، همواره به تحولات و رويداد هاي سياسي،اجتماعي،اقتصادي و فرهنگي جامعه که منجر به ايجاد فقر اقتصادي وفرهنگي در جامعه و فراق و دوري هموطنان و همتباران خود از يکديگر و از بسياري از اصالت هاي فرهنگي ملي و محلي و قومي خود شده بود،"حساس" ،"ناراضي"و"بسيار نگران" بود.وي اگرچه خود هميشه از اين وضعيت احساس ناراحتي کرده و "خسته" بنظر ميرسيد،ولي متاثر از تحولات فوق، همواره سعي داشت در آثار خويش همتباران خود را به وحدت ،همدلي،همياري،عشق،اميد،پيکار با درماندگي وسياهي،نيکي ،تلاش و کوشش و صفا وصميميت و بازگشت به هويت و اصالت هاي فراموش شده فراخوانده و مرحمي بر رنجها و آلام آنها باشد.اين احساس خستگي را که در اواخر عمرش افزونتر نيز شده بود، ميتوان در آخرين اشعار و ترانه هاي سروده شده وي به خوبي درک کرد.

   بهمن علاءالدين با وجود درخواستهاي مکرر و بيشمار، از داخل و خارج از کشور،بجز حلقه اي محدود ازنزديکان و دوستان قديمي و عمدتا همکاران فرهنگي خود، بندرت کسي را به حضور مي پذيرفت ،و نه تنها علاقه اي به حضور در مجالس و محافل رسمي و غير رسمي نداشت، بلکه عليرغم درخواست ها و دعوت هاي مکرر از طرف  رسانه هاي صوتي –تصويري،بويژه برنامه ها وکانال هاي سراسري و مراکز مختلف استاني صدا و سيما و ماهواره اي و همچنين مطبوعات سراسري و محلي براي  اجراي برنامه  يا انجام مصاحبه ويا تقاضا هاي متعدد از جانب افراد ، مقامات، نهادها و گروههاي مختلف  داخل و خارج از کشور براي برگزاري کنسرت و يا حضور در مراسم هاي مختلف و ... بنا به برخي  دلايل و از جمله ويژگيهاي شخصيتي خود اعتنايي نشان نداد و به مدت حدود 25 سال حاضر به پذيرفتن اين دعوت ها و درخواستها و حضور در رسانه ها و يا ظاهر شدن در انظار عمومي نشد.

   وي حتي حاضر به درج هيچ توضيح ، عکس يا تصويري از خود بر روي جلد هيچ يک از کاست هاي خود نشد و بجاي آن سعي داشت بر روي جلد هرکاست تصوير يکي از نماد هاي ايل خود را که با محتواي آن کاست  بيشتر تناسب و همخواني داشت به جامعه معرفي کند.در واقع وي درحاليکه در طول سالهاي طولاني حتي چهره اش براي بخش زيادي از همتباران و هوادارانش ناشناخته مانده بود، اما طي اين مدت  طولاني در کنج و خلوت تنهايي خود بزرگترين خدمات را به ايل خود کرد تا اينکه سرانجام وي درسالهاي  1379،1380،1381و با مساعد تر شدن اوضاع عمومي کشور براي فعاليت هاي فرهنگي و هنري،  بنا به اصرار دوستان نزديک خود و به منظور ترويج ارزشهاي فرهنگي ايلي خود حاضر به اجراي کنسرت در شهر اهواز شد که بدنبال استقبال چشمگير و سپس تقاضاهاي مکرر ديگر هم تباران خود، در برخي ديگر از شهرها نظير مسجد سليمان ، باغملک ، ايذه ، شهرکرد و.....با برگزاري مجدد کنسرت و اجراي مستقيم برخي آهنگ هاي قديمي و جديد خود براي علاقمندان  وهمتباران خود در اين شهرها موافقت کرد.

   علاءالدين، نه تنها به عنوان يک خواننده ،برخوردار از لحن و صوتي آريايي و اسطوره اي بود ،بلکه بدليل برخورداري از پشتوانه، پيشه و پيشينه فرهنگي در سرودن شعر و ترانه و همچنين خلق ملودي تبحر خاصي پيدا کرده بود و به بنا به گفته يکي از صاحب نظران شايد از محدود خوانندگان ويا تنها خواننده اي بود در ايران_ واحتمالا در جهان_ که بيشتر آثارش از نظر شعر ،ترانه وملودي ساخته شده توسط خود وي باشد.(10) وي که بدون بهره گيري مستقيم از محضر هيچ استاد و معلمي و تنها به مدد ذوق و استعداد ذاتي و الهي و همچنين پشتکار و سلامت نفس خويش توانسته بود،بنا به گفته يکي از صاحب نظران ،به چنان شناخت و تسلطي در اجراي آواز بختياري برسد که همطراز اساتيدي مانند" قمر" ، "اقبال آذر"،"صيف"و"شجريان" از اندک خوانندگان "آواز خوان" ايران قرار گرفته" (11) و" نقش مهمي در بازسازي ،گردآوري،خوانش جديد و مدرن و برکشاندن موسيقي بختياري ايفا کند واين موسيقي را با رديف آوازي موسيقي ايراني هماهنگ نموده و به نمايش بگذارد"(12)و عليرغم اينکه حتي يکي ديگر از صاحب نظران از ايجاد سبک مستقل و متمايزي از موسيقي بختياري توسط آن هنر مند فقيد که از آن به "موسيقي علاء الدين" نام مي برد، ياد ميکند،(13) ليکن وي در مقابل درخواستهاي مکرر افراد مختلف براي پذيرفتن مقام استادي ايشان و پذيرش آنان بعنوان شاگرد ، با متانت و فروتني خاص خود ،با رد اين درخواست ها، همواره منکر چنين مقامي براي خود شده واگرچه گاهي برخي ازخوانندگان جوان را به حضور مي پذيرفت و راهنماييهايي را نيز به ايشان ارايه و يا مورد تشويق قرارمي داد ،ولي هيچگاه حاضر به پذيرفتن عنوان و کسوت استادي وپذيرش  کسي بعنوان شاگرد رسمي خود نشد.

   وي که خود پر آوازه ترين راوي عشق هاي  پاک و ساده ايلياتي بود و همواره عاشقانه ترين ترانه هاي ايلي خود را مي سرود ،هيچگاه دل به عشق هاي زميني نسپرد و پس از فوت پدر خود ، متعهد انه و دلسوزانه سرپرستي خانواده وبويژه مادرخود، که او را عاشقانه دوست مي داشت و همچنين خواهران خود و فرزندان آنها را بعهده گرفته وهرگز تن به ازدواج نداد و روح هميشه عاشق  ، ساده و نجيب ايلياتي  خود را به عشقي آسماني، ابدي و جاودانه پيوند زد.

   بهمن علاء الدين که عمر خود را عاشقانه و بي هيچ خواهش و آلايشي وقف احيا و پاسداشت فرهنگ ،ادبيات،گويش وتاريخ وشعر و موسيقي ايل خود کرده بود و شهرت و محبوبيتش نه به مدد حضور در رسانه ها و يا تبليغات ،بلکه تنها بواسطه  ارائه آثاري،هرچند بسيار محدود ،اما فاخر و اصيل بود؛ نزد صاحب نظران و هوادارن جايگاه شاخص و ممتازي يافت و علاوه بر اينکه از ديدگاه آنان در کنار بزرگاني همچون "سردار اسعد بختياري" و "داراب افسر بختياري"، بعنوان يکي از بزرگان قوم بختياري به شمار رفت که هر کدام نقش مهمي در حفظ هويت و اصالت هاي اين قوم و شناساندن و سربلندي آن در ميان ساير اقوام گرديدند، بلکه به عناوين مختلفي نظير:"پدر شعر و موسيقي و آواز بختياري"،"صداي ماندگار ايل "،" اسطوره موسيقي بختياري"،"خسرو آوازبختياري" ،"خواننده ي بي همتا"،" سلطان آواز بختياري"، "آخرين راوي زندگي کوچ نشيني"،"يک اتفاق تکرار ناشدني در موسيقي بختياري" ،"صداي راستين ايل بختياري"،"پدر موسيقي بختياري"،"ققنوس آواز بختياري"، "خنياگر بزرگ جنوب" ،"کبک خوشخوان بختياري"،"کبک تاراز"،"فردوسي بختياري"،"خنياگر خوش قريحه"،"تک ستاره موسيقي بختياري"،"نغمه سراي ايل"،"حنجره قبيله"،"پرچمدار شعر و موسيقي بختياري"،"بلبل زاگرس"،"بزرگمرد ايل بختياري"،"هنرمند و فيلسوف پر آوازه کشور"،"سردار سخن و سالار آواز بختياري"،"صداي آريايي"،"صداي زردکوه"،"صداي ملکوتي"،"آستاره بي بديل آسمان ايل"و....ملقب گشت و همچنين بعنوان صاحب نقش هايي مانند :"مسلط به فرهنگ ،تاريخ ،ادبيات و لهجه بختياري"،"وفور و چيرگي در استفاده و بيان الفاظ واژگان اصيل و کهن"،"احاطه به  تصنيف ها و آواز هاي محلي"، " بي نظير" در "پاسداشت گويش" ،"احياي کلام ولغات و اصطلاحات محجور" ،"معرفي اسطوره ها و مشاهير بختياري" ، "واقعه خواني و خوانش تاريخ بختياري" ، "پردازش سمبل ها و نمادهاي ايلي" ،"سرشناس ترين خواننده موسيقي فولکلوريک ايران"، "معرفي موسيقي و آواز بختياري در گستره ملي و ساير اقوام ايراني" ، "پويا نمودن و هماهنگي ميان موسيقي و ترانه هاي بختياري با ساير سازها"،"اشراف به زندگي وجغرافياي بختياري"،"باز آفريني هويت ايلي و.."شناخته شده است .(14)

   درگذشت ناگهاني بهمن علاءالدين (مسعود بختياري)که عمر خود را دلسوزانه در راه اعتلاي فرهنگ و هنر قوم خود صرف نمود و با وجود محبوبيت و معروفيت خاص و ممتازش نزد هواداران و همتباران ،همواره مظلومانه ومحجوبانه و به دور از هر گونه ميل مادي و دنيوي در خدمت فرهنگ مرز و بوم خود و ساختن وسرودن دل انگيز ترين نوا ها و نغمه هاي تبار و ديار خود بود ،آنچنان تاسف و تاثري عميق بر همتباران وي در تمام طوايف و تيره هاي بختياري اعم از چهارلنگ و هفت لنگ ، هواداران، دوستان وآشنايان وي در داخل و خارج از کشورگذاشت که علاوه بر انعکاس گسترده آن در استانهاي مختلف لر و بختياري نشين  مانند تهران ،خوزستان،چهار محال و بختياري ،اصفهان،لرستان،کهگيلويه و بوير احمد،ايلام و...رسانه هاي مختلف،بويژه مطبوعات محلي و سراسري ، به نحوي ستايش برانگيز وکم نظير و بطور خودجوش در شهرها ،روستا ها ومناطق بسياري در داخل و خارج از کشور از جمله:

   تهران ، کرج ،  اهواز ، شوشتر ، مسجد سليمان ، آبادان ، ماهشهر ، دزفول ، انديمشک ، اصفهان ، فولاد شهر،  شهرکرد ، لردگان ، باغملک ، ايذه ، هفتگل  ، لالي ، قلعه تل(ايذه)،يزدان شهر،دورود،ازنا،اليگودرز،گُتوند(شوشتر)، انديکا(مسجدسليمان)،جنّت مکان(شوشتر) ،عقيلي(شوشتر)،ديناران،رامهرمز،دهدز(ايذه)،بنادر خارک و قشم،منطقه عسلويه و....در کشورهاي آلمان ، هلند  ، انگليس  ، کانادا ، کويت و ... مراسم ها و آيين هاي سنتي و ايلياتي و با شکوه مختلفي در سوگ از دست رفتن و بمناسبت هاي سو مين، هفتمين و چهلمين روز درگذشت وگراميداشت ياد و خاطره وي برگزار گرديد.

   در اين مراسم ها و آيين ها که به همت غيرتمندانه برخي دوستان و هواداران و حضور با شکوه و گسترده همتباران از تيره ها و طوايف و مناطق مختلف سراسر کشور ،بويژه همتباران زاگرس نشين،آشنايان، علاقمندان و هواداران وي و باشرکت بزرگان و ديگر همشهريان خود ازساير اقوام نظير: "فارس"،"لر" ، "کرد" ، " عرب" و همچنين باشرکت هنرمندان ، فرهنگيان ،دانشجويان ،اساتيد،اعضا و مديران موسسات،باشگاهها،انجمنهاوکانونهاي فرهنگي و هنري،ورزشي ،مديران و کارکنان برخي نهادها،ارگان ها و ادارات دولتي و غير دولتي،موسسات مطبوعاتي،کسبه و اصناف،اعضاي شوراي شهر و روستا،نمايندگان مجلس،مقامات استاني و محلي و...برپا شد، برنامه هاي مختلفي نظير: چپ نوازي توشمال ها، ني نوازي، مديحه سرايي ،مرثيه خواني ،شاهنامه خواني ،قرآن خواني ، شعرخواني ، نوازندگي ، ترانه سرايي،آواز خواني و سخنراني و... توسط فرهنگيان،فرهيختگان ، وهنر دوستان و بويژه توسط هنرمندان ملي و محلي مانند :علي حافظي،علي تاجميري،کورش اسدپور،سينا سرلک ،ديدار محمودي، غلامشاه قنبري، ملک محمد مسعودي ،شهرام براتپوري ، رحيم عدناني،رضا صالحي ، نريمان فاضلي و برخي ديگر هنرمندان جوان...اجرا و با برپايي "سياه چادر" و "بُهون"  و " کُتل" و "مافه گه" وتزيين اسب و ماديان به سبک سنتيِ بزرگداشت بزرگان و ايلمردان ايل خود،ياد وخاطره و خدمات ارزنده آن هنرمند فقيد گرامي داشته شد.

   همچنين در بسياري از اين شهر ها و مناطق و روستا ها، همتباران وي از اقشار مختلف مردم و نخبگان فرهنگي ،هنري و سياسي واجتماعي و مديران و مسئولان و مقامات وکارکنان نهادهاي  دولتي و غير دولتي با نصب پرچم سياه و پلا کارد وپوستر ويا با ارسال پيام و تاج گل و پارچه نوشته و يا درج آگهي تسليت و مطلب در مطبوعات سراسري و محلي و سايت هاي اينترنتي ياد وي را گرامي وبا خانواده و بستگان و ساير همتباران خود ابراز همدردي نمودند.

   در واقع درگذشت بهمن علاءالدين که در طول حيات و آثارش دعوت به همدلي و اتحاد و زندگي و عشق و صفا وصميميت و پاسداشت ارزشها و نمادهاي ايلي را ترويج ميکرد  و حيات و هنر خود را وقف پاسداشت اصالت ها و هويت و ارزشها و نمادهاي قوم خود کرده بود، و" عشق ها ،شور ها،ناکامي هايا کاميابيهاي  جوانان بختياري با آثار وي پيوند يافته و بخشي از هويت زندگي امروز آنها مديون آواز ها و ترانه هاي اوست" نه تنها بازگشت به هويت ايلي را ميان همتباران و بويژه جوانان و نوجوانان قوم خود موجب گرديد و جوششي بي سابقه را ميان نخبگان و فرهيختگان و هنرمندان بختياري و لر تبار و بويژه نسل جديد آنها بوجود آورد و انتشار حجم گسترده اي از آثار مختلفي از مقالات ، متون ادبي ، شعر ،ترانه ، سرود و...در مطبوعات سراسري و محلي و بويژه در قالب انتشار ويژه نامه هاي  متعدد و چاپ عکس ،پوستر ،سر رسيد،تقويم و....مزين به تصاوير وي و زندگي قوم بختياري و با مضمون توصيف و تحليل و تمجيد از نقش و جايگاه ارزنده وي در شعر ،موسيقي،ادبيات،تاريخ ،فرهنگ و....بختياري را موجب شد  ، بلکه همتباران خود از طوايف و تيره هاي مختلف و نقاط گوناگون را –پس از گذشت سالهاي متمادي-يکبار ديگر آنهم به شيوه گذشتگان از جمله با پوشش و آيين هاي محلي گرد هم آورد و صميميت و "گوگري"(برادري) را بار ديگر ميان بختياريها به نمايش گذاشت.شدت حزن و اندوه وتاثر حاکم بر مراسمات و محتواي برنامه ها و مطالب منتشر شده به قدري بود که از يک سو حکايت از نقش بستن زخمي عميق بر عواطف واحساسات يک قوم و شدت محبوبيت و منزلت آن هنرمند فقيد نزد نخبگان و مردم داشت.

    کثرت ، شکوه و مشارکت اقشار مختلف در مراسمات و آيين هاي گراميداشت آن هنرمند يگانه آنچنان فراگير بود که بنا به گفته يکي از اساتيد دانشگاه و تاريخ نگاران بختياري، در تاريخ ايران و قوم بختياري بي سابقه بوده و کمتر ميتوان برگزاري چنين بزرگداشت هايي را حتي براي هيچ سلطان و پادشاه وصاحب منصبي، که به نحوي کاملا خودجوش توسط مردم و بدون دخالت هيچ نهاد دولتي و در نقاط مختلف کشور برگزار شده باشد ،يافت.(15)در واقع هيچکس تصور نمي کرد که خبر مرگ اين هنرمند گوشه گير تا اين حد بتواند بختياري ها را تحت تاثير قرار دهد،بطوري که اغلب در سوگ  او بگريند و با تحسين و ستايش عميق قلبي بدرقه اش نمايند.بدون ترديد تنها او بود که از چنين جايگاهي در بين همتبارانش برخوردار بود. (16)

    از سوي ديگر تعدد مراسمات و درخواست ها جهت برگزاري و ايفاي نقش در برگزاري و اجراي برنامه در اين مراسم ها از سوي همتباران و علاقمندان آنچنان گسترده بود که بمنظور هر چه بهتر برگزار کردن و ايجاد هماهنگي ميان برگزار کنندگان مراسمات در شهرها و نواحي مختلف و خانواده وبستگان آن هنرمند فقيد،جمعي از فرهيختگان ايل بختياري وبرخي ازعلاقمندان،دوستان و بستگان وي بنام ستاد گراميداشت آن هنرمند فقيد تشکيل وتحت نظارت خانواده وي، هماهنگي و مديريت مرکزي اين مراسم ها وآيين ها را به عهده گرفت تا علاوه بر نظارت بر برنامه ريزي و اجراي اين مراسمات، در آينده نيز به طور دايمي به مديريت برگزاري مراسم ها و آيين هاي گراميداشت اين هنرمند فقيد ايل بپردازد.

   اين ستاد در مدتي کوتاه پس از برگزاري مراسمات و آيين هاي گراميداشت فوق،با پيشنهاد و همکاري خانواده آن هنرمند فقيد،علاوه بر چاپ آگهي هاي وزينِ تشکر از کليه برگزار کنندگان و شرکت کنندگان در مطبوعات سراسري و محلي (17)،در يک اقدام بي سابقه و تحسين بر انگيز نسبت به تهيه و ارسال تقدير نامه هايي براي حدود 500 نفر از برگزار کنندگان و زحمتکشان اصلي اين آيين ها و همچنين جمع آوري تصاوير و فيلم هاي اين مراسمات و تلاش جهت تهيه آرشيو وآماده کردن فيلمي کامل در اين زمينه اهتمام نمود ه است.

   همچنين بمنظور جمع آوري ،حفظ و انتشار آثار بجا مانده و منتشر نشده از آن هنرمند فقيد،کميته اي متشکل از برخي صاحب نظران ،فرهيختگان و هنرمندان ودست اندرکاران انتشار نزديک به وي نظير استاد منصور قناد پور،حسين سيفي زاده، علي حافظي ،دکتر اردشير صالح پور، بهرام علاء الدين ،محمدرضا پيلتن،علي بداغي،امير مولوي ،ارژنگ  سيفي زاده،منوچهر آزادي و.... با نظارت خانواده ايشان تشکيل، که اين کميته  طي جلسات متعدد وانجام مشورت ها و بررسي هاي مختلف، ضمن مهيا کردن مقدمات و انتشار کاست " بَهيگ "، برنامه ريزي جهت جمع آوري ، ثبت و انتشار ساير آثار شامل اشعار ،ترانه ها ،ملوديها و آهنگ هاي باقي مانده وي و همچنين تاسيس يک موسسه يا مرکز فرهنگي –هنري به نام آن هنرمند فقيد را آغاز نمود ه است.

   کاست بهيگ که بر مبناي نسخه اي از ضبط خانگي آن منتشر شده است، اثري است که قبلا براساس برخي ملودي ها و سروده هاي جديد و به ياد ماندني آن استاد فقيد نظير "وارِ نو(گرمسير)" ،"دل اشکنده"،"آواز کوگ خوشخون"،"شّوِ چارده"،"مُژده گوني"،"دَنگ و فَنگ" و" بَهيگ"  و با ني استاد حافظي و تنبک سعيد حسين پور بصورت آزمايشي و با ضبط خانگي اجرا شده و اگرچه پيش از اين نيز بطور غير مجاز و براثر سهل انگاري يکي از دست اندرکاران سابق انتشار آن در سطحي محدود به دست عده اي افتاده بود،اما با پالايش ،قطعه بندي مجدد، و در بخش هايي اجراي نواي جديد ني(حافظي) ودهل و دايره(حسين قرباني)و اضافه کردن برخي قطعات بي کلام با ضبط استوديويي ، با همکاري استاد منصور قناد پور،حسين سيفي زاده،مجتبي صادقي و دکتر اردشير صالح پوروکيانوش غريب پور(طراحي جلد)آرش مير لوحي(عکس) ، در تيرماه سال جاري(1386) آماده و به دست علاقمندان رسيد.

   بهيگ،اگرچه دست تقدير مهلت و مجال وصالش را به خالق آن يعني بهمن علاالدين نداد، اما اثري است که به لحاظ قرار گرفتن علاءالدين در اوج بلوغ و پختگي از نظر سرودن شعر و ترانه هاي غني و استفاده فراوان از ترکيبات و استعاره ها ي بديع و واژگان اصيل بختياري و خلق آهنگ ها و ملودي هاي جديد ،متنوع و بي نظير ،اجراي استادانه و ماهرانه آوازها و تصنيف ها و برخورداري از صوت و لحني اسا طيري، مي تواند نمونه اي ديگر از جايگاه رفيع وي در موسيقي نواحي و فولکلورايران و منشاء تحولي ديگر در موسيقي و شعر بختياري قرارگيرد.

   دکتر صالح پور بار ديگر در شرحي که بپيوست بهيگ نوشته است،در ابتدا با اشاره به باور ناپذير بودن مرگ آن هنرمند فرهيخته ، از نوا و حنجره بهمن علا الدين بعنوان يک اتفاق در موسيقي بختياري ياد ميکند که ديگر تکرار نخواهد شد،صدايي که عصاره فرهنگ چند هزار ساله نژادگان زاگرس بود،آوايي برآمده از زخمها،درد ها،ورنجهاي هميشگي که عشق و صميميت ايل در تار و پود حريرگون صدايش موج مي زد.صدايي که هويت ما بود....و سپس مي نويسد:... دريغ از صداي راستين ايل بختياري که به خاموشي نشست.دريغ از آن آفتاب روشن فرهنگ و هنر ايل که با حنجره تغزل و حماسه، عمري براي ما خواند و مواريث کهن و نغمه هاي اجدادي را در گوش گنبد گيتي طنين انداز کرد....حنجره اي که سبزي بهار را تداعي ميکرد و...غرور گمشده ايل را در ما زنده ميکرد....آوايي که نشانگر هويت ماست...و ادامه مي دهد:... دريغا که ما سزاوار چنين شيوني نبوديم و...سرتاسر زاگرس غرق ماتم است و بخت انگار سالهاست که از بختياري ورگشته...همه جا نواي سرنا و دهل بلند است و دختران گيسوان را در باد پريشان کرده اند..از آن همه شکوه و هيبت ايل تنها يک صدا مانده بود که آنهم از ما دريغ شد....وحالا ما در جستجوي صداي تو ميگرديم،صدايينظر کرده" و "خداخو کرده" که از چشمه جانت مي جوشيد و گويي از موهبت فره ايزدي برخوردار بود....صدايي ژرف و لطيف که به بُهوني و سياه چادري مي مانست که به مهر خود همه فرزندان ايل را به رسم و آيين ايلي کنار يکديگر مي نشاند....وي در ادامه مي نويسد: ....خواندي از عشق وهجر وتنهايي و جوانان بختياري با صداي تو عاشق مي شدند...واز عشق و وفا و آزادگي سخن ساز کردي...خواندي در انزوا وتنهايي دور از ايل،در غربت...با ياد ايل ، ،بي هيچ توقع وچشمداشتي...ترانه هايي که نماد همبستگي و صلابت ايل بود... ايلي غمگين که تنها دلخوشي اش صداي تو بود....وي در ادامه با اشاره به تلاش همراه با دلتنگي و خستگي خود و دست اندرکاران انتشار بهيگ ، بعنوان اولين اثري که قرار است بي حضور آن هنرمند فقيد توليد و به علاقمندان وي عرضه شود، مينويسد: اشکهاي ما در غم تو بر کاست ميچکد.ياد تو و لحن اساطيري ات فضا را پر کرده است،تو هستي ،همه جا هستي و اينجا جهان بي حضور تو خالي ست...

   وي همچنين در مورد برخي ويژگيهاي اين کاست مي نويسد: بهيگ نامي که خود براي اين کاست انتخاب کرده بودي آينه تمام نماي عروسي ايل،با همه زيباييها که نشان مهر و پيوند هاست...آداب و مناسک کامل با اشعار زيبا و دراماتيک که شنونده به لطف صداي تو خود را در حال و هواي عروسي احساس ميکند و همه را به شادي و اشتراکات فرهنگي ايلي سهيم مي نمايد...و در پايان مي نويسد: ...واکنون تقابل و تعارض نام بهيگ پس از مرگ تو و عزاي تو که هميشه مردم را شاد مي خواستي...و با مردم بودي و براي مردم ميخواندي...و حالا کمي آنسوتر در دشت و دمن زاگرس ...بابونه ها وشقايق هاي اقليمي به ياد تو مي رويند و...صداي تو با بوي بابونه ها در هم آميخته است...و کبک هاي زاگرس ترانه هاي تو را عاشقانه مي خوانند....تو با صدايت فرهنگ بختياري را منزلتي رفيع بخشيدي و تا قله هاي اوج وافتخار بالا کشاندي...صدايت هر موجودي را محسوس مي کرد و محسوسي را موجود....بخوان ،باز هم بخوان،ايل تشنه صداي توست و...بدان که آيين صدا خاموشي نيست.(18)

   در تحليل ديگري ، يکي از ديگرنويسندگان همتبار معتقد است با خوانش شعر قطعه بهيگ ،آن چه بيش از همه به چشم مي آيد استعاره هاي فراوان و ستاره هاي درخشاني است که علاءالدين درواپسين روزهاي زندگاني اين جهاني اش به دوستداران ايل بزرگش تقديم کرده است. استعاره به مجاز براي بسياري از صور خيال نهفته در متن، وتصوير سازي هاي شاعرانه وکنايات وتلميحات ، وستاره به معناي اشارات دقيق استاد به آيين عروسي دربختياري است؛ و اصراري که ايشان در نکو داشت و نگه داشت اين آيين دارد.    

   در اين قطعه، هر دو مورد ياد شده با ظرافت و هنرمندي تمام گنجانده شده است.
ابياتي که به اين تصويرسازي‌هاي بي‌بديل ، چيده شدند بسيار جاندار و جذابند و شکوه خاصي به فرم و محتوا داده‌اند...و بي‌ترديد تک‌تک ابيات اين غزلواره‌ي محلي به انواع صورخيال و آرايه‌هاي برجسته و تفکر برانگيز ادبي آذين بسته شده است.

   از نظر وي مشخصه‌ي ديگر اين قطعه ،سرشاري‌اش از ستاره‌هاي آييني بختياري آن هم از نوع شاديانه‌ي جشن ازدواج است... که مسعود بختياري در اين قطعه و نيز با شناخت و تسلطي که بر سطور مستور موسيقي و پرده‌ها و مقام‌هايش دارد، اين آيين نيکو را همچون نسخه‌ايي مانا و قاب گرفته به يادگارگذاشته است.

      وي در ادامه مي نويسد: مسعود در آخرين اثر خود براي چندمين بار علاقه‌اش را،بل آرزويش را به دور هم جمع شدن تمام مال و ايل ،در يک شب پرستاره در دشت‌هاي فراخ بختياري نمي‌تواند کتمان کند! و... معتقد است آن هنرمند فقيد بااستفاده از واژه ها‌ي کهن و با اصالت مانند «اَنگِشت» به جاي «ذغال».... يادآور دغدغه‌هاي فردوسي بزرگ در واژه گزيني فارسي بوده است.درادامه اين نوشته آمده است :مسعود،نوازنده‌ي ساز سرنا،اين ساز سازگار با صفا و صلابت ايل را فرا مي‌خواند تا در مقام‌هاي«چوپي» و«ترکه بازي» و «سحرناز» آهنگ‌هاي خويش را ساز کند و در پي‌نواختن مقام «ترکي»،جوانان را به رقص«سه پا» دعوت مي‌کند و به دهل زن هلهله آفرين ايل مي‌گويد آن چنان بر دهل بکوب تا گوش شيطان کَر شود و فرار کند و نتواند در مراسم پاک عروسي جوانان ايل رخنه کند.

       وي در پايان مي نويسد: بازخواني آييني شعر بهيگ ، گويي آخرين پلان فيلم ضبط شده‌اي از يک مراسم عروسي است که هيچ کدام از دقائق و رسوم ايل از چشم تيزبين شاعر پوشيده نمي‌ماند.همه را به حضور در جشن فرا مي‌خواند و چشمان نگرانش، ميهمان تازه‌ي ايل را مي‌پايد که نکند بهيگ ِ سپيد جامه در برابر چشم زخم اهريمن قرار گيرد .بنابراين در ميان اشعارکهن ومعاصر بختياري، بدون شک شعر«بهيگ» جايگاه بس والايي خواهد داشت. زيرا بسياري از وجوه شعري را با خود دارد و از هرگوشه که به برون و درون متن نگاه کنيد جز ستاره و استعاره نمي بينيد.(19)
   در تحليلي ديگر از بهيگ،يکي ديگر از همتباران جوان نيز با اشاره به اينکه ...نام او اکنون و در غيابش چه شباهتي با غمآهنگي ترانه هاي بختياري دارد!....آورده است: بهمن علاءالدين با بهره گيري از پشتوانه اي غني از ترانه هاي کهن اين قوم و البته با نگاهي معاصرتر و تغزلي جوان تر ، اثري به يادگار باقي گذارده است که..... در هر کرشمه رنگي از تجلي با هم بودن و براي هم بودن را مي تواني درک کني.... موسيقي بهيگ همچون ديگر آثار علاءالدين به همين علائق ساده دست دراز کرده است و خوشبختي خويش را در غنيمت شب نشيني ايل و تبسم روز مي داند ... "بهيگ" مي توانست "بهيگ" آثار بهمن علاءالدين باشد،اگر نسيم وصل او را به همنوايي با خود کمي ديرتر فرا مي خواند.(20)و....سر انجام به گفته يکي از صاحب نظران، مرگ علاءالدين ميتواند نقطه پايان عصرکوچ نشيني در ايران تلقي شود؛چرا که او آخرين راوي و نماد اين عصر بود.عصري که از چهار هزار سال پيش در ايران آغاز شده و اکنون با يک جا نشيني اجباري کوچ نشينان واپسين روز ها را مي گذراند... مرگ وي غافلگير کننده بود وانگار زود بود که مخاطبان زاگرسي اش را در سوز بادها رها کند و برود و انگار هنوز بودند ترانه هايي که آرزو داشتيم با صداي سحرآميز مسعود بشنويم اشان... و براي زاگرسيان او همان بود که" لورکا" براي "اندلس"...و انگار اين آواز مشترک همه راويان دوران هاي از دست رفته است که : ترانه اي که نخواهم سرود من هرگز،خفته است روي لبانم،... ترانه ساعات گم شده در سايه هاي تار...ترانه ستاره هاي  زنده در روز جاودان...(21)و... با اين وجود،واگرچه او غريبانه رفت ،چندان که ميليونها شيفتگان وي نتوانستند وداعي درخور با وي داشته باشند و خاک بختياري از در بر گرفتن تن وي محروم ماند، که دوست داشت در کفني از برگ بلوط خاکش کنند(22)،اما.... نام وياد او براي هميشه در دل و بر زبان همتباران بختياري و زاگرسي اش زنده وجاري خواهد ماند، چون،صدا ونواي ملکوتي او براي هميشه بر فراز سرزمين بختياري و زاگرس مي ماند،و...چون: تنها صداست که مي ماند!

 

 

« روانش شاد و راهش پاينده»

 

 

ماخذ و پي نوشت ها:

1- اسفند يار علاء الدين ، برادر و رمضان نريميسا و منوچهر امير زاده از دوستان قديمي هنرمند فقيد بهمن علا الدين (مصاحبه اختصاصي)

2-منوچهر دوستي"او کار خود را کرد"،ماهنامه کهرنگ،شماره11(ويژه نامه مسعود بختياري)،آذر ودي 1385،ص8

3-سيروس احمدي فر (مصاحبه اختصاصي)وهوشنگ ساماني،برگرفته از تارنماي شخصي.

4-بهرام علاء الدين،برادر هنرمند فقيد بهمن علا الدين (مصاحبه اختصاصي)

5- اسفند يار علاء الدين،پيشين.

6- دکتر اردشير صالحپور،شرح روي جلد کاست.

7- پيشين

8- پيشين

9-پيشين

10-استاد منصور قناد پور.نوازنده برجسته کشور و تنظيم کننده بيشتر آثار بهمن علا الدين و رهبر ارکستر سابق اهواز. (متن مصاحبه تصويري در مراسم چهلمين روز)

11-تورج زاهدي،"ستاره اي درغربت"،دوفصلنامه ادبيات داستاني جنوب،حوزه هنري استان خوزستان،پاييز و زمستان85،ص 105

11-منوچهر دوستي،پيشين.

13-مهندس علي بهراد،ازدوستان و هنرمندان و همراهان قديمي بهمن علا الدين.(متن مصاحبه تصويري در مراسم چهلمين روز)

14-بسياري از عناوين و عبارات بکار گرفته شده در اين نوشته  و بويژه اصطلا حات فوق از عناوين و متن نوشته ها و گفته و پيامهاي شاعران ونويسندگان و فرهيختگاني مانند: عبد العلي خسروي ، داراب رييسي ، علي بداغي ، سيروس احمدي فر ، هرمز علي پور، سيد مهدي صالحي ، ظهراب مددي ، دانش عباس شهني ، قباد باقري ، غلامرضا بهنيا ، رامين يوسفي ، دکتر اردشير صالح پور ، دکتر فتح اله شفيع زاده ، دکتر ناصر کرمي ، ارسلان جعفري ،حسين حسين زاده  رهدار ، منصور محرابي فرد ، بهروز ناصري ، بهمن فردوسي،منصور قنادپور،امير مولوي،منوچهر ياوري، حسين افسر بختياري ،غفار پور بختيار ،احمد پيکري،دکتر خون ميرزايي،دکتر شهرياري، دکتر کرم زاده،دکتر محسن رضايي،دکتر اميدوار رضايي،دکتر شجاع پوريان، منصور طالبي ، دانش عباس شهني ، اسد اله اسدي ،اميد فتاح پور، هوشنگ ساماني ، محمد انصاري اردلي ، گودرز رزمگاه ، ابوذر رحيمي ، سعيد آژده ، وحيد خليلي اردلي، سيد محمد آدينه پور ، قاسم سليماني ، ماشا ا... براتي ، مهديقلي فرخ منش ،علي همت ناصري کريموند،سيروس رادمنش،يارمحمد اس پور،رضا بختياري اصل،داريوش شهر ياري، علي اکبر رشيدي ، ايوب سلطاني ، کيماس سلطاني ، رامين طهماسبي، ارسلان احمدي ، دکتر عزت قاسمي ، هوشنگ شاهين پور ، بهرام حاجي پور، مهين قاسمي، غلامعباس نوروزي،عطاا... بهادري،محب شوشتري،ابوالحسن نوروزي،شهناز راکي،حاج عباسي،داريوش ممبيني،بسي خواسته،حميد حسن زاده،عليمراد حافظي،حفيظ اله ممبيني،داريوش باقر فر،زنگنه،سلطانمراد پرچمي، کورش کياني ، مجتبي حاجتي، قدرت اله آقاپور زنگنه ،نوربخش احمد زاده،ايرج محمدي،بهروز بابادي،رمضان امامي،علاسوند،هوشنگ شاهين پور،هرمز اسدي،البرز اسد پور، علي خدادادي ، بهرام حاجي پور ، نرگس جودکي ، فرزانه ليموچي ، سجاد احمدي ،شيخ علي نظر ممبيني ، هوشنگ فرجي ، اميد وار عالي محمودي ، کورش اسدپور ، خرم سعيدي ، البرز سليماني ، قهرمان محمدي ، باقر نعمتيان ، بابک زاهدي زنگنه ، يوسف خدامرادي ، رضا زنگنه ، س.شريفي ، عليداد حسيني ، فيض اله طاهري اردلي ، فتح اله افشار ، فروزان شيرالي پور ، حسن اميري ، عليداد رحيمي ، غلامعلي آسترکي ، علي اکبر رشيدي ، آرمان حدادي ، محمد مالي ، اکبر ليمو چي ، عليرضا احمدي ، عباس عيديوندي ،مهين پرچمي، مهين سليماني بابادي ، بهنود بهادري ، سارا بهادران ، علي ياري ، محمد صمدي راد ، جمشيد عزيز پور ، جاويد قبادي ، حميد منجزي ، آرمان موري احمدي ، خداکرم عالي پور ، شهرام گراوندي، بهمن کيهان بختيار،هژير کياني،کبري قاسمي، ، جواد متين،فرهاد کريموند،علي کاظمي ،مژده عزيزي پناه، ،ويدا دلاوري ،نوروزي،شقايق،بهداد،رضا،آستاره،مري،و.... است که از نشريات محلي و سراسري مانند کهرنگ،بويژه شماره آذر ودي 1385(ويژه نامه مسعود بختياري)، همدلي ، نخل ،رسانه جنوب ، کارون ، صبح کارون ، نداي جنوب ، صداي ملت(لرستان) ، روزان ، هيجار ، بامداد لرستان ، سرمايه ، اعتماد ملي ، همشهري ، ايران ، جام جم ، بهار سبز ، توليد ، نور خوزستان ، اروند ، رسالت شاهين شهر و... برخي وبلاگ هاي بعضي از اين عزيزان و برخي خبرگزاري هاوسايت هاي اينترنتي لر و  بختياري محور مانند: بختيار يها،لر،وارگه،راديو زمانه،بختياري،برد شير،آونگ،تمدن کهن،گناهکاربختياري،اصالت بختياري،تاراز،گروه 7 مهر،وارگه،شيمبار،هواي تازه،بختياري-بلاز،بن آسياب ،مسجد سليمان،فرزندان زاگرس،لري بلاگ،دز پارت،شيمبار،گفتار سبز،همسايه با جهان،دل نوشته هاي آفتابي،تيام،نام تو،همتبار،صد داستان،ام .آي .اس.ماي سيتي،ترانه زندگي،ايران موزيک،اف 64،ايسنا،ايرنا،فارس،لور.اي .آر،پارسومانش وشهرمن مسجد سليمان(احسان کريمي)... وبرخي فيلم هاي آيين هاي گراميداشت آن هنرمند فقيد است که با همکاري مهرداد جمالي گلگيري استخراج شده است.

  نويسنده:احسان کريمي

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 21:37  توسط احسان کریمی  | 

تِهنايي

تِهنايي

 

استاد علي حافظي که از آلبوم هي جار همراه استاد علاءالدين(مسعود بختياري)بوده اند در روز خاکسپاري استاد علاءالدين در امامزاده طاهر کرج و در ?? آبان ???? ترانه اي که از قبل آماده داشت را به يار هميشگي اش تقديم کرد.

وي وقتي پشت تريبون رفت ابتدا با چشماني اشک آلود گفت؛"بهمن فکر نميکردم برات ساز چپي بزنم"سپس با همان حال و هوا به نواختن ساز چپي با "ني" اش پرداخت.در انتها کوروش اسدپور خواننده تواناي ايل آن قطعه شعر معروف(سرودهٌ استاد حافظي) را بهمراه نواي "ني" استاد حافظي خواند؛

مُو غَريوِ اي وُلاتُم که نَدارُم رَه به جايي

هر چِه اَمداد ايزنُم نيرَسِه به جايي

آسِمون اَور گِرِه دُنيانِ کِرد تَنگ

چُونُو که هيچ کي نِ هيچ نيکُنِه بَنگ

آسمون اَور گِره دُنيانِ کِرد سَرد

مو چِطور دل خوش کُنُم لا اي همه بَرد

روزگار وا گِلِ سُور ايا نِهامون

هُمدورُنگِ ليشِهِ بِوَنِه به جامون

روزگار چه زُم ايخو که خوم نَدونُم

بَفتيِه با تالِ غَم تَمدارِ جونم

روزگار چه زُم ايخو مَر خُوم نَدونُم

ايزني کَر کيتِ غَم به اُستُخونُم

اِي دِل اِي باور مَکُن دنيا خَش اُو بُو

چالِ سَردِ ايلمون پُر زِ تَش اُو بُو

دادُم اِي بيدادُم اِي ديدي چه کِردُم

گِمونِ روزِ چينوُ به خُوم نَکردُم

دادُم اِي بيدادُم اِي مَندُم خُومِ تَک

مَر قيامت بِنِشونِمون کِلِ يَک

 

و چقدر با حال و هواي مردم همخواني داشت...

اين قطعه آوازي در آلبوم بهيگ بصورت بدون کلام و در ابتداي طرف دوم کاست(آهنگ ششم) آمده است و باز هم استاد حافظي با نفس گرم خود شنونده را به همان روزهاي غم انگيز مي برد.روزهايي که بايد بدون يار ديرينه اش و بدون آن صداي جاودانه سَر کند.حالا واقعا استاد حافظي و آن "ني" اش تنها هستند...

اين روزها آلبوم "ني نال" با نواي ني استاد علي حافظي و همراهي سازهايي چون دهل،دايره و... در نوار فروشي هاي سراسر کشور موجود است که شامل ? آهنگ ميباشد.پاگشوني،دستمال بازي،چوب بازي،آواز يار يار،ابوالقاسم خان و...اين آلبوم را تشکيل داده اند.پيشنهاد ميکنيم حتما اين آلبوم را تهيه کنيد

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 21:33  توسط احسان کریمی  | 

شعر هاي بختياري

تفنگ عليمردون هم باز صدا كرد           سرهنگ كُله پوستي هنگ بِلا كرد

تفنگ عليمردون هم باز قُرمنيد               سرهنگ كله پوستي چادر رُمنيد

بي عروس كل ايزنه كل بساكي               سَنگران خين گِرِد تا كفت خاكي

بي عروس تو كل بزن كل بساكي              تفنگچي ز مم صالح سُوار ز راكي

شُمشير عليمردون طلاي بي غَش              به زمين بِرچ ايزنه به آسمون تَش

نظامي كله پوستي لنگا مَلاري                 ني تري جنگ بُكُني وا بختياري

طياره بال بال كنه سر كوه وِردُون            اسم شانه كور كنه شير علي مردون

طياره بال بال كنه سر كوه فردون             شُمشيرم به گِــل زنم سي كل ايرون

دودر گل سي كشتنم پلان بريدن              گـــويلم  ز  داغ  مـــو  كمر  بريدن

بالـونا  بالا  هوا  بــالا  تنيــده          ددويل  محمد  علـــي  پلا  بريده

كُجه تيپ كُجه سپـاه كُجه فراشُم               ره بدين دام و ددوم بيان سر لاشم

بيست و چهار تير خَردُمه هني بهوشم          ليكه  دام  و ددوم  اويــــد  به گوشم

سِر تنگ تاته تنگ تانك و زره پوش            ما بين شال و قوا خين ايزنه جوش

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 21:30  توسط احسان کریمی  | 

بهيگ

بهيگ
تقديم به تمام شير زنان و غيور مردان ايــــــــل :

 

ورستين ورستين آوردن بهيگه

                                                  به سر چادر اسپيد و افتو به تيگـه

د‌دوم درگل جم بكن دور چـــاله

                                                  بكش پيش پاس گو تو نر ميش كاله

ز آستاره‌ها گل بريزين به شونس

                                                   بدين مه وافتونو سي ري گشونس

د‌دوم رو بكن چالنه پر ز انگشت

                                                   بريزين به چاله مله گرگ و دينشت

بگوين ميشه كاله بكش ساز كرنا

                                                   جغليل سي بازي وريستاده وا پا

بزن تركه بازي و چوپي و سرناز

                                                   وري ميشكال دي بكن هوف منه ساز

بوازين و توشمال برين وانيا‌سون‌‌‌‌‌

                                                    برين خرسكانه ونين زير پا‌سون

بهيگه برين دور بدين دور تش كر

                                                    بريزين به تش زاگ اسپيد و كندر

ورستين اوردن بهيگه سواره

                                                    ز آستاره ميل پا و دستينه داره

سي نفتس يه خالك ز افتو بيارين

                                                     سي گوشواره هاس مه نه از ره درارين

نها تش به كوه برچه برچه جهازس

                                                     بدين هرچه خواستن ولا ايبرازس

جهاز برين و بچينين سر چل

                                                     بخونين دوا لالي و هي گل هي گل

دوانه بگوين رخته نونه به ور كن

                                                     وري زيتر اي گو دي ماله خبر كن

بزن ميشه كالا كه مردم جمابون

                                                     دهل كوه به كوه گوش شيطون كر كن

بوازين سه پا و بگردين و چوپي

                                                     دهل كوه به كوه چوپه سرناز و كركي

بگوين هي گل هي گل سي بخت سپيد‌س

                                                     بريزين نمك پر به چشم حسيد‌س

 

و آخرين يادگار از كوگ خوشخون ايـــــــــــل
 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 21:28  توسط احسان کریمی  | 

به ياد يگانه صداي ايـــــل

سلام مُـو به کُـوگِ بخـتياري                   نشونِ شـور و عشـق و بيـقراري

سلام مُو به تو مُـرغ خوش آواز               که ايخوني سي کُوگ و چشمه تاراز

چه طوري تا دَمِ روز مُو کُنُم خَو               زَمُـوني کـه اِخـونه سيم بَر اَفـتَو

زَمُونـي کـه اِخُـونه آستـاره                          دِلُـم ليـوه اِبـوئه هَم باز دُوواره

سلام مُـو به اُو اشـک رَوُونِت                       به اُو سُـوزي که داره مال کَنُونِت

بگو اي گُل تو زيتَر پاتـِه وُردار                   به گـوش مُو رسيده بُونگِ هِيـجار

سلام مُـو به مُرغ مينه حَوشِت                     به دلـدارت هَـمُو مِينا بِنَوشِت

تيـام ز داغ مَرگت غـرق خينه                      به دل تَش وَستـه آروم ني نشـينه

سي چه ردي ز پيش تَـشِ تُنگِت                    سفـر کردي رِوي تِي هُمـدُرُنگِت

سفر کـردي ز پيش تـَشِ چاله                       کـه تِي يـارت بِخُـوني دي بَـلاله

بِيَـو که کس به دل نيگِرِه جاته                      زِ نُو هَـم دِر بده سيـم قَهـقَهـاته

مُو بـاوَر نيکُـنم تِيـمُون نِموني                      تـو وا سيـمُون زِ نُو شعري بخوني

تو اي کُـوگِ غَـزلخونِ بهـاري                     سـرودي تازه بيـار سي بخـتياري

بگـو سيـم قـصه دَر به دَريتـه                      بِخُـون درد و غــم بَرزِگَـريته

بگـو تا اِزَنه بـارونِ شُـر شُـر                       دل تو زِ غـم کي اِبوئه پُـر

به يادت ايـکشم آهي ز سيـنه                     که نيـخُوني دي کَـوگ نازنيـنه

تو تـا کِـردي زِ ميـنه مال پرواز                  ديه نيـخونه سيمون کُـوگِ تـاراز

تـو رَدي روز آستـاره سيـاهه                       به قـرآن چي تو خواننـده نياهه

دل تو پاکه مثل چشـمه کوهرنگ                صفا ايدي به چهارلنگ وبه هفت لنگ

به آخـر وِيـد زَمُونِ اشک و آهت                 سفـر کردي خدا پشـت و پنـاهت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 21:27  توسط احسان کریمی  | 

عکسهای از زنده یاداستاد مسعود بختیاری

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 19:5  توسط احسان کریمی  | 

عکسهای از زنده یاداستاد مسعود بختیاری

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 19:1  توسط احسان کریمی  | 

عکسهای از زنده یاداستاد مسعود بختیاری

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 18:59  توسط احسان کریمی  | 

عکسهای از زنده یاداستاد مسعود بختیاری

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 18:56  توسط احسان کریمی  | 

0681

سایت رسمی ۰۶۸۱

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 18:35  توسط احسان کریمی  | 

پيشينه تاريخي مسجدسليمان

پيشينه تاريخي مسجدسليمان

از ديروز تا امروز

     ورود آريايي ها سرزمين جديدي  که آن را ايوانويچ ناميدند و در آن قوم ملل مختلف زندگي     مي کرد پارسيان تحت فشار حاکميت «اوراتو» قرار گرفتند و مجبور به کوچ گرديدند. پروفسور گيرشمن مي نويسد.: « اما در باب پارسيان بايد گفت که در حدود 700 ق.م آنها در پارسوماش در کوههاي فرعي سلسله جبال بختياري، در شرق شوشتر، ناحيه واقع در دو سوي ساحل کارون، نزديک انحناي بزرگ اين شط پيش از آن که به سوي جنوب برگردد مستقر شدند.

     عيلام ديگر در اين زمان آن قدرت را نداشت که از استقرار آنان در اين ناحيه ممانعت کند. همين ناحيه که بخشي از مستملکات عيلام بود و پارسيان محتملا سلطنت آنان را مي شناختند. پارسيان تحت قيادت هخامنش حکومت کوچک خود را که مقدوم بود بسيار بزرگ گردد – تأسيس کردند و نام خويش و نام خويش را به دان دادند (1) اين شهر را مي توان اولين شهر آرياييان و نياي پاسارگاد و تخت جمشيد ناميد که بنيان گذار آن هخامنش و بعد جيش پيش بوده اند و آن را سرپرستي مي کردند. و اگر ماجراي کمبوجيه اول و ماندانا دختر پادشاه ماد (استياگيس) را سواي داستان سرايي هرودوت بپذيريم مي توان اين شهر را زادگاه کورش کبير معرفي نمود. و دليل انتخاب نام مسجدسليمان نيز به خاطر اين است که پس از ورود اسلام به ايران مردم براي حفظ اماکن مقدشان نام مذهبي بر آنان مي گذاشتند تا از ويراني آنها به خاطر تعصب جلوگيري نمايند و آتشکده سرمسجد تا زمان قدرتمندترين خليفه عباسي (هارون الرشيد) روشن بوده است.

     صفحه سرمسجد بر فراز تپه اي که مشرف به محله سربيشه مسجدسليمان است. وان تپه را سرمسجد مي نامند. در پهنه وسيعي بقاياي کاخ يا معبر يا ساختماني وجود دارد که هم اکنون جز تخته سنگهاي تراشيده نامنظم و سنگهاي بادبر و نيمه ستونهاي مدور شکسته و بقاي مواد ساختماني سنگ و گچ و برخي ديوارهاي فروريخته سنگين و طاقها و نيم طاقها و قوس مانندهاي بام بوش و حمالهاي طاقهاي جيسم چيزي از آن باقي نمانده است.(2)

 

 

بردنشانده

     بين راه مسجدسليمان و سفر رضاشاه سابق قبل از گدارلنده تپه اي آکنده از سنگهاي ساختماني و سنگهاي تراشيده و ناتراشيده در گوش و کنار ديوارهاي مخروبه به نزديکي هاي قله تپه به صفه اي مي رسد که مانند صفه سليمان سرمسجد است. اين صفه بيست و هشت متر و نيم است. صفه مزبور از چهارطرف پله کان داشته و در سمت شرق و غرب اين تپه کانها داراي پنج دهانه بوده که هر دهانه آن 20/7 متر پهنا داشته است. بردنشانده يا ميل نشانده در درون يک ساختمان ويرانه در ابتداي قسمت سفلاي اين مجموعه به چشم مي خورد.

     در قسمت غرب و شمال غرب برد نشانده آثار خرابه هاي سنگي مقابر اسلامي و مقابر قديمه وجود دارد و قديمي ترين تاريخي که بر سنگ لوحه سنگ قبري اسلامي در قطعه زميني که در آن طرف جاده گورستاني متروک بر سرتپه اي است تاريخ 1216 هجري قمري ثبت است ولي آثار فراواني از ساختمانهاي کهن و جاي يورت هاي شباني و بندهاي آبررساني و جويها و خانه ها به چشم مي خورد.(3)

     مسجدسليمان در قرون وسطي به نام تلغر ناميده مي شد و اين نام سرزميني مي گفتند که از کنار رودخانه کارون تا زمينهاي مشرق چشمه نفت امتداد يافت. در اين ايام قسمت بالايين آن را زيلابي و هفت شهيدان گوينده و قسمت پائين آن را ترک دز و قسمت پائين تر مسجدسليمان خوانند. بلوک تلغر در آن زمان جايي آباده بوده و دهکده هاي متعددي داشته است. در کتاب تذکره شوشتر آمده محل تلغر از محال مرغوبه اين بلاد است که به حسب آب و هوا و نيکي محصولات مخصوصاً تنباکو کمال امتياز را دارد و مکان آن به سبب احاطه جبال به غيابت حصيس است. نهايت به واسطه کثرت تقلب و تعدي مالکين آنجا از رفع بي حسابات اکثر اوقات خراب و بي رونق و ترک تاز اکراد و الوار که در آن حوالي مي باشد، مزيد علت شده محصولي ازآنها به عمل نيايد(4)

     خيزش دوباره اين نخستين شهر پارسيان بعد از گذشت چندين سده در 4 بامداد 5 خرداد 1287 /1908 ميلادي با فوران نفت از ميدان نفتون (چاه شماره يک) در مرکز شهر مسجدسليمان فعلي انجام پذيرفت. فوراني که حيات اقتصادي و اجتماعي مسجدسليمان و بعد ايران را دگرگون کرد. ولي اين بار بانيان شهر نه شبانان پارسي فرود آمده از کوهها، بلکه فرنگيان شهرنشين و صنعتگر و به اصطلاح مدنيت يافته اما جهان گشا و جهانخواري بودند که از درياهاي دور خود را به سرزمين رساندند. اين بيگانگان زيرک به مدد متون تاريخي (هنچون نوشته هاي هرودوت)دريافته بودند که ايرانيان در اين محل از نفت و گاز که بطور طبيعي از زمين بيرون رانده مي شد، استفاده هاي گوناگون و آتش جاويدان خود را در اين جايگاه مي جسته اند. پس نماينده پيگير و ماجراجوي آنها به نام «ويليام دناکس دارسي» انگليسي شرکت خود به نام سنديکاي امتيازات موفق شد با انتقال فن شناسي و تجهيزات لازم و حفر چاه به سرچشمه آتش جادوان پارسيان يابد.

     بعد از کشف و فوران نفت در مسجدسليمان با دخالت انگليس، شرکت ذکر شده به «شرکت نفت ايران و انگليس» تبديل گشت. اين شرکت زميني که طلاي سياه در زير آن خفته بود از خانه هاي بختياري خريد و راه برون رفت نفت يا جزيره آبادان را نيز از شيخ خزعل به اجراه گرفت و خان و شيخ را به مزدوري و سنگرباني اين املاک غصب شده گمارد. از همين زمان است (1278ه/1908م) که بنيان اولين (شرکت شهر) معدني ايران در مسجدسليمان و بعد از آن اولين شرکت شهرصنعتي پالايشگاه در آبادان گذاشته مي شود.

     توليد نفت براي صادرات با اتمام خط لوله مسجدسليمان به آبادان از 1912ميلادي آغاز شد. استخراج نفت که در اين سال 43 هزار تن بود تا آخر جنگ اول (1928) به ساليانه يک ميليون تن و تا 1935 ميلادي به بيش از 4 ميليون تن در سال رسيد. مسجدسليمان تا سال 1928 ميلادي تنها منبع استخراج نفت ايران بود. و در اين سال در ميدان نفتي عظيم هفت گل نيز فوران نفت آغاز گشت و مسجدسليماناز يکيتايي خارج شد. اما توليد در اين منطقه همچنان افزايش يافت. بطوري که در سال (1314ه /1934م) به اوج توليد در سراسر دوره بهره برداري (127هزار بشکه در روز) رسيد. بعد از افتي کوتاه در توليد نفت در ايران (1330-33) بدليل دسايش شرکت نفت ايران و انگليس و دولت امپرياليستي انگليس با برطرف شدن مانع با دولت ملي در ايران بار ديگر استخراج نفت افزون شد و تا سال (1345ه)کمابيش ثابت بود (ساليانه حدود 20 ميليون بشکه معادل 4ميليون تن) اما از اين سال به بعد توليد نفت به سرعت کاهش يافت و بعد از بسته شدن چاهها در سالهاي 60-1359 توليد ساليانه آن به حدود توليد روزانه در گذشته محدود گشت.

     دليل کم شدن توليد نفت اين است که بعد از حدود 70 سال بهره برداري مداوم، 98 درصد از مقدار نفت قابل حصول بصورت طبيعي از منطقه مسجدسليمان استخراج شده است و از آنجا که بهره برداري از ساير ميدانهاي نفتي بويژه ميدانهاي نفتي مرزي مقدم است. استخراج نفت در مسجدسليمان، که مي بايست با تزريق آب و گاز انجام پذيرد و اين نيز خود مشکلاتي را به دنبال دارد، متوقف شده بدليل اوليه ايجاد شهر مسجدسليمان از ميان زندگي و پويايي شهر از ميان نرفت، هرچند که يک دوره آن را فشرده کرد.

     جمعيت شهر در مورد شکل گيري و جمعيت شهر مسجدسليمان از فوران نفت در سال 1287 از شرکت نفت ايران و انگليس (1330) سکوتي عجيب در اسناد وجود دارد و رفع آن مستلزم پيگيري و پژوهش ويژه اي است. اما توليد بالاي نفت در اواخر سالهاي جنگ جهاني اول تأسيسات لازم براي آن، از قيبل نيروگاه برق، تلمبه خانه و تأسيسات مهندسي، پالايشگاههاي ويژه و غيره نشان مي دهد که تا سال 1920م/1300ه مي بايست شرکت شهري تمام عيار شکل گرفته باشد. احداث بيمارستاني در سال 1914 اين گمان را تقويت مي کند.

     البته بنابر اسناد موجود اين شهرک فقط براي کارکنان خارجي شرکت نفت ايران و انگليس بنا شده و قسمت اعظم کارمندان و کارگران ايراني از مسکن شرکتي محروم بوده اند. بعد از قرارداد1933 از سال 1934 برنامه ايجاد شهرک و ايجاد رفاه براي کارکنان توسعه يافت و چند مدرسه ابتدايي در مسجدسليمان احداث شد. در اين سالها نيز ادارات دولتي نظير ماليه، ژاندارمري، بخشداري، شهرداري و غيره در آن تأسيس شد. يعني شهر در تقسيمات کشوري وارد گشته و هويتي غيرشرکتي نيز هرچندضعيف پيدا کرده. طبق اسناد موجود جمعيت شاغل در امر استخراج نفت در سال 1330 بالغ بر 6هزار نفر بوده است. در سال 1335 يعني در اولين آثار رسمي موجود نيز جمعيت شاغل در استخراج نفت در حدود 6 هزار نفر ذکر مي شود. که 68 درصد نيروي شاغل است و در همين زمان جمعيت شهر مسجدسليمان 44651 نفر بوده است. از آنجا که طي ساليان طولاني از حدود 1300 تا 1335 استخراج نفت از ميدانهاي نفتي مسجدسليمان تفاوت بسيار نکرده است، مي توان گفت جمعيت شهر مسجدسليمان از اوايل قرن حاضر هجري نزديک به 40 هزار نفر بوده است. که نسبت به آن زمان جمعيت بالايي است. بين سالهاي 1355 تا 1365 تغيير اصلي اشتغال در مسجدسليمان همچون تمام شهرهاي ايران از ديارشاغلان در امور عمومي و دفاعي است. طي اين سالها اشتغال در بخش خدمات عمومي و اجتماعي در اثر ازدياد شاغلان در امورعمومي و دفاع افزايش اساسي يافته از 3942 نفر به 9867 نفر مي رسد. در مقابل اشتغال در بخش استخراج نفت از 2322 نفر به 625 نفر نزول مي يابد. پس مي بايست پفت که افزايش 5925 نفري در اشتغال بخش خدمات کاملاً جبران کاهش 1697نفري اشتغال در بخش استخراج نفت را کرده است و نمي توان خروج شرکت نفت را عامل بيکاري 5/34 درصدي مسجدسليمان در سال 1365 دانست. علت اصلي در واقع عدم اجراي برنامه بلندپروازانه ارتش در گذشته و در نتيجه بيکاري شديد در بخش ساختمان (کاهش شاغلان آن از 4112 به 1472 نفر) و نبود برنامه اي براي ايجاد اشتغال جديد بويژه در بخش صنعت است که اشتغال در اين بخش نيز بين سالهاي 1355 تا 1365 کاهش مي يابد. بين سالهاي 1355 تا 1365 جمعيت شهر با رشد متوسطي معادل 7/3 درصد در سال رشد مي کند و به 64488 نفر مي رسد که نشانه مهاجرپذير بودن شهر است. اما قابل توجه است که درهمين مدت تعداد شاغلان در استخراج نفت نصف شده، بيکاري نيز به يک سوم مي رسد. يعني هرچه شاغلان اصلي يا شکل دهنده شرکت شهر کمتر مي شوند، اما هر آن چنان هويتي يافته است که زوال نبايد در سالهاي 1345 تا 1355 تا جمعيت شهر تنها ساليانه8/1 درصد رشد کرده و به 77 هزار نفر افزايش مي يابد. شهر در اين دوره مهاجرفرست است و آثار افسردگي در آن آشکار گشته است. در همين دوره است که توليد نفت نيز به تدريج کاهش يافته و بار ديگر اشتغال در استخراج نفت تنزيل يافته و دوسوم سال 1345 مي گردد. اما بيکاري بيشتر در شهر کاهش دارد، يعني شهر در مقابل زوال خود اييستاده است. در سالهاي 1355 تا 1365 رشد جمعيت شهر 3/1 درصد در سال يعني در حدود رشد طبيعي جمعيت اما از رشد متوسط کل شهرهاي ايران (5/4درصد) کمتر است. جالب توجه است که هرچند اشتغال در صنعت نفت در سال 1365 به حدود يک چهارم سال 1355 کاهش مي يابد، اما شهر توانسته است با وجود بيکاري در آن در حفظ خود بطور نسبي موفق باشد. با اين وجود شهر در کل در حال رکود است.

 

 

 موقعيت جغرافيايي و ويژگيهاي آن

     مسجدسليمان سرزميني کوهستاني است و چندين رشته کوه گچي و سنگي و خاکي در سراسر آن کشيده شده است. در ميان اين ناهمواريها، جلگه و دره هاي کوچکي وجود دارد که خود 282 حلقه چاه حفرشده در مسجدسليمان را در ميان دارند. شهر مسجدسليمان نيز با حفر اين چاه ها و با ايجاد مجتمع مسکوني در کنار آنها براي کارکنان صنعت نفت شکل گرفت. کالبدگيري شهر به اين صورت بوده است  که ابتدا مناسب ترين و کم عارضه ترين اراضي در کنار چاه ها براي احداث واحدهاي مسکوني و ساير تأسيسات وابسته به صنعت نفت مورد استفاده قرار مي گرفتند. مهمترين ساختمانهاي مسکوني و اداري در محلي احداث شد که شاه نشين به خود گرفته است. همواره با ايجاد واحدهاي مسکوني سازماني بوسيله شرکت نفت ايران و انگليس، به دليل وجود بازار کار و اينکه اين شرکت به کارکنان ايرانيش واحد مسکوني واگذار نمي کرد، نيروي کار گسيل يافته به منطقه در حواشي واحدهاي مسکوني و تأسيسات شرکتي شروع به ساخت مسکن و سرپناهي مي کنند. اولين محله اي که بدين ترتيب شکل مي گيرد «کلگه» و متعلق به شوستريان مهاجر (نزديکترين شهر به مسجدسليمان) بوده که بازرگانان و پيشه وران آن را بازاري را نيز بنياد مي گذارند که خود يک پايه اشتغال غيرشرکتي شهر و هويت آن در آينده است. اما از آنجا که شرکت از احداث واحدهاي مسکوني در همجواري با واحدهاي مسکوني خود جلوگيري مي کرده است. مهاجران مجبور مي شوند در نقاطي مسکن خود را بنا کنند که بلدوزرهاي شرکتي را توان دسترسي به آنها نباشد. به اين ترتيب تفاوتهاي اقتصادي و اجتماعي محلات شهر را ديوارهاي مسخره و فواصل پرشيب مسيلها پاس مي دارند و شهر به محلاتي با نامهاي «کمپ اسکاج» پانسيون خيام «وسترن هاستل» در مقابل «کلگه»، «سرکوره ها» و «مال کريم» تقسيم مي شوند. (مال کوچکترين واحد تقسيمات ايل بختياري است). همين تبعيت ايجاد واحدهاي مسکوني شرکتي از محل حفر چاهها و حلقه زدن خانه هاي شرکتي به دور آن باعث شده است که شهر در دامنه هاي ناهموار کوهها افتادن و خيزان و بصورت خطي پرگره و پرشيب و فراز رشد کند و مشکلي ويژه و غيرمتعارف بيايد. در طول اين خط در بهترين گره گاهها بالاترين اقشار اجتماعي و در بدترين آنها پائينترين اقشار مستقر شده اند. خدمات شهري و رفاهي و اجتماعي مسجدسليمان تا مدتي بي نظير بوده است. اين شهرکه تا مدتها تنها و بعد عمده ترين انرژي رسان قواي قهريه و صنعتي انگلستان محسوب شده و مرکزيت فعاليتهاي استخراجي را هم تا مدتها بعد از آن حفظ مي کرده، شايسته فراهم آوردن بهترين وسائل رفاهي براي کارکنان و البته زيربناي لازم براي استخراج نفت نيز بوده است. به غير از ايجاد نيروگاه برق و لوله کشي آب براي شهر، در سال 1914 م شرکت بيمارستان مجهز و بزرگي در آن احداث مي کند که هنوز از نظر امکانات فوق العاده است. فروشگاههاي متعدد، 10 مهمانسرا، 7 باشگاه، سينماهاي متعدد، چندين استخر شنا و زمينهاي ورزشي گوناگون براي شهر ايجاد مي شود. بطوري که مسجدسليماني ها تا مدتها در ورزشگاههاي مختلف گوي سبقت را از سايرين شهرهاي ايران مي ربودند. شرکت ملي نفت در مسجدسليمان صاحب ساختمانهاي اداري و کارگاهها و انبارهاي متعدد بود که آنها را بعد از توقف نسبي فعاليت استخراج نفت به نهادهاي مختلف بويژه ارتش سپرد. بعلاوه شرکت 2484 واحد مسکوني در اختيار داشت که 1288 واحد مسکوني آن را در درجه اول به ارتش (150 واحد) و بقيه را به نهادها واگذار کرد. اين امکانات بعلاوه امکانات زيربنايي و رفاهي ذکرشده خود يکي از دلايل حفظ و بقاي شهر مسجدسليمان با جذب فعالين و ساکنين جديد بوده است. يک نکته قابل توجه از لحاظ اجتماعي وضعيت مالکين زمين  ومسکن در مسجدسليمان است. در سال 1335 مسکن ملکي (عرصه و عيان) 81/6 درصد کل واحدهاي مسکوني، ملکي اعيان 2/33 درصد و اجاره اي 5/49 درصد آنها را تشکيل مي داده است. اين لرقام در سال 1355 به ترتيب به 14 درصد و 43درصد و در سال 1365 به 65%، 9% و 13% مي رسد. يعني تا سال 1355 هنوز مالکيت شرکتي بر شهر حکمفرمايي مي کند و مسکن ملکي با مالکيت بر زمين در شهر بسيار اندک است. اما بعد از انقلاب امکانات انتقال حاکميت فراهم آورده و حضور سازمان زمين شهري باعث گسترش مالکيت خصوصي بر زمين و مسکن شده  و زمين شهر از انحصار شرکتي خارج شد. در انتهاي بررسي وضعيت اجتماتعي شهر مي بايست از سطح تخصص و سواد مسجدسليمان با داشتم 68% اشتغال به تحصيل در جمعيت 6ساله به بالا در مقابل 60% در کل مناطق شهري ايران، در وضع بسيار خوبي به سر مي برد و مقايسه معلمان و مدرسان آن با مناطق شهري کشور از لحاظ نسبت به کل نيروي کار(9/10 درصد در مقايل 9/8 درصد) نشانه اين توانايي است. در سال 1365 کارکنان مشاغل و تخصصي در شهر مسجدسليمان 57/15 درصد از نيروي کار را تشکيل مي داده اند از کل مناطق شهري (25/15) بيشتر بوده است. اين سطح بالايي تخصصي که ناشي از توسعه قبلي و مقدم اين شهر درگذشته است باعث شده که شرکت سابق که نيروي کار متخصص را با عرضه امکانات ويژه به خود جلب مي کرد در دوران افول نسبي خود گسيل دارنده نيروي کار ورزيده به ديگر شهرها همچون کشت و صنعت کارون گردد. نيروي متخصص که حالا ديگر شهر خود را مسجدسليمان ميداند. شهر مسجدسليمان از لحاظ امکانات آموزشي بيش از آموزش عالي نسبتاً غني بود. اما با اين که اين شهر از ديرباز داراي آموزشگاه پرستاري و يک آموزشگاه فني بو در آن احداث شده بوده است که در سال تحصيلي 58-1357 بالغ بر 1231 نفر در آن تحصيل مي کرده اند اکنون از اين لحاظ دچار پس رفت شده است. بطوري که محصلان در اين آموزشکده يک ششم گذشته است. اما همين پس رفت نيز نشان مي دهد که توسعه گذشته ظرفيتهاي قابل توجهي براي آينده ايجادکرده است.

گردآورنده:

محمد داوودي – کميته پژوهشي انجمن دوستداران ميراث فرهنگي مسجدسليمان

منابع:

     1- گرشمن رمان – ايران از آغاز تا اسلام، ترجمه محمد معين، انتشارات علمي فرهنگي، چاپ

         پنجم،1364ص 124

     2- افشار سيستاني، ايرج، نگاهي به خوزستان انتشارات نشر بلور، چاپ دوم، 1369،ص 359

     3- افشار مشتاقي، ايرج، ص351

 

 

     در پي گزارشات مردمي نسبت به حفاري و سرقت آثار باستاني صفه سرمسجد – معبد بردنشانده و پيگيري انجمن دوستداران ميراث فرهنگي شهرستان مسجدسليمان و با دستور فرماندار شهرستان گروهي متشکل از سعيد کيواني مشاور و نماينده فرمانداري، محمد زراسوندي عليپور رئيس انجمن، عليرضا ظاهري عبده وند مسئول پژوهشي و کارشناس انجمن و غلامرضا جليلي نيا مسئول روابط عمومي و اطلاع رساني در روز پنج شنبه 10/10/83 رأس ساعت 11 صبح از آثار فوق بازديد و نتيجه گزارش بدين شرح جهت استحضار و رسيدگي عاجل اعلام مي گردد:

با توجه به نبود حصار ايمني و نگهبان در آثار فوق احتمال حفاري و سرقت آثار باستاني به وفور مشهود مي باشد که نمونه بارز آن کشف ستون نقش دار مربوط به دوره هخامنشيان طي هفته اخير در منزل سارقان اشياء عتيقه و هم اکنون نزد دايره آگاهي نيروي انتظامي مسجدسليمان  مي باشد و پرونده اي به همين منظور تشکيل گرديده است. ضمناً قسمتي از ديوار آتشکده حفاري شده و نماي بنا را به هم ريخته که حفاري صورت گرفته مربوط به دو،سه ماه اخير مي باشد که در اين خصوص ميراث فرهنگي از جهت اطلاع رساني و پيگيري هاي لازم متأسفانه کوتاهي نموده است.
با توجه به اعلام سازمان ميراٍث فرهنگي و گردشگري استان، شهرستان مسجدسليمان چهار نفر مراقب آثار دارد، ولي طبق گفته بهرامي رئيس ميراث فرهنگي مسجدسليمان اين شهرستان بدليل عدم پرداخت حقوق مراقب آثار ندارد که لازم است در اين خصوص با هماهنگي استان تدابير لازم انديشيده شود و حداقل آثار سرمسجد و بردنشانده... برايشان نگهبان در نظرگرفته شود. چرا که اين بناهاي بسيار گرانبها و ارزشمند در دنيا بي نظير بوده که بدليل عدم محافظت مناسب و مرمت منجر به وارد آمدن خسارت به آنها شده است.
با توجه به زلزله هاي يکسال گذشته تا کنون به اين دوبناي باستاني خسارات فراواني وارد شده است و ديوارهاي صفه سرمسجد و بردنشانده بسيار آسيب ديده که اگر اقدام عاجل و اساسي بزودي صورت نگيرد با بروز زلزله هاي ديگر و سوانح طبيعي بکلي از بين       مي روند. ضمناً تمامي پلکلنهاي بردنشانده ويران گشته بجز پلکان ورودي که قسمتي از آن تخريب گرديده و احتمال سرقت برخي از آثار با توجه به وضعيت موجود مشهود مي باشد و لزوم اهميت مرمت و حفاظت اين آثار ضروري است.
با توجه به اينکه نماد هويت فرهنگي هر کشوري مواريث فرهنگي آن است، لزوم اقدام سريعتر نسبت به تشکيل جلسه با مسئولان امر و رسيدگي به موارد فوق از جهت مرمت، حفظ و احياء آثار باستاني ضروري مي باشد.
با توجه به انتخاب شهرستان مسجدسليمان به عنوان قطب گردشگري در استان لزوم توجه بيشتر در اين  خصوص و همچنين ايجاد امکانات لازم جهت حضور گردشگران و توريستهاي داخلي و خارجي، لزوم دريافت اعتبار لازم از طريق استان و تصويب طرحهاي درخواستي در گروه کار ميراث فرهنگي و گردشگري استان ضروري مي باشد که يقيناً باعث رشد صنعت توريسم و توسعه اقتصادي شهرستان خواهد بود.
ضرورت احداث موزه آثار باستاني (باستانشناسي) در شهرستان تاريخي مسجدسليمان بسيار بااهميت بوده چرا که ضمن نگهداري آثار مکشوفه از خسارت واردشدن به اين آثار ارزشمند جلوگيري شده و در امر گردشگري و جذب مخاطبين بسيار ضروري است. اميد است با حمايت مسئولين امر نتيجه لازم مبذول گردد.
 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 18:9  توسط احسان کریمی  | 

مــسـجـــد سـلــيـمـان - معرفي محلات

محله هاي مسجدسليمان   
     
 مــسـجـــد سـلــيـمـان - معرفي محلات

    با ياد و نام خدا

    براي معرفي محلات شهر مسجدسليمان از ورودي شهر آغاز مي کنم باذکر اين نکته که به خاطر اقامت زياد در محله ي بازار چشمه علي , قبل از همه محلات اين محله را معرفي کردم .

در معرفي محله چشمه علي اشاره اي داشتم به کمک غيرنقدي کارگران شرکت نفت که به آن رشن مي گفتند و يادآوري شد که معني اين کلمه را نـمي دانم . يکي از دوستان که نوشته را مطالعه کرده اند در اين باره توضيح دادند که ايـن کلمه دراصل انگليسي است و املاي درست آن RATION به معني سهميه بندي است . از محبت و توجه اين بـزرگوار بسيار ممنون و سپاسگزارم .

 

 

                                                                                                                          

باتشکر از همشهري خوبم آقاي بهرامي( http://mi-s.blogfa.com/ ومسجدسليمان) 

 

 

در ميدان ورودي اداره ي منابع طبيعي را مي بينيم که بر روي تپه اي بنا شده است. در مقابل آن , دانشگاه آزاد قرار دارد که به خاطر افزايش رشته ها و دانشجويان مـدام بر تعداد ساختمانهاي آن افزوده مي شود . در کنارآن, ساختمان بيمارستان تامين اجتماعي و سازمان آموزش فني و حرفه اي و اداره هواشناسي را مي بينيم .از آنجا که بگذريم به ورودي قديمي شهر يا به اصطلاح دروازه مي رسيم ( در زمان شرکت نفت در اين جا اتاقکي ساخته بودند شبيه به ايست و بازرسي با تلفن ونگهباني با لباس مخصوص و يک راه بند لوله اي). در اين قسمت در سمت چپ جاده ساختمانهاي نـيـمـه تمام هوانيروز قرار دارند . در سالهاي دهه 40 شرکـتـي بـه نـام پرسيزيون احداث پايگاه و منازل هوانيروز را به عهده داشت که پس از تکميل پايگاه و پيروزي انقلاب , مـوفـق بـه اتـمام ساختمانها نشد و آنها به همين شکل باقي ماندند . در سالهاي اخير چند بلوک از آنها را تکميل و در اختيار نظاميان قرار دادند که اين مجموعه فعلا به اسم هوانيروز اولين محله ورودي شهررا تشکيل مي دهـد . بقيه ي آنها به همان صورت نيمه تمام باقي مانده وهر چند گاهي از جانب يکي از مسئولين گفته مي شود که اين ساختمانها به مردم واگذار مي شود ولي تاکـنـون خـبري نشده است. اگـر ايـن درست باشد که عـمـر مـفـيد ساختمانهاي با اسکلت فلزي و بلوک سيماني حداکثر 20 سال است, عمر مفيد اين ساختمانها هـم به سر آمده است . ديـگـر ايـنـکه محلات شهر نسبت بـه گذشته بسيار تغـيير کرده و بزرگتـر شده اند ودر بيشتر موارد به هم چسبـيـده اند و حد فاصل مشخصي ندارند .

موضوعي که ذهن همه را مشغول کرده و براي هر تازه واردي هم مطرح مي شود اين است که گرچه شهر زمين مناسب ندارد , چـرا هـمـين زمينها از ابتدا دراختيار مردم قرارداده نشد تا به شکل مناسبي ساخت و ساز کنند؟ علت اين را حتي قديمي ترها هم نمي دانستند ولي ظاهرا مسئولين شرکت نفت از آنجا که چنين روزهايي را انتظار داشتند ( سرنوشت ساکنان غير شرکتي نفت سفيد , عنبل و هفتگل را تجربه کرده بودند) ويا براي اينکه اطرافشان زياد شلوغ نشود و به اين بهانه که ممکن است در زمينهاي شهر منابع جديدي يافت شود اجازه ي ساختمان سازي نمي دادند. وجود منابع جديد بهانه اي بيش نبود چرا که تمام منابع شناسايي و بهره برداري گرديده بود. به هر جهت زمينهاي خوب و قابل سکونت را انتخاب وخانه هاي سازماني احداث کردند و بقيه مردم ناچارا به دامنه تپه ها و جاهاي نامناسب روي آوردند و از اينکه مي توانستند به هرشکل به اصطلاح صاحب خانه شوند خوشحال هم بودند وبرايشان محل خانه هم مهم نبود . فکر مي کنم اگـر مردم به همين انـدازه از شهرداري و زمين شهري حرف شنوي داشتند وضع شهر خيلي بهتر مي شد .

هوانيروز

اين محله در ورودي شهر در کنار ترمـيـنـال مسافربري شهر قرار دارد داراي يک باب مدرسه ابتدايي و راهنمايي است. از آنجا که يک منطقه نظامي است اطلاعات بيشتري از آن ندارم . اخيرا در ورودي اين محله ميدان بزرگي ساخته شده بـا مجسمه ي چهار نفر با لباس محلي ( چوقا و شلوار دبيت ) که جالب است .

تلخاب

ايـن محـلـه در مقـابل ترمينال و در ميان تبه ها در کنار کارخانجات تانک سازي شهيد فرخ نيا قرار دارد و دراصل محل زندگي افسران بوده است . درگذشته محل اقامت کارمندان عاليرتبه و مستشاران شرکت نفت و بعد هم مستشاران نظامي بود, به اين علت همگان اجازه ورود به آن را نداشتند . بهترين منارل و امکانات زندگي در آن فراهم شده بود و داراي يک استخر بود . قبل از احداث کارخانجات تانک سازي يک ميدان سوارکاري هم در آنجا بود که گاهي مسابقاتي هم در آن انجام مي شد. وجه تسميه آن هم روستايي به همين نام بوده که اين محله در کنار آن ساخته شده است .

 نفتک

اين محله در گذشته کمي بالاتر از محله فعلي قرار داشت که تخريب و به مرور در مقابل آن محله فعلي شکل گرفت. نفتک در چند سال گذشته رشد زيادي داشته و شلوغنر شده است داراي يک دبيرستان پسرانه به نام پنج آذر و يک دبستان ابتدايي مي باشد. محل قديمي نفتک از اولين اماکني بود که کارگران شرکت نفت ( که معمولا مجرد هم بودند ) در منازلي شبيه  به خانه هاي بيست فوتي که سقف طاقي شکل داشتند اسکان داده شدند . ايـن مـنـازل تـا حدود سال 1343 هم وجود داشتند ولي بعد از آن تخريب شدند . تا آن زمان جاده جديد احداث نشده و فاصله بين نفـتک و چهاربيشه کاملا خالي بود و به عـلـت قرار داشتن در کنار بهشت زهرا شبها کمتر کسي پياده از آنجا عبور مي کرد .

باغ چشمه علي

اين محله در کنار پايگاه هوانيروز و بالاتر از چهاربيشه قرار دارد از محلات قديمي شهر و محل اقامت يکي از طوايف است .داراي يک باب مدرسه مي باشد .درگذشته دراين محله يک محل نگهداري اسب قرار داشت .

چهار بيشه

چهاربيشه در سمت چپ جاده ورودي شهر قرار دارد . تعداد زيادي منازل شرکتي در آن قرار دارد که دو يا سه اتاق خوابه هستند . ايـن منازل بـه کارکـنان ارتش واگذار شده است . داراي يک دبيرستان دخـتـرانه , دو مدرسه راهنمايي و يک مدرسه ابتدايي و يک کتابخانه عمومي است . درايـن محله يک زمين ورزشي و همچنين تنها درمانگاه ارتش قرار دارد . بهشت زهرا کنار اين محله قرار گرفته است .

سرمسجد

سرمسجد بعد از چهاربيشه قراردارد وجه تسميه آن به علت آثار باستاني است که روي  تپه اي بالاي آن کشف شده بود و منسوب به حضرت سليمان است ( صفه ي سرمسجد ).در سالهاي گذشته قسمتهايي از اين آثار از بين رفته است . نامگذاري مسجدسليمان هم به علت همين آثار مي باشد . جاده قديم فرودگاه مسجدسليمان از کنار اين آثار مي گذرد و در سمت ديگر آن محله ي نصيرآباد قرار دارد .

کولر شاب

نام اين محله در اصل کولر شاپ COOLER SHOP است که نام يکي از کارگاههاي شرکت نفت است که در اين منطقه قرارداشته است . داراي يک مدرسه ابتدايي ويک مدرسه راهنمايي دخترانه و پسرانه مي باشد . مجموعه مسکوني موسوم به جي تايپ که از منازل خوب و به اصطلاح کارمندي شرکت نفت بوده در کنار کولرشاپ قرار دارد .اداره برق مسجدسليمان و اداره پست مهندسي ارتش در اين محله قرار دارند. فروشگاه مرکزي شرکت نفت ( استور ) و انبار کالا که به انبار خوراکي معروف بوده در اين محله هستند که قسمتي  از آن به عنوان فروشگاه تعاوني مصرف ارتش مورد استفاده قرار گرفـتـه است . بـه عـلـت وجود انبار کالا قسمتي که مقابل کولرشاپ قرار دارد و شامل تـعـدادي منازل کارمندي يا به اصطلاح بنگله بوده است را انبارخوراکي ناميدند . در سالهاي اخير بنياد مسکن در کنار اين محل اقدام به احداث چند باب خانه مسکوني کرده است . خوابگاه دانش آموزان دبيرستان ارتش در سمت ديگر محله انبار خوراکي قرار دارد . ساختمان ديگري در محله کولرشاب قرار دارد که واقعا بايد جداگانه و به همان شکل قبلي خود ويا به شکل يک موزه نگهداري مي شد ولي از انجا که انسان زود فراموش مي کند اين ساختمان هم فراموش شد . منظورم مرکز ساواک مسجدسليمان است کـه اکنون بـه صورت جزئي از اداره ي برق شهرستان درآمده و از آن استفاده مي شود ( گويي که آن همه جنايت صورت نگرفته است ). درقسمت بالاي انبار خوراکي و برروي تپه مخزن آبي ساخته شده بود که آب منطقه را تامين مي کرد . در کنار آن چند اتاق ساخته بودند که يکي از کارکنان قديمي شرکت نفت و خانواده در آن زندگي مي کردند . در سالهاي دهه 1340 بعد از بازنشستگي ايشان شرکت نفت عليرغم نياز به آب , مخزن مذکورو خانه کنار آن را نيز تخريب کرد .در آن موقع عده اي مي گفتند علت تخريب مخزن و خانه اين بود که مشرف به مرکز ساواک بوده است .

ريل وي

ريل وي از محلات قديمي مسجدسليمان است نام آن به خاطر ايستگاه قطار در آن بوده و به همان اسم ناميده شده است RAILWAY STATION ) ) داراي يک بـاب مدرسه ابتدايي يک مدرسه راهنمايي و يک دبيرستان است . چيت شويي يکي از قسمتهاي اين محله است .

 سرکوره ها يا کوي شهيد موسوي

اين محله در کنار بازار چشمه علي قراردارد چون در گذشته کوره هاي گچ پزي در آن قرارداشته به سرکوره ها معروف شده است در دوران انقلاب به نام يکي از شهداي محله به شهيد موسوي تغيير نام داد .

مال شنبه يا کوي شهيد لرستاني

در کنار کوي شهيد موسوي قـرار دارد و نـامگذاري آن به علت نام يکي از شهداي محله است . داراي يک باب مدرسه ابتدايي است .

پنج بنگله

در مسير جاده ي اصلي و کنار کوي شهيد لرستاني قرار دارد .يک مرکز پيش دانشگاهي دخترانه , مهـمـانسراي جـهـانگـردي , دادگستري شهر ستان , مرکز آموزش فني وحرفه اي دخترانه وابسته به سازمان آموزش فني و حرفه اي واداره مرکزي سازمان آب در اين محله قرار دارند .

هشت بنگله

اين محله قـبـلا فقط شرکت نفتي بوده وچسبيده به شاه نشين و به اصطلاح , عوام را به آن راه نبود . به مرد م عادي اجازه عـبور از اين منطقه را نمي دادند و جاده آسفالته آن مختص عـبور و مرور خارجي ها بود , وضعيتي مانند تلخاب ( به نظر من بايد اين را هم در رديف اولين هاي مسجدسليمان نوشت ). بنا به گفته يکي از کارکنان قديمي شرکت نفت فـقـط زماني که خواستند بين نفتون وباغ ملي پلي احداث کنند , به مدت سه روز اتوموبيلها حق داشتند از جـاده ي هشت بنگله عبور کنند . ( البته پل قديمي نفتون هم پس از ساليان زياد تخريب و پل فعلي بـه جاي آن ساخته شد و جـالب اين که پلي که سه روزه ساخته شد حدود 50 سال باقي ماند ). .از اواسط اين محله جاده اي به مدرسه خارجيها و سپس به تلخاب وصل مي شود که آن هـم براي مردم ممنوع الورود بود و کمي پايين تر جاده مالکريم جدا مي شده که به تمبي وصل مي گرديد يـعـنـي تـمام نـقاط مورد علاقه ي مسئولين به هم متصل بود و براي انجام کارهاي پنهاني خود نياز نبود به محلات ديگر وارد شوند ( گـرچه اگر کاري هم مي کردند هـيـچـکس حق نداشت حرفي بزند). بـراي خـروج از شهر هم به دو خروجي شهر دسترسي داشتند و در حقيقت قلعه ي بدون برج وبارويي درکنار مسجدسليمان داشتند . شاه نشين هم  که از مناطق مسکوني بسيار اعياني شرکت نفت بوده جزء اين محله محسوب مي شود. بعد از انقلاب در اين محـله مـنازل فـاز يک و دو فرهنگيان , شبکه بهداري واداره کشاورزي شهرستان ساخته شد . يک مدرسه ابتدايي, يـک مدرسه راهنمايي و يک بـاب مـرکـز پيش دانشگاهي در اين محله قراردارند . بـعـد از انقلاب يک مدرسه علميه در اين قسمت احداث گرديده است . قـبـل از ايـن محله, چاههاي گاز معروف به اف تريF3 قراردارند . بنا به گفته قديمي ها زمين ايـن قسمت وضعيت نـامـنـاسبي داشتـه و چـون مـهـار گاز ايـن چـاهـها امکان نداشته و گاز آنها خطرناک بوده و مصرف خانگي نداشت , آنـهـا را آتش زده بودند تا بسوزد . درطي جنگ بـه نـاچـار بـا نصب تجهـيـزات و شير مخصوص آنها را مسدود کـردند ولي , اخـيـرا نشت گاز باعث بـروز مشکلاتي بـراي محله گرديده است . قـرارشده پل جديدي براي اين محله احداث کنند . پل قبلي از نوع پلهاي يک طرفه است .

دره اشکفت

بعد از کوي شهيد لرستاني و چسبيده به آن قراردارد از محلات جديد است خانه هاي تازه ساز داشته ويک مرکز آتش نشاني و اورژانس در آن قرار دارد.منازل صد دستگاه شهرداري و نيز پزشکي قانوني شهرستان در اين محله قرار دارند . در گذشته منطقه اي که اکنون دره اشکفت ناميده مي شود , کاملا خالي از خانه و سکنه بود و بين پنج بنگله و سي برنج هيچ آثاري از منازل مسکوني نبود ودر محل پل دره اشکفت امروزي يک سه راهي بود که جاده محله ي نمره دو از آن جدا مي شد .

نمره دو

بعـد از دره اشکفت و پانسيون خيام و سي برنج در ميان تپه ها قــرار دارد محـله کوچکي بوده و از محلات قـديمي شهرستان وکارگران قديمي هنوز آنجا را به ياد دارند . بسياري از کارگران قديمي شرکت نفت اولين بار در اين محله اسکان داده شدند .

پانسيون خيام

از محلات شهر است کـه در ابتدا فقط منازل کارمندي شرکت نفت در آن قرار داشت ولي مثل بقيه محلات مردم در آن شروع به خانه سازي کردند . در کنار سي برنج قرار دارد قبلا بين اين دو محـلـه حصار فـلـزي کشيده بوده و آنها را از هم جدا کرده بودند ولي بعدها , اين حصار از بين رفت . به قولي به همراه کمپ کرسنت , از محلات باکلاس شهر بوده است .

سي برنج

در کنار پانسيون خيام قرار دارد از محلاتي است که بايد تخليه شوند چون نفت و گـاز در اين منطقه نشت کرده و مشکلاتي را به وجود آورده است . داراي يک باب مــدرسه ابــتـدايي است . دبيرستان بنت الهدي ( انصاري قديم ) در اين محله قرار دارد .اداره آمار شهرستان, سالن سرپوشيده تربيت بدني , کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان واداره دارايي دراين محله قرار دارند .

کمپ کرسنت

از محلات اعياني شرکت نفت است کمتر از بقيه محلات در آن جا منازل شخصي ساخته شده است . در زمان شرکت نفت سابق محل اقامت کارکنان خارجي بوده است .

نفتون

از محلات نسبتا بزرگ شهر است نام خود را از ميدان نفتي نفتون گرفته است . داراي يک مدرسه ابتدايي ويک مدرسه راهنمايي است دبيرستان پسرانه اميرکبير که از دبيرستانهاي قديمي شهر است در اين محله قرار دارد . باشگاه شرکت نـفـت نفتون و زمين ورزشي آن از اماکــن تفريحي و ورزشي شهرستان است .شرکت نفت داراي يک درمانگاه در اين محله است.قسمتي از قبرستان اين محله به خارجياني که در مسجدسليمان سکونت داشته اند اختصاص يافته بود . باشگاه نفتون در گذشته داراي سينماي تابستاني بود .

پشت برج

اين محله در کنار نفتون قرار گرفته است . در بالاي اين محله دوعـدد مخزن بزرگ فلزي آب احداث شده است. درگذشته نماينده خوانين بختياري که به منطقه مي آمدند در اينجا اقامت مي کردند و به آن برج مي گفتند و به محله ي پشت آن به همين علت پشت برج مي گويند . داراي دومدرسه ابتدايي و يک مدرسه راهنمايي است . در سالهاي اخير گاز به ميزان فراوان در اين محله نشت کرده و حتي در برخي موارد مي توان گازي را که بيرون مي آيد روي سطح زمين آتش زد و يا شدت گاز به حدي بوده که , پوشش سيماني کف اتاقها را به صورت پودر درآورده است . بيشترين تـعـداد موشکهاي عـراقـي در طول جنگ به اين منطقه اصابت کرده است . جاده قديمي مسجدسليمان به انـديـکا و سد شهيد عـبـاسپـور از اين محله گذشته و درنهايت به روستايي در نزديک رود کارون به نام پـاگچ و از آنجا از طريق پل فلزي يک طرفه اي که بر رود کارون قرار دارد به انديکا مي رسد . قبل از احداث پل مردم به وسيله نقاله فلزي از رودخانه عبور مي کردند . پل و نقاله ي مذکور در محل معروف به گـدارلـندر احداث شده که محل عـبور عشاير بختياري از رود کارون در هـنـگام کـوچ است . اخـيرا پـل جديد و بزرگي يالاتراز پل قبلي ساخته اند . تلمبه خانه آب شرکت نفت در نزديک روستاي پاگچ قـرار دارد واز آنحا آب با مشکلات فـراوان واز طريق خطوط لوله به شهر مي رسد . مـخازن ذخيره آب شهردر بالاي اين محله در مسير جاده مذکورقرار دارند وتا مـدتها قـبـل  به نام اولين نگهبان آن در اصطلاح محلي تانکيهاي محمدرحيم ناميده مي شدند ( اين نوع نامگذاري در مسجدسليمان سابقه دارد) . اولين بمباران هوايي هواپيماهاي عراقي در سال 1359 در اين محله بود .

باغ ملي

ازآن محلاتي است که در آن فقط منازل کارمندي احداث گرديده است تقريبا در مرکز شهر قرار دارد . دو مدرسه ابتدايي , يک هنرستان فني و حرفه اي دخترانه و يک هنرستان کاردانش دخترانه در اين محله وجود دارند . اداره راهنمايي و رانندگي, اداره گاز , بنياد مسکن , نهضت سوادآموزي , اداره کار و امور اجتماعي , سازمان تامين اجتماعي, يک درمانگاه شرکت نفت و مصلاي نماز جمعه شهرستان در اين محله قراردارند . افـرمـبي از ديگر محلات شهر هم در کنار باغ ملي و پشت برج قرار دارد .

اداره مرکزي شرکت نفت

اين محله به آن معني مسکوني نيست و فقط اداره مرکزي , اداره مستغلات , مخابرات شرکت نفت و نيز زندان شهر در اين قسمت قرار دارند .  محل کار رئيس ناحيه شرکت نفت  در اين محله بوده است ( انصافا شرکت نفتي ها جاهاي به قولي توپي را انتخاب مي کردند ).اداره مرکزي تنها ساختمان دو طبقه شهر بود به همين علت به آفيس دوپوش يا اداره ي دوطبقه معروف بود . .اين اداره هنوز هم در زبان مردم به مين آفيس يا اداره مرکزي معروف است .

 سبز آباد

اين محله قبلا از مناطق مسکوني ديگر جدا افتاده بود ولي به علت خانه سازي زياد تقريبا به منطقه اطراف اداره آموزش وپرورش و از سمت ديگر به محله پشت کـوه چسبيده است . دبيرستان محمدرضاشاه سابق که تنها دبيرستان براي دانش آموزان رشته ادبـيـات بود در اين محله قرار داشت و کليه دانش آموزان اين رشته از هرنقطه شهر بايد به آنجا مي رفتند واز آنجا که اکثر اين دانش آموزان از طبقه فقير جامعه بودند و با توجه به وضعيت بد اقتصادي , آنها براي رفت وآمد مشکلات زيادي داشتند . اين دبيرستان بـعـدها با تغييراتي به دانشسراي تربيت معلم تبديل شد و پس از تعطيل دانشسراهم به هنرستان کاردانش اميرکبير تبديل شده و هنوز هم فعال است . يکي از اولين موشکهاي عراقي که به مسجدسليمان شليک شده بود به اين منطقه اصابت کرد .

نمره چهل

اين محله بين باغ ملي , نمره يک و پشت کوه قرار دارد . يکي از دبـيـرستانهاي بسيار قديمي شهر که امروزه معـلـم ناميده شده در اين محله است کـه سال قبل کاملا از نو ساخته شد . از مديران اين دبيرستان مي توانم به آقاي رستم پور و دبيراني چون آقاي محمدي دبير ادبيات وآقاي درفشه استاد مسلم رياضي که خودمن در سال 1352 در دبيرستان شبانه معلم , شاگرد ايشان بوده ام وآقاي جبارنبا اشاره کنم. دبـيـرستان مهر که به عبارتي اولين دبيرستان شهر هم هست , در اين محله بوده که بعدها به دانشسراي مقدماتي تبديل شد . تعداد زيادي از آموزگاران ابتدايي اين شهر از فارغ التحصيلان آن هستند. جادارد ازاولين مـديرآن, فرهنگي قـديـمي زنـده يـاد مرحوم محمدجواد اوليايي و همکاراني چون آقايان سوزنـچي , عـبـادي , رادمنش و مرحوم محمدتقي حقيقي که در مبارزات مردم در سال 1357 به شهادت رسيدند ونـيـز دبيراني چون آقايان نصيري و سارنج و زنده يادان مرحوم شيـرعـلـي زاده , مرحوم نيک مهر و مرحوم نـاظم که مسئول کتابخانه ي دانشسرا بودندهم يادي بکنيم . پس از تعطيل دانشسرا , ساختمان به دو مدرسه ي راهنمايي تبديل شد: پسرانه انقلاب و دخترانه حضرت زينب . مدرسه انقلاب فعلا تخريب ودرحال احداث ساختمان جديد آن هستند . هـنـرستـان فني و حرفه اي علامه , کتابخانه ي مرکزي شهر , مرکز تحقيقات وکـتـابخـانه ي مرکزي ومرکز آموزش نيروي انساني فـرهنگيان مسجدسليمان , اداره مرکزي مخابرات , اداره نظام وظيفه عمـومي , آتش نشاني شرکت نفت و استاديوم ورزشي قديمي شهر نيزدر اين محله هستند . کليساي ارامنه نيز در اين محله قرار داشت .

پشت کوه

بين اين محله و نمره چهل يک تپه بلند قرار دارد شايد به همين علت به پشت کوه معروف شده است قبلا چند خانه سازماني متعلق به شهرباني در آنجا قرار داشت به همين جهت به لين پاسبانها معروف بود . بيشتر ارامنه مسجدسليمان در اين منطقه ساکن بودند کـه همگي بـه مناطق ديگر رفته اند . پشت کوه از يک سمت به سبز آباد وازسوي ديگر از طريق يک پياده رو به کلگه متصل است .

نمره يک

مرکز شهر به اين نام ناميده مي شود به علت وجود چاه شماره يک به اين نام معروف شد پل نمره يک , مسجد جامع , چاه شماره يک , شهرداري , تعاوني مصرف فرهنگيان , اداره آب, شعبه مرکزي تمام بانکها , اداره آگـاهي , اداره ثبت اسناد واملاک , اداره ي پست و اداره ي فرهنگ و ارشاد اسلامي دراين محله هستند . در گـذشته تـمـام بنگاههاي مسافربري وبنگاههاي ميوه و تره بار يا به عـبـارتي کـلـيه فعاليت اقتصادي شهردر نمره يک بود ولي با گسترش ساير محلات ديگر آوازه قبلي را ندارد. هـنـوزهـم شيکـتـرين و گرانترين مغازه ها در اين محله قرار دارند .

دره خرسان

اين محله در کنار چاه شماره يک و شهرداري قرا ر داشت واز محله هاي قديمي شهر بود . در سالهاي اخير به علت نشت نفت , نامناسب بودن زمين ونيز احداث موزه ي نفت , تخليه شده وساختمانها را از صاحبان آنها در حقيقت خريده اند . بايد گفت بعد از لين هنديها در کنار بازار چشمه علي , دره خرسان دومين محله ي شهر است که از بين رفته است .

نمره هشت

اين محله بين نمره يک و هنرستان شريف واقفي قرار دارد قبلا کوچکتر بوده ولي همانند بقيه محلات وشايد بيش از حد رشد کرده و بزرگ شده است.داراي يک باب دبستان ومدرسه راهنمايي است .

  بي بيان

اين محله در اطراف پالايشگاه بي بيان به وجود آمده است . داراي چند قسمت است مانند شيخ آباد نفت آباد ……. دانشگاه پيام نور در اين محله قرار دارد . به علت بوي شديد گاز زندگي در اين محله بسيار مشکل است . پالايشگاه بي بيان در ابتداي فعاليت شرکت نفت فعال بوده و از محصولات آن نوعي گازوئيل را نام مي بردند که بسيار چرب بود. در اوايل انقلاب يک بار ديگر به فکر راه اندازي آن افتادند ولي مدتي بعد همه چيز فراموش شد . داراي يک دبيرستان دخترانه , يک دبيرستان پسرانه و دو مدرسه ابتدايي و راهنمايي است . قبل از اين محله ودر مسير نمره يک هنرستان فني و حرفه اي شريف واقفي قرار دارد که تنها هنرستان فني و حرفه اي پسرانه ي شهراست . مرحوم محمدرضا آذر که از مربيان ورزش شهر بودند در محل اين هنرستان بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسيدند . فکر مي کنم اولين زمين گلف در ايران در اين شهر و در اين محله احداث شده وهنوزهم دراصطلاح عاميانه به آن اطراف گلف کلپ مي گويند ( گلف کلاپGOLF CLUB ) اين زمين با ساختمان مربوطه وضعيت خوبي داشت که متاسفانه به علت بي توجهي با مشکلاتي روبرو شد اخيرا به فکربازسازي آن افتاده و بودجه اي را به اين امر اختصاص داده اند .

کلگه

کلگه از محلات بسيار قديمي شهراست . قبلا به دو قسمت کلگه بالا و پايين تقسيم مي شد امروزه به علت افزايش ساختمانها تـقـريبا يکي شده اند . بازار کلگه يا بازار صاحب الزمان  که به کاروانسرا معروف بود از بازارهاي قديمي شهراست . قبلا هم ذکـر شد که سه محله شهر بازار مجزا داشتند : نمره يک , چشمه علي و کلگه . مسجد ايـن مـحـلـه هم از مساجد قديمي شهر است . در گذشته تپه اي در اين محله بود به نام کلگه زري يا کلگه زرين و اين محل به همين نام شهرت ياقت . داراي دو مدرسه ابتدايي , راهنمايي , دبيرستان دخترانه و يک هنرستان کاردانش پسرانه به نام دارالفنون است . بيمارستانهاي شرکت نفت و22 بهمن در اين محله قراردارند . کلگه داراي يک باب حمام عمومي بود که پشت مسجد قرار داشت و فعلا تعطيل شده است . يکي از قبرستانهاي شهر به نام قبرستان مجسمه بين اين مـحـلـه و بي بيان قرار دارد .

شيخ مند ني

اين محله در مسير کلگه به تمبي قرار دارد قبلا با کلگه فاصله داشت ولي به علت گسترش ساختمانها تقريبا به هم متصل شده اند .

تمبي   

از مناطق قديمي است و در فاصله اي نسبتا دور از شهر , در کنار رودخانه فصلي به همين نام قرار دارد يکي از ايستگاههاي قطار مسجدسليمان در اينجا بوده و دروازه خروجي شهر به سمت هفتگل و ايذه است . کارخانه قديمي برق مسجدسليمان که متعلق به شرکت نفت بوده و در حقيقت اولين کارخانه برق خاورميانه هم هست در اين محل احداث شده و هنوز هم وجود دارد گرچه استفاده نمي شود . پالايشگاه گاز مسجدسليمان نيز در اين محله قرار دارد .  هـمه سالـه مـردم روزهاي تعطيل و خصوصا سيزده بدررا در اطراف تمبي مي گذرانند که خصوصا در بهار منظره ي زيبايي دارد . اخيرا شهرداري اقـدام به احداث يک درياچه مصنوعي در آن محل نموده است . ورودي شهراز پل تمبي هم دردست تعريض و بازسازي است و ضمنا پل جديدي بالاتر از پل يک طرفه و قديمي تمبي در حال ساخت است که با اتمام آن مشکلات تردد خودروها حل خواهد شد .
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 22:28  توسط احسان کریمی  | 

مسجد سليمان : شهر اولين ها (ليست اولين هاي مسجدسليمان)

مسجد سليمان : شهر اولين ها (ليست اولين هاي مسجدسليمان)
1-اولين كارخانه گوگرد سازي در كشور و خاورميانه ، بي بيان

2-اولين تصفيه خانه آب در كشور ، گدار لندر

3-اولين كارخانه برق در كشور ، تمبي

4-اولين لوله كشي فاضلاب در كشور

5-اولين تصفيه خانه فاضلاب در كشور ، چيش شوئي جنب دبيرستان صنعتي / جنب اداره مركزي شركت نفت

6-اولين راه آهن در كشور ، از دره خزينه تا مركز شهر

7-اولين فرودگاه در كشور ، جنب پايگاه هوانيروز – يكمهه – تلبزان هزار مشكي

8-اولين باشگاه تفريحي در كشور ، باشگاه سواركاران نفتك

9-اولين سينما در كشور ، باشگاه مركزي

10-اولين باشگاه گلف در كشور ، بي بيان

11-اولين استخر در كشور ، باشگاه مركزي

12-اولين باشگاه سواركاري در كشور ، چشمه علي

13-اولين و مجهزترين بيمارستان كشور ، بيمارستان كلگه ( نفت )

14-اولين و مجهزترين آزمايشگاه طبي در كشور

15-اولين باشگاه تنيس در كشور ، باشگاه مركزي

16-اولين باشگاه فتوتبال در كشور ، استاديوم

17-اولين باشگاه پينگ پنگ در كشور

18-اولين باشگاه شنا در كشور

19-اولين باشگاه بسكتبال در كشور

20-اولين باشگاه واليبال در كشور

21-اولين باشگاه اسكواش در كشور ، سالن اتحاديه انجمنهاي اسلامي نمره 40

22-اولين تصفيه خانه نفت در كشور ، بي بيان

23-اولين جاده هاي آسفالته در كشور

24-اولين تاسيسات و دستگاههاي هواشناسي در كشورو خاورميانه

25-اولين زمين گلف در كشور ، بي بيان

26-اولين زمين فوتبال رسمي در كشور و خاورميانه

27-اولين باشگاه وزنه برداري در كشور

28-اولين كارخانه شير پاستوريزه در كشور

29-اولين واحد نوشابه سازي در كشور

30-اولين واحد آتش نشاني در كشور ، مركز شهر

31-اولين پيست و تيم دوچرخه سواري در كشور

32-اولين كارخانه گچ در كشور بي بيان

33-اولين پرواز هلي كوپتر در كشور ، فرودگاه

34-اولين راهداري در كشور

35-اولين كارخانه ماسه در كشور و خاورميانه

36-اولين و بلندترين پل فلزي در كشور و خاورميانه

37-اولين تله كابين در كشور و خاورميانه

38-اولين آموزشگاه پرستاري در كشور خاورميانه : كلگه

39-اولين هنرستان صنعتي در كشور و خاورميانه ، آموزشگاه جنب           اداره ترابري

40-اولين كارخانه نان ماشيني در كشور و خاورميانه

41-اولين كارخانه سنگ شكن در كشور و خاورميانه

42-اولين كارخانه آسفالت در كشور و خاورميانه

43-اولين باشگاه و سالن بولينگ در كشور

44-اولين شهر صنعتي در ايران و خاورميانه

45-اولين موزه زمين شناسي در كشور و خاورميانه
46-اولين باشگاه گلف بانوان در كشور و خاورميانه

47-اولين سالنهاي نمايش و تئاتر در كشور خاورميانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 22:23  توسط احسان کریمی  | 

MIS يعني چه؟!

MIS  يعني چه؟!

اشاره : اصطلاح رايج M.I.S   جهت نامگذاري مسجدسليمان بكار مي رود و خصوصا در ميان مسجدسليماني ها به كد اشتراكي عاطفي تبديل شده است . هر چند قبلا چه در اين وبلاگ و چه در برخي از مطبوعات به توصيف اين واژه پرداختيم اما خصوصا پس از انتشار مطلب پنجم خرداد در روزنامه شرق در روزهاي جاري  ايميل ها و كامنت هاي فراواني در خصوص واژه مذكور مجددا سؤالاتي مطرح كردند . مطلب ذيل به احترام ايشان  تهيه شده است كه با هم مي خوانيم...

عبارت MIS واژه مشهوري است كه براي نام‎گذاري مسجدسليمان ـ قديمي‎ترين اقليم نفتي ايران مورد استفاده واقع مي‎شده و تا امروز نيز اين كاربرد ادامه دارد.  نام مسجدسليمان به علت طولاني بودن در مكاتبات و نامه‎نگاري‎هاي اداري به صورت مخفف و به اين شكل استفاده مي‎شد كما اينكه حتي واژ‎گاني كوتاه‎تر از اين هم در مكاتبات شركت نفت معمولاً مخفف‎سازي مي‎شد كه از جمله آنها مي‎توان به عبارت AZ مخفف نام اهواز AHVAZ اشاره كرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 22:21  توسط احسان کریمی  |